مادر، چند روزیست سفر رفته است. قبل از رفتن، سفارشات لازم را می­کند ک ِ مبادا در این روزهای امتحان ِ خواهره، بی­توجهی کنم، با صدای بلند موزیک گوش ندهیم، گلدان­ها را فراموش نکنیم و... خیالش را راحت می­کنیم و با بوسه راهی­اش. حالا زندگی ِ مسالمت­آمیزی با خواهره داریم. مادر نیست ک ِ غر بزند وقت دوش­گرفتن، درب را ببند یا اینطور آدامس تَق-توق نکنید،... محبتم قلمبه شده است و مدام از خواهره می­پرسم آیا چیزی لازم ندارد؟ برای شام چ ِ دوست دارد و...:دی

ساعت دو و خرده­ای نیمه­شب است. خنده­هایمان را جمع و جور می­کنیم و کم­کم چشمانمان گرم خواب می­شود ک ِ هم­زمان برای هردویمان sms می­آید. مادر است ک ِ : «من قربانتان»...