نگاهم از خشتی بِ خشت دیگه میچرخه، از رنگ سبز تیره ب ِ قرمز و زرد...
قهوهی شبونه رو مزهمزه میکنم و نگاهم رو رنگها میچرخه، سبز روشن و سدری، پرندهی سفید و ... حرفی کِ زدم و لبخندش میاد بِ ذهنم، لبخندی ک ِچند ساعت پیش قاب گرفتم و قلبم روشن شد. سبز مغز پستهای کِ بِ صورتی ختم میشه و پیچ و تابی ک ِ نگاهم رو میچرخونه، کلاف ذهنم و رها میکنم، اگر رسالت امروز من، دیدن لبخند سر شبش نبود، پس چی بود؟
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.