خواهرانه
از کلاس برگشته و تندتند شروع ب ِ صحبت میکنه و ی ِ جاهایی نظرمو میپرسه و ی ِ جاهایی نظرمون خیلی متفاوته و پفک میخوره و کتاباشو میذاره رو میز و چای سبز و شکلات تلخ رو هورت میکشم و تلفن صحبت میکنه و سالاد آماده میکنم و کتابشو میاره ک ِ اینجا رو توضیح بده و فلسفهای ک ِ 7سال پیش خوندم رو براش توضیح میدم و خندهی عصبیش ک ِ بدش میاد من اینطور یادم مونده و کلافهست و غر میزنه وقت نداره با هم بیرون بریم و میخندم و عطری ک ِ صب براش بیبهانه هدیه گرفتم رو میدم بهش و ی ِ ماچ میشینه رو گونه.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 20:40 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.