دلم یک روایت می­خواهد. نه فیلم، نه قصه، نه اتفاق! فقط یک روایت. از یک آدم ِ معمولی. از آدم­های خاص خسته­ام، دلگیرم. دلم می­خواهد یک آدم معمولی بیافرینم. اصلاً خودم بشوم خالقش! خودم بشوم روح و درونش بدمم. مث ِ تمام آدم­های معمولی راه برود، لبخند بزند، بخوابد، اخم کند. آدمی ک ِ سفید نباشد، سیاه هم. پشت چراغ قرمزها بایستد و بستنی لیس بزند. هوس دویدن بکند، هوس بلندبلند آواز خواندن و سوت­زدن. بلد باشد چ ِ وقت چ ِ بگوید. اصلنی گاهی اشتباه کند. از اشتباه­کردن هم نترسد. پرده­ها را بکشد و گاهی بخزد ب تنهایی ِ خودش. آدمی ک ِ ژست ِ «می­دانم» نداشته باشد. آدمی ک ِ بشود بی­بهانه گاهی خــزید ب ِ آغوشش، بی­هیچ کلامی حتی. ک ِ نگاهش تعجب نشود وقتی برایش بی­مهابا حرف می­زنی. آدمی ک ِ نترسی از قضاوت شدنت...

دلم یک روایت می­خواهد...­      

 

پ­ن : شماره­ی دو... ­ولگرد و (+)