ما چهارتا «سین» بودیم...
ما بودیم و سرما و بارون صدر و دیباجی و خونه‌ی سرخ
ما بودیم و غروب و بارون و پاسداران و آپادانا
ما بودیم و ترافیک و خیابون آب گرفته
ما بودیم و خنده‌های بلند و شب و سرما
ما بودیم و عکس‌های نصفه نیمه
ما بودیم و قرار چهار، پنج ماه آینده...

 

 


ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ
ﻋﺸﻖ
ﺁﻓﺘﺎﺏ‌ﻭﺍﺭ
ﻧﻘﺎﺏ ﺑﺮﺍﻓﮑﻨﺪ
ﻭ ﺑﺎﻡ ﻭ ﺩﺭ
ﺑﻪ ﺻﻮﺕ ِ ﺗﺠﻠﯽ ﺩﺭﺁﮐﻨﺪ،
ﺷﻌﺸﻌﻪ‌‌ﯼ ﺁﺫرخش‌وﺍﺭ
ﻓﺮﻭﮐﺎﺳﺖ
ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ
ﺑﺮﺧﺎﺳﺖ.


«شاملو»

 

 

 

شگفتا
کِ نبودیم
عشقِ ما
در ما
حضورمان داد