کمی نوشیدنی ِ خنک برای دورکردن ِ گرما. چهره­های تازه، نگاه­ها و لبخندهای تازه­تر. این بازی با نگاه­ها و حدس و گمان ِ تفکر و رفتار آدم­ها برایم جالب است. جز میزبان، 7-8نفری هستند. اسم­هایشان ب ِ نگاه­هایشان می­آید، شایدم بالعکس. می­دانم دوست دارند بدانند من ب ِ چ ِ واسطه­ای ب ِ این مهمانی دعوت شده­ام و من عمداً سکوت می­کنم. گاهی کمی بدجنسی بد نیست. با میزبان کمی گپ می­زنیم؛ «ن» دخترک دوست­داشتنی با موهای بافت و چشمانی سیاه. از آن­ها ک ِ با دو ملاقات، بی­دلیل دوستش دارم. موزیک پخش می­شود. جیغ و شیطنت من و «ن» بیدار می­شود. مهم نیست دیگران با ژست، نوشیدنی­هایشان را گرفته­اند و مراقبند سایه­های پشت پلکشان نماسد؛ من و «ن»، خواهرش، «م»شماره­ی یک می­خواهیم کمی شاد باشیم. غم آن بیرون ِ در نشسته است. «س» پسرک ِ قدبلند ادای دیگری را درمی­آورد. «ب» از همان آشپزخانه با دستان بلندش همراهی می­کند. «م»ِ شماره­ی­ دو غیبش می­زند و کمتر از پانزده دقیقه از پاساژ سر خیابان باند می­خرد! ســـ ـ ـوت­های من و «م» ِ شماره­ی دو ک ِ آرام­تر و «ن» ک ِ بلندتر. «ب» آن اواسط ملحق می­شود. آن سه دختر هنوز نوشیدنی ب ِ دست نشسته­اند. چند مهمان دیگر اضافه­شدند ک ِ فرصت معرفی نداشتیم، شاید بهتر. کیک و تولد «م» ِ شماره­ی سه، دخترک مو روشن؛ فـــ ــ ـوووت می­کند...

گونه­ی «ن»، خواهرش و «م» شماره­ی یک، سه دختر دوست­داشتنی را می­بوسم و تشکر برای شادی ­و جیغ ِ بی­بهانه. آماده می­شوم، موهایم را جمع می­کنم، در را باز می­کنم. غم روی پله­ها نشسته است...

 

پ­ن: دو ماه ِ پیش.