623
خب اولین بار نیست کسی فکر میکنه من تو خواب مُردم. خواهره بارها اعلام کرده تو خواب مث مردههام از بس آرومم و خسته شده از زووم کردن رو حرکت تنفسم. بارها تکونم داده، بارها صدام کرده، ی ِ شب هم بدجور موهام رو کشید. این بار دم صب دخترعموئه قبل از اینکه حرکتی کنه، نگاه سنگینش رو حس کردم و ی ِ چشمی نگاش کردم ک ِ چیه! و پاسخش: «زندهای؟!» خب همین تصور مکرر باعث شد تو تنفس دور و بریام دقیق شم و حتی از چندتا دوست خواستم تنفسشون رو تو ی ِ دقیقه بشمارن و بم بگن:دی دیروز سعی کردم نفسم رو با دخترعموئه تنظیم کنم اما خب سرفم میگرفت! تند نفس میکشید. نفسم رو با آدمای مختلف تنظیم کردم، کار سختی بود. حرکت سر شونهها یا سینهشون رو نگاه میکردم و...اما فقط 2-3بار میشد مث اونا نفس بکشم.
اکثر آدمای اطرافم دارن بیشتر از من اکسیژن میبلعن. دور و بریام در دقیقه تعداد تنفس متفاوتی دارن و البته بعضیاشون تعداد مشترک مث ِ 35، 32، 30، 28، 27، 24، و کمترینشون 18تا.
من ؟! گردش کنم ب ِ بالا میشه 12تا:|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.