بیست جفت چشم زل زده ب ِ من و نیم ساعت منتظرن تا ببینن از نظر من دفتر چندبرگ لازم دارن و من توی این نیم ساعت هی فکر می‌کنم اصن من رو چ ِ ب این مقطع، ک ِ ساعتای ِ قبل و بعدش با 5-6سال بزرگ‌تر از اینا یا سال آخریا کلاس دارم و این وسط خویشتن‌داری می‌کنم از کشیدن لپ ِ گندمی اون چشم سبزه‌ی آخر کلاس.

پ‌ن: آخرم گفتم میرزانویسی تمومه و دفتر می‌خوایم چیکار. اصن بایس بعد از تمامی جلسات، ثبت کنم سوژه‌هایی ک ِ پیش میاد:دی