درد ٍ دیگری...
یادت هست آن شب ِ نهچندان دور، ک ِ کلی گپ زدیم و گفتی و در نهایت، همین من ِ راوی گفتم فکر کن داستان ب ِ این زودیها تمام شود؟ نگفتمت این داستانها دنبالهدار است؟ همانها ک ِ وقتی تو مدتهاست نقطهی تهاش را میگذاری، دیگری تازه ب ِ تکاپو میوفتد. میگویند ب ِ دیگری قول دادهاند و باید تمامش میکردند! گفتمت برو و ب ِ «مردانگی»اش تبریک بگو... برو، خوش باش و شادباش بگو ب ِ همان حلقهی ظاهری ِ انگشتانشان، اما گفتمت او عروسش را نمیبیند و باز این ماییم ک ِ باید غصهی آن عروس را هم بخوریم، بگذار او ب ِ لباس سپیدش خوش باشد...و نداند کمتر از یک هفته، «مرد»ش پی ِ صدای آشنایی قدیمی میگردد. آشنایی ک ِ مدتهاست از آن روزها کنده شده است. نگفتمت شمارش روزهایش کمتر از انگشتان دست میشود؟! من فقط نمیدانم آنها ک ِ ب ِ ما قول دادهاند کجای قصه هستند؟!...
خیلی وقت پیش اینجا گفتم.
پن: اون روز هم ک ِ گفتم با دوستی (سلام آیدا) سر ناهار گپ میزدیم، بحث همین قصه بود. از ناهار پرسیدی اینم عکسش. مال من فصل بود، نگا چ ِ نارنجی ِ پاییزش خوشگله:دی
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.