یک ماه پیش:

لبخندش را نگاه می­کنم و از لای دندان­های سفید و ردیفش می­شنوم ک ِ :«نمی­دانی چ ِ لذتی دارد از وجود خودت، نوزادی داشته باشی» و ب ِ شکم کمی برجسته­اش نگاه می­کنم و سعی می­کنم بین ترسم و لذتی ک ِ او می­گوید توازنی برقرار کنم و موفق نمی­شوم؛ اما حتم دارم مادر خوبی می­شود. در آغوشش می­گیرم و همین را کنار گوشش می­گویم.

امشب:

صبح پیغام می­دهد ک ِ عصر منتظرم است. وقتی بی­هیچ توضیحی فقط یک جمله­ی خبری می­گوید می­دانم باید برنامه­ی کلاسم را کنسل کنم. برایش کیک دارچینی ِ محبوبش را درست می­کنم و همانطور داغ، راهی ِ منزلش می­شوم. مادرش در را ب ِ رویم باز می­کند، گونه­ی چپم را می­بوسد و آرام، طوری ک ِ ب ِ زحمت صدایش را بشنوم می­گوید «الف» در اتاق است. خانه­ زیادی ساکت است. در اتاقش را باز می­کنم، روی تختش، بالش ب ِ بغل کز کرده است. می­خواهم مثل ِ همیشه بروم ب ِ شانه­اش بزنم و کشدار بگویم: «چــــ ـ ـ طّوری» ک ِ از نگاهش می­ترسم، سرد است، یخ است، تیره است،... لبخندم ماسیده می­شود. کنارش می­نشینم و لحظه­ای، فقط لحظه­ای نگاهم می­کند و ناگهان هق­هق گریه­اش. دستانش می­لرزد، سرد است. لابِ­لای گریه­اش دستم را می­گیرد و می­گذارد روی شکمش ک ِ از قبل برجسته­تر شده، حرف­های ِ درهمش را ب ِ هم ربط می­دهم، «مسمومیت بارداری، آمپول، پس از چند روز سقط جنین 7ماهه». دلم مچاله می­شود. قبلاً گفته­ام من دلداری بلد نیستم. فقط می­گذارم گریه کند، آنقدر ک ِ خسته شود، آنقدر ک ِ هق­هقش نفسش را بند آورد و آرام گیرد. نمی­دانم چقدر زمان می­برد ولی آنقدر هست ک ِ حالا اتاق تاریک شده باشد و سرش روی پایم باشد و دستش ک ِ دستم را گرفته آرام شده باشد. قرار است دو روز بعد برود برای زدن آمپول و پس از چندروز خارج کردن جنین از شکم. دستم را روی شکمش می­گذارد ک ِ: «می­بینی راوی! هنوز داره تکون می­خوره»...

 

پ­ن: هـــی دختر ِ لعنتی! یک ساعت است ک ِ فکر می­کنم چرا مرا صدا کردی وقتی دلداریت را بلد نیستم!؟...8ماه از من بزرگ­تری، این­بار اصلاً نمی­توانم حست را درک کنم. تو هفت­ماه مادری را زندگی کرده­ای، اما قطعاً حس کنده­شدن بخشی از وجود دردناک است.