خب اولین بار نیست کسی فکر می­کنه من تو خواب مُردم. خواهره بارها اعلام کرده تو خواب مث مرده­هام از بس آرومم و خسته شده از زووم کردن رو حرکت تنفسم. بارها تکونم داده، بارها صدام کرده، ی ِ شب هم بدجور موهام رو کشید. این بار دم صب دخترعموئه قبل از اینکه حرکتی کنه، نگاه سنگینش رو حس کردم و ی ِ چشمی نگاش کردم ک ِ چیه! و پاسخش: «زنده­ای؟!» خب همین تصور مکرر باعث شد تو تنفس دور و بریام دقیق شم و حتی از چندتا دوست خواستم تنفسشون رو تو ی ِ دقیقه بشمارن و بم بگن:دی دیروز سعی کردم نفسم رو با دخترعموئه تنظیم کنم اما خب سرفم می­گرفت! تند نفس می­کشید. نفسم رو با آدمای مختلف تنظیم کردم، کار سختی بود. حرکت سر شونه­ها یا سینه­شون رو نگاه می­کردم و...اما فقط 2-3بار می­شد مث اونا نفس بکشم.

اکثر آدمای اطرافم دارن بیشتر از من اکسیژن می­بلعن. دور و بریام در دقیقه تعداد تنفس متفاوتی دارن و البته بعضیاشون تعداد مشترک مث ِ 35، 32، 30، 28، 27، 24، و کمترینشون 18تا.

من ؟! گردش کنم ب ِ بالا می­شه 12تا:|