مغ کب!
آقای «میم» استاد فلسه-منطق هفت سال پیش. کسی ک ِ اجازه نداد رشتهی فلسفه رو قبل از ادبیات بزنم ک ِ: «تو فلسفه رو تاب نمیاری راوی!» گهگداری ی ِ گپ چند دقیقهای با ایشون حال آدم رو جا میاره.
دیشبی ک ِ گذشت، پر از علامت سوال شده بودم، پر از چرایی، پر از جملات بیپایان. ب ِ ایشون پیغام دادم. کلی آسهآسه حرفام رو الک کردند، کلی باحوصله و لبخند اجازهدادن تا کلماتم بریزن بیرون. آخرای اون گپ ِ طولانی...
-: «آدما کیان؟!»
آقای «میم»: «خودت تعریف کن!»
-: «آدما، پیچیدهترین موجودات خلقت، ب ِ سختی باور میشن، گاهی میتونن تکبعدی باشند و گاهی با ابعاد ِ یواشکیشون تلخ باشن. آدما، گاهی پر از حس ِ متناقض...»
آقای «میم»: «خب حس متناقض خوبه یا بد؟!»
-: «اوه! ترســــ ـ ـ ـ ناکــه!»
آقای «میم»: «راوی؟ تو ترسو نبودی، کی ترسوندت؟!»
:- «...»
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:44 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.