راویــــ ـــ ــ ــانـــ ــ ـه!
ب ِ کتابخونش نگاه میکنم و حواسم ب ِ حرفاش هست، هوثله ندارم وارد بحثهای بینتیجه بشم. موزیک رو گوش میدم و حرکات لبش رو لبخونی. لابِلاش تک و توک کلماتی میگم. نهایتاً موزیک رو قطع میکنه، میگه: «لبخندت رو متوجه نمیشم، هرچی هست از پست شبت بازخورد حرفامون معلوم میشه».
و منی ک ِ نمیتونم ذهنم رو جمع و جور کنم ک ِ این لبخندها یعنی نهایت عجز من، نهایت درد.
پن: شمارهی نه مجلهی ولگرد، (+)
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:20 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.