دل ِ کوچکم برای تو
مادر، چند روزیست سفر رفته است. قبل از رفتن، سفارشات لازم را میکند ک ِ مبادا در این روزهای امتحان ِ خواهره، بیتوجهی کنم، با صدای بلند موزیک گوش ندهیم، گلدانها را فراموش نکنیم و... خیالش را راحت میکنیم و با بوسه راهیاش. حالا زندگی ِ مسالمتآمیزی با خواهره داریم. مادر نیست ک ِ غر بزند وقت دوشگرفتن، درب را ببند یا اینطور آدامس تَق-توق نکنید،... محبتم قلمبه شده است و مدام از خواهره میپرسم آیا چیزی لازم ندارد؟ برای شام چ ِ دوست دارد و...:دی
ساعت دو و خردهای نیمهشب است. خندههایمان را جمع و جور میکنیم و کمکم چشمانمان گرم خواب میشود ک ِ همزمان برای هردویمان sms میآید. مادر است ک ِ : «من قربانتان»...
+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:26 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.