حالا منم ک ِ کولهتکونی کردم
میدونم آدمه دیگه، گاهی میشینه تو زمین ِ خودش و فقط خوب نگاه میکنه و ثبت میکنه رویدادهایی ک ِ تو شرایط مختلف افتادن و سرنخ خیلیا دست ِ خودشه و خیلیاشم نچ. ک ِ ی ِ وقتایی میبینه کولهای ک ِ برای مسیرش انتخاب کرده زیادی سنگین شده و ی ِ جاهایی تو سربالاییها ب ِ نفس نفس میوفته و ب ِ ی ِ استراحتگاه ک ِ رسید، کوله رو خالی میکنه و ضروریها رو ی ِ دسته، اونایی ک ِ اگه باشه سفر رو دلچسب میکنه ی ِ دسته و چیزایی ک ِ تاریخ انقضاشون خیلی وقته گذشته، تو همین مسیر میذاره ی ِ گوشه. آدمه تو اون سربالایی وقتی ب ِ نفسنفس افتاد میگه: «اوووهه، این همه چیه همرامه» و تازه ی ِ کولهتکونی میکنه و بعدم ی ِ نوشیدنی خنک سر میکشه و اینبار آسودهخاطرتر، سبک تر این پیچها رو رد میکنه.
پن: حالا گیرم این وسط، دوستنماها(؟!) بیان و همزمان 2جا، با اشاره تاریخگذشتهها رو نشون بدن!
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.