«عقاید یک دلقک»، « هاینریش بل» ترجمه محمد اسماعیل‌زاده، نشر چشمه
.
 رماني انتقادی و عاشقانه‌ای متفاوت. بعد از خواندن كتاب نمی‌توان دلقكی را كه همسرش ماری او را ترک كرده است دوست نداشت و با او احساس هم دردی نكرد. دلقكی كه خودش راوی ماجراهای زندگی‌اش است و انگار سر ميزی با تو نشسته و دارد از زندگی ملالت‌بارش برايت می‌گويد. از عشق، از دين، از انسان‌ها، از خانواده و از جامعه
برايت حرف می‌زند. شنير از وقتی ماری او را ترک كرده است دچار سردرد و ماليخوليا شده، اين را خود شنير برايم تعريف كرد...
.
برشی از کتاب:
.
💜رنگ بنفش فقط به تعداد محدودی از زنان می‌آید. ماری از جمله زنانی بود که می‌توانست بنفش بپوشد.
.
يک وسيله درمان موقتی وجود دارد، آن الكل است. و يک وسيله درمان قطعی و هميشگی می‌تواند وجود داشته باشد و آن «ماری» است. ماری مرا ترک كرده است. دلقكی كه به مشروب روی بياورد، زودتر از يک شيروانی‍ساز مست سقوط می‌کند.
.
فکر می‌کنم، انسان‌ها می‌توانند علیرغم داشتن ایدئولوژی‌های مختلف، حداقل نسبت به هم رفتاری انسانی داشته باشند.
.
من به هیچ وجه چیزی را مسخره نمی‌کنم. این قدرت را دارم که به چیزی که نمی‌توانم درک کنم احترام بگذارم.
.
هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آن‌ها را همان‌گونه که یک بار اتفاق افتاده‌اند فقط تنها به خاطر آورد.
.
یک زن قادر است خیلی چیزها را با دست‌هایش بیان کند، در حالی که وقتی به دست‌های یک مرد فکر می‌کنم، همچون کنده‌ی درخت بی حرکت و خشک به نظرم می‌رسند. دست‌های مردان فقط به درد دست دادن، کتک زدن، طبیعتاً تیراندازی و چکاندن ماشه‌ی تفنگ و امضا می‌خورند. اما به دستان زنان در مقایسه با دست‌های مردان به گونه‌ای دیگر باید نگاه کرد: چه موقعی که کره روی نان می‌مالند و چه موقعی که موها را از پیشانی کنار می‌زنند.
.
مثل همیشه مادرم بوی هیچ چیز نمی‌داد. یکی از اصول زندگی‌اش این بود که زن نباید هرگز بوی چیزی بدهد. شاید به همین دلیل بود که پدرم برای خودش یک معشوقه‌ی زیبا گرفته بود که هرگز از خود بویی پخش نمی‌کرد، اما قیافه و سر و وضعش طوری بود که آدم خیال می‌کرد باید زن خوش‌بویی باشد.
.
هیچ کس در این دنیا چون در بطن موقعیت خاص انسانی دیگر قرار ندارد، نمی‌تواند احساس صحیح و درستی در مورد بدی یا خوبی مسئله‌ای داشته باشد. حالا خواه این مسئله به خوشبختی و بدبختی، به عشق و یا افت هنری ارتباط داشته باشد. واقعیت امر این است که هر فردی همواره به نوعی خارج از وضعیت و شرایط انسانی دیگر قرار دارد.