Match Point
اینکه تمام شب ب ِ جملات این کتابی ک ِ دستمه فکر میکنم، ک ِ مرور میکنم دیالوگای اون فیلم رو، ک ِ گپ میزنم با دوستای رنگی ِ هرکجا و هرفکرم، ک ِ تمام شب فقط و فقط فکر میکنم و درست 7:33دقیقهی صب، زمان میدم ب ِ مرور دخترا قبل از کویییزشون و دفترچهی خاکستری رو از ته کیف میکشم بیرون و کلمهها رو فقط ردیف میکنم؛ همه و همه یک طرف...
چ ِ تعریفی میشه از نقطهعطف زندگی کرد. ک ِ اصن نقطه(نقاط) عطف من کجا بود ک ِ اینجام و شده مشتم از داشتههای روزها و شبها. ک ِ چی باعث میشه با ی ِ تلنگر، پیچ روبِروی راهت کم و زیاد باشه، شیب سربالایی زیاد بشه یا هموار، ک ِ اصن دید من چی بود خیلی جاها و زاویهی دید آدما چ ِ چیزهایی رو نشونم داد، ک ِ کجا بوی تند ِ قضاوت بود و کجا از تو غارهامون سرک کشیدیم و تلگرافی ب ِ هم پیغام دادیم و ی ِ لبخند. ک ِ چی موجب میشه دغدغههای الان ِ هرکدوممون چی باشه، ک ِ اصن کجا و چطوری با ی ِ جمله، ی ِ نگاه، ی ِ لبخند میتونیم بشیم نقطهعطفی برای راه دیگری.
پن: حکایت فرفرههای چوبی ِ رنگی ک میچرخن و میچرخن و با ی فـــ ـ ـ ـ ـــوووت میتونه مسیرش تغییر کنه، ب ِ سمت مرکز دایره، یا بیرون...
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.