با احترام، برای آن غریبه:

اون روز ِ دی­ماه ک ِ سر اون کلاس ِ کلیّات، نشسته بودم کنار پنجره­ی سراسری و «الف» سمت راستم بود، و خیره بودم ب ِ زمین ِ چمن روبِ­رو و برفایی ک ِ چندجایی هنوز آب نشده بود. تست­ها رو می­زدم و باز خیره می­شدم ب ِ بیرون. پیشونیم داغ بود، چسبوندمش ب ِ شیشه. زمان ِ بین دو کلاس، لم داده بودم ب ِ صندلی و کمی لای پنجره رو باز کرده بودم و شال­گردنم دور دستای «الف». یادم نیست داشتیم راجع­به چی حرف می­زدیم ک ِ از پشت کسی صدامون کرد. با نیم­نگاهی پسری رو دیدم ک ِ چندتا شکلات ب ِ طرفمون گرفته بود. خندیدم ک ِ :«الان یعنی دعوت ب ِ هم­صحبتی!» و اخم «الف» ب ِ من. چند دقیقه­ی بعد شکلات داغ هورت می­کشیدیم و گپ می­زدیم. از دانشگاه­هامون گرفته تا نظریات جدید و کلاغای رو درخت. «الف» با تلخی از ی ِ روزایی یاد می­کرد و اون پسر گفت ک ِ نیازی نیست از چیزایی ک ِ ی ِ روزایی زیادی تلخ بودن، دوباره یاد کنیم تا ی ِ روزه دیگه رو ب ِ گند بکشه. ب ِ «الف» گفت شبیه خواهرشه و تأکید کرد اینطوری خیلی زود خودش رو داغون می­کنه و ادامه داد ک ِ سر کلاس دیروز حواسش ب ِ من و «الف» بوده ک ِ وقتی از اون استاد راضی نبودیم همراه هفت نفر دیگه رفتیم برای اعتراض ک ِ این جناب استاد نزدیک آزمون داره گند می­زنه ب ِ یادگرفته­هامون. نگاهش ب ِ ریشه­ی رنگی ِ شال­گردنم بود وقتی گفت: «چ ِ خوب ِ وقتی شرایط رو تاب نمیارید تلاشی دارید برای تغییرش» و لبخند من. کلاس آخر بود و هوا دیگه تاریک. بیرون خوب دیده نمی­شد. لم داده بودم ب ِ پنجره، ک ِ پشت سرم آروم گفت بلوتوث گوشیم رو روشن کنم. چهل و یک تِرَک خوانش ِ غزلیات شمس و چندتا عکس مینیاتوری ِ سماع و مولانا. براش «شازده کوچولو» فرستادم.

کلاس تموم شد؛ آرزوی موفقیت، لبخند و خدافظی. با «الف» تند قدم می­زدیم و گپ می­زدیم ک ِ یهو گفت از صبح اصلاً اسم اون پسر ِ هم­صحبتمون رو نپرسیدیم. شونه­مو بالا انداختم و بیسکوئیتم رو گاز زدم.

حالا بعد یک­سال و نیم دارم ب ِ اون تِرَک­ها گوش می­دم و لبخند برای هم­صحبتی اون روز با کسی ک ِ حتی اسمی ازش ندارم و  فقط می­دونم اون آقای سفیدپوش غریبه نبود.