اعتراف می­کنم ک ِ رفتن را خوب از بر هستم. کافیست اراده کنم ک ِ بروم و...می­روم. غصه آنجا می­شود ک ِ نمی­دانم کجا باید...کجا مال من است، کجا آن جای خالیست ک ِ تنها با «بودن ِ من» پر می­شود...کجا آنجاست ک ِ هرکس جز من ب ِ آنجا رود یا جایش نمی­شود، یا بزرگ است برایش؛ ک ِ فقط اندازه­ی من است...اندازه­ی تمامیت من.