مثل پاره ابر بالا سرم
وقتم کم است، خیلی کم. همین حالاست که از این خواب بیدار شوی، همین حالاست که شب تمام شود. کنارت ایستادهام، دارم گنجشک میشوم، که کف دست تو بمانم، که نوازشم کنی و باهار برگردد. دارم درخت میشوم در انتهای اردیبهشت، سربلند و دوست داشتنی. دارم به تو آغشته میشوم، مثل باد که به پوستت، مثل باران که به شیشهی اتاقت، مثل خورشید که به تنت. خوابت برده و یادت نیست نخواستنم را مرور کنی، دارم کنار صدای نفسهای آرامت قد میکشم، مثل پیچک سبز بی خبر از پاییز که دوست دارد یک روز گرم تیرماه بالای میدان ونک پیش چشم همه لبان سرخ آفتاب را ببوسد. دارم بزرگ می شوم، دارم از پیلهام بیرون میزنم تا دیگر زشت نباشم مثل کرمهای پیر؛ دارم پروانه میشوم که بنشینم روی دستت و لبخند بزنی. لبخندت؛ شراب مکرر. لبخند که بزنی، دنیا دوباره آرام خواهد شد.
وقتم کم است، خیلی کم. دارم با خودم فکر میکنم چقدر خوب است که آدمها ارواح را نمیبینند، چقدر خوب است که تو هیچ وقت نمیفهمی چقدر دور و برت پلکیدم. خوابت برده، ایستادهام به تماشا. لبخند می زنی، لبخندت را مثل بال میچسبانم روی کتفم، پر میکشم، میروم...
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.