ب ِ کتابخونش نگاه می­کنم و حواسم ب ِ حرفاش هست، هوثله ندارم وارد بحث­های بی­نتیجه بشم. موزیک رو گوش می­دم و حرکات لبش رو لب­خونی. لابِ­لاش تک و توک کلماتی می­گم. نهایتاً موزیک رو قطع می­کنه، می­گه: «لبخندت رو متوجه نمی­شم، هرچی هست از پست شبت بازخورد حرفامون معلوم می­شه».

و منی ک ِ نمی­تونم ذهنم رو جمع و جور کنم ک ِ این لبخندها یعنی نهایت عجز من، نهایت درد.

 

 پ­ن: شماره­ی نه مجله­ی ولگرد، (+)