یه جوریه ذهنم انگار افسارش دستم نیست، یه اسب چموش هیییی میکشه میره، هی افسار رو محکم میکشم عقب، دردش میاد، ذهنم و فکرم دردش میاد...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ ساعت 19:23 توسط راوی پاییز
|
یه جوریه ذهنم انگار افسارش دستم نیست، یه اسب چموش هیییی میکشه میره، هی افسار رو محکم میکشم عقب، دردش میاد، ذهنم و فکرم دردش میاد...
دارم زور میزنم رنجی رو کِ مال من نیست بذارم زمین
گاهی مرور خاطرات و ایام، یه پالتوی خیس پشمی رو دوشم میندازه
یکی رو نیاز دارم دو هفته جای من زندگیم رو پیش ببره، بعد بگه بیا ازینجا به بعد رو خودت برو...
محترمانه رنج کشیدن کار سختیه.