دشتهایی چِ فراخ...
«ناطور دشت»، «جروم دیوید سلینجر»، ترجمه احمد کریمی، نشر علمی فرهنگی
هولدن کالفیلد نوجوانی هفده ساله است که در یک مرکز درمانی بستری است و ظاهراً قصد دارد آنچه را پیش از رسیدن به اینجا از سر گذرانده برای کسی تعریف کند. در زمان اتفاق افتادن ماجراهای داستان، هولدن پسر شانزدهسالهای است که در مدرسهی شبانهروزی تحصیل میکند و حالا در آستانهی کریسمس به علت ضعف تحصیلی از دبیرستان اخراج شده و باید به خانهشان در نیویورک برگردد. دو روز را سرگردان و بدون مکان مشخصی سپری میکند و این دو روز سفر و گشت و گذار، نمادی است از سفر هولدن از کودکی به دنیای جوانی و از دست دادن معصومیتش در جامعهٔ پُر هرج و مرج آمریکا.
برشی از کتاب
من همیشه به اشخاصی که از دیدنشان ابدا خوشحال نمیشوم، مجبورم بگویم از دیدنتون خیلی خوشوقت شدم. با این حال اگر آدم بخواهد توی این دنیا جل و پلاسش را از آب در بیاورد، مجبور است که از این جور مزخرفات به مردم تحویل بدهد.
.
اولاً پدر و مادر من مذهبشان یکی نیست، در نتیجه تمام بچههای خانوادهی ما کافر از آب در آمدند. اگر حقیقتاش را بخواهید، من حتی کشیشها را هم نمیتوانم تحمل بکنم. هر کدام از این کشیشها که در آن مدرسههایی که من درس خواندهام بودند، همهشان وقتی میخواستند موعظه کنند، با چنان لحن آسمانی و مقدسمآبی شروع میکردند که انگار جبرئیل آیه آورده. من نمیفهمم چرا اینها نمیتوانند مثل آدمیزاد حرف بزنند، با همان لحن طبیعی. وقتی حرف میزنند قیافهشان طوری است که انگار حقهبازی از سر و صورتشان میبارد.
.
من امیدوارم که وقتی مردم، یک آدم با فهم و شعور پیدا بشود و جنازهٔ مرا توی رودخانه ای، جایی بیاندازد. هرجا که میخواهد باشد، ولی فقط توی قبرستان، وسط مرده ها، چالم نکنند. روزهای جمعه میآیند و روی شکم آدم دسته گل میگذارند، و از این جور کارهای مسخره. وقتی که آدم زنده نباشد، گل را میخواهد چکار؟ مرده که به گل احتیاج ندارد.
.
من مبتلا به نوعی پارانویای وارونهام. دائماً به مردم مظنونم که دارند برای شاد کردن من نقشه میکشند.
.
یه چیزی که خیلی روم تأثیر گذاشت این خانومه بود که بغلم نشسته بود و همهش گریه میکرد. آدم فکر میکرد چون آدم مهربونیه داره گریه میکنه ولی از این خبرا نبود. من بغلش نشسته بودم و خوب میدونم. یه بچه همراهش بود که طفلک خیلی خسته شده بود و میخواست بره دستشویی ولی خانوم هی بهش میگفت آروم بگیره ومواظب رفتارش باشه.
اندازه یه گرگ مهربون بود. بعضیها اینطورین واسه یه فیلم چرت و پرت اشک میریزن ولی تو بیشتر موارد حرومزادههای پستن.
کیمیای عقل با کیمیای عشق فرق دارد.
عقل محتاط است. ترسان و لرزان گام برمیدارد. با خودش میگوید:مراقب باش آسیبی نبینی؛ اما مگر عشق اینطور است؟ تنها چیزی که عشق میگوید این است: خودت را رها کن، بگذار برود!
عقل به آسانی خراب نمیشود. عشق اما خودش را ویران میکند. گنجها و خزانهها هم در میان ویرانهها یافت میشود؛ پس هرچه هست در دل خراب است...
الیف شافاک