ی ٍ قصه همین نزدیکی...
بعد از چهار سال در مهمانی میبینمش. «ه» را میگویم، یکی از زیباترین دخترانی ک ِ میشناسم. آخرینبار موهایش مش ِ صورتی داشت و حالا رنگ ِ شب است. کنارم مینشیند و سیب پوست میکند. غر میزند ک ِ کجایم، ک ِ نیستم و ندیده مرا این همهوقت. غر میزند ک ِ هوا هم نفس میکشد چاق میشود و تو چرا تک-سایزی. میخندد، خندههایش بلندبلند، خیلی بلند. با چایش، کاکائو نمیخورد، میگوید معدهاش هنوز بازی درمیآورد. از این روزهایم میپرسد، گپ میزنیم. در گوشم چیزکی میگوید، بازوی گوشتیاش را نیشگون میگیرم و غشغش میخندم. ساکت میشود یهو، نگاهم میکند ک ِ تو چرا چیزی نمیپرسی؟! تو چرا زیرزیرکی نگاهم نمیکنی؟! حالا من در گوشش چیزی میگویم، تنها یک لبخند میزند.
دلش میخواهد برقصیم. میرقصیم، موهایش میچسبد ب ِ پیشانیش، فـ ـ ـوتش میکنم. زیرزیرکی نگاهش میکنند. آن سالهای دور ک ِ اولین بار نامزد کرده بود، همین معده دردش نامزدش را دور کرد. بار دیگر ک ِ با دیگری نامزد کرد، همین نامزدش ک ِ گفته بود دلت ب ِ مهرم گرم باشد، پس از دوماه اعلام کرد از پس ِ هزینهی داروهایش برنخواهد آمد. فکر میکنم آن سالهای دور همینها ک ِ زیرزیرکی نگاهش میکنند کجا بودند؟! موزیک عوض میشود، موهایش را میبندد. حالا در آستانهی بیست و نه سالگیست و همسر ِ دوم مردی ک ِ زن، و بچهای هشت ساله دارد.
یادش میوفتد ک ِ قرار بود سوتزدن یادش بدهم! آخر هم یاد نمیگیرد. خندههایش بلندبلند، خیلی بلند...میخندد و میدانم میخواهد با صدای خندهاش غم را بترساند، غم را دور کند...
پن: لطفاً «ه» و غمش را در همین پست بالا ک ِ میرقصد رها کنید ک ِ برای خودم هم سخت است خودم را جای ِ کسی بگذارم ک ِ دانسته همسر دوم کسی دیگر شود، هم جای ِ زنی ک ِ با کودکی هشتساله میداند مردش دل در گرو ِ زنی دیگر هم دارد. این قصهها کم نیستند، ازین قصهها ک ِ تا آخرش سه نقطههاست...
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.