:)
پنج صب و آسمون ِ سرخ و خنکای تک و توک برف یهو میشه ی ِ لایه سفیدی رو شهر. دخترایی ک ِ تصمیم میگیرن من رو بدزدن تا سوالات رو بهشون بدم و ی ِ کوه لیست برای واردکردن نمرات و تیکتیک ِ یهویی ِ «سین» و بدو رفتن سمت «میم»ِ فیروزهای و دست ب ِ یکی کردن ما دوتا در مقابل «سین» و رو مخش رفتن و وسط ولیعصر تو روح گفتن ِ دوست مشترک و آخرم حریف ما نشد و فرمون رو کج کردیم سمت شیخ بهایی و درختها از همیشه زیباتر و و کباب ترکی داغ و تیک تیک عکس...دو ساعت بعد وسط بلوار کشاورز و زیر آفتاب کمجون و دستهی گنجشکها و سارها، گرمشدن دست ِ من ب ِ دست ِ «میم» و ی ِ قدمرانی طولانی وسط ی ِ روز ِ زمستون.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:40 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.