«قمارباز»، فیودور داستایفسکی، ترجمهی صالح حسینی، نشر نیلوفر
در وصف داستایفسکی باید گفت شاید طی یک و نیم قرن گذشته، فیلسوفان و ادیبان و جامعهشناسان و روانشناسان زیادی بودهاند که آثارش را تحسین کرده و حتی از آنها مطالب زیادی آموختهاند.
قمارباز اثری است که داستایفسکی در زمانی کمتر از یک ماه نوشته و آن را بابت بدهیای که داشته خلق کرد. داستانی که منتقدان آن را منسجمترین رمان کوتاه او میدانند.
داستان بر محور الکسی ایوانویچ است که معلم بوده و کودکان ژنرالی روسی را پرورش میدهد. خانواده ژنرال و چند دوست خانوادگی از اروپا و روسیه به شهر رولتن بورگ رفتهاند تا به تفریح بپردازند.
داستایفسکی در این کتاب میل و تمنای عمیقی را بر دو چیز بیان میدارد؛ زنان و قمار. در واقع شخصیت داستان هم میل عمیقی به زنی مرموز دارد و هم از طرفی قمار شوری اروتیک در او ایجاد میکند. به گونهای که پولدار بودن برایش ملاک نیست بلکه داشتن پول به او حس قدرت میدهد.
در این کتاب بیثباتی عمیقی را شاهد هستیم و جهانی که از نظر عاطفی و مالی و ... پر از جایگزین است. جهانی که تصادفات در آن حکم میرانند. یکی از مهمترین اصلهای کتاب، اصل تصادفی بودن وقایع زندگیست. همچو بازی رولت، کسی نمیداند بخت و واقعه بر روی چه عدد و رنگ و ناحیهای میایستد و فقط میتوان با سخت نگرفتن به آن و تلاش بیهوده نکردن برای طمع، از پس لذتهای زندگی بر آمد.
داستایفسکی انگار بیمار این است که مدام قهرمان داستانها را بین خوبی و بدی بگذارد. داستایفسکی استاد جدال نیکی و بدی در داستاننویسی هست.
برشی از کتاب
«همین است که اسباب گیجشدن بازیکنان حرفهای میشود، که کاغذ و مداد در دست با حساب بازی میکنند. این پوزخندهای وحشتآور قضا به راستی حکایتی است.»
«وحشیگری، زورگویی و کاربرد قدرت بیاندازه روی یک حشره، برای بشر لذتآفرین است، بشر از نظر نهادی ستمکار بوده و میل دارد شکنجهگری کند.»
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.