ساقی ک ِ جامت از می صافی تهی مباد / چشم عنایتی ب ِ من دردنوش کن
بعد از ی ِ تئاتر دوساعته و شبونه کز کردن و لیست کردن بایدها و نبایدهای 25، وقتی درست زمانی ک ِ دارم همه چیز رو بقچهپیچ میکنم بچینم سرجاش، همون ساعت 23:48، یهو ی ِ اس میاد ک ِ میخواد بقچهپیچامو باز بکنه. ک ِ محکم میگیرم دست ِ دلم رو ک ِ دیگه الان وقت لرزیدن ِ پا نیست. ک ِ قصهای ک ِ مدام بخواد از سر نو شروع بشه ک ِ قصه نیست. ک ِ بیتابیمو ی ِ تابستونی ِ دیگه خوب تر میفهمه و مثلث گپ شبونهی من با «الف» و «ع» ک ِ دو رقمی شده بودنمون، و مهم نیست صب تا شب تنگ ِ هم بشینیم ک ِ دست ِ دلمون برا هم رو باشه. ک ِ فقط کافیه کلمهها رو قلاب بندازم و بفرستم براشون تا دلم ترسش رو بندازه اون دورترا، ک ِ قصهی آدما گاهی از زیادی ساده بودنشون ِ ک پیچیده ب نظر میاد...
پن: وقتی از 12شب اساماس ها با هم میرسه و بعضیا هی حرفاشون و محبتشون و خردخرد میفرستن تا آسهآسه مزه کنم و اون وسط میس میندازن مطمئن شن رسیده و لحظهای ک ِ سرخی چشمام و اشک رو گونههام شد قهقهه خنده وقتی «پ» زنگ میزنه: «مگه شب عیده انقد خطت ترافیکه.» ممنون از تبریکات خصوصی :)
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.