آی عشق، آی عشق! چهرهی سرخت پیدا نیست...
موهایم را از جلوی پیشانیام فــ ـ ـــ ـ وت میکنم و تخممرغ را میزنم. زیر لب موزیک در حال پخش را زمزمه میکنم. ب ِ غذای مندرآوردیام چند شاخه کرفس هم اضافه میکنم. موزیک عوض میشود و حال من نیز. آدمها جلوی چشمم رژه میروند، هرکدام با عطر خودشان، لبخندهای خودشان، موزیک خودشان. ذرت را درون تابه میریزم. تاریکی را بیشتر دوست دارم، تمام چراغها را جز چراغ هود، خاموش میکنم. حالا آرامترم. آویشن را ب ِ غذا اضافه میکنم. عطرش را دوست دارم. موزیک عوض میشود، آدمی هم ک ِ تا چند ثانیهی پیش ب ِ او فکر میکردم هم. فلفل دلمهی نارنجی را انتخاب میکنم. این آدم برایم زشت است، موزیک را عوض میکنم...
پن: لعنت بر تمام موزیکهای خاطرهساز...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:21 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.