همین حوالی
دل ِ دیگه! دوس داره ازون عصرهای ساعت4 باشه ک ِ بارون زده و همه یَخِشونه و خودشون رو چپوندن توی ژاکتای رنگرنگیشون ُو کسی هم حس حرفزدن نداشته باشه و فقط یهو یکی ی ِ چیز بپرونه و بخندیم و فقط خوش باشیم ک ِ هستیم. با هم هستیم.
انگشتای پام یخ زدن.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 16:9 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.