نگاهم از خشتی بِ خشت دیگه می‌چرخه، از رنگ سبز تیره ب ِ قرمز و زرد...

قهوه‌ی شبونه رو مزه‌مزه می‌کنم و نگاهم رو رنگ‌ها می‌چرخه، سبز روشن و سدری، پرنده‌ی سفید و ... حرفی کِ زدم و لبخندش میاد بِ ذهنم، لبخندی ک ِچند ساعت پیش قاب گرفتم و قلبم روشن شد. سبز مغز پسته‌ای کِ بِ صورتی ختم می‌شه و پیچ و تابی ک ِ نگاهم رو می‌چرخونه، کلاف ذهنم و رها می‌کنم، اگر رسالت امروز من، دیدن لبخند سر شبش نبود، پس چی بود؟

 

 

 

و قسم به مربای شش صبح...

 

 

 

باید اینجا می‌نوشتم از تپش قلب حرفی کِ سال‌ها پیش، تو کدوم دفتر، تو کدوم تاریخ نوشته بودم ک کـ ـ ـ اش یِ روزی، یِ وقتی، این دفترهای خاکستری رو بخونه. حالا بهم گفت.

گیرم یازده سال زمان برد...

 

 


ما سوای شباهت‌هامون، با درک و احترام ب تفاوت‌های هم، از کنار هم بودن کیف می‌کنیم. عکس‌های پونزده‌سال پیش رو مرور می‌کنیم و از امروز و «حال»مون حرف می‌زنیم. اون وسط‌ها، خندهایی ک ِ مستانه بلند می‌شن و نور می‌شن رو لحظاتمون