974
ب ِ گمانم بدو بدوترین مردادم بود. روزهای فرد سر کلاس و بعد هم بدو بدو بِ نقاط مختلف شرق و غرب و شمال و مرکز، روزهای زوج ک ِ از سالن ورزشی و کمی استراحت بِ سالن ورزشی دیگه سرک میکشم. من آدمه این روزهای شلوغم، روزهایی کِ سر بِ بالش نرسیده هوش از سرم میپره. روزهای گرم و کمی شرجی مرداد داغ، کِ داغی صبحهای زوجش جور دیگهست. سالن ورزشی کِ پرتم میکنه بِ هفت-هشت سال پیش، بِ راوی اون روزها و صدای خسرو شکیبایی عزیز کِ میپیچه تو گوشم: هی پا بِ پای رفتن صبوری میکنم...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۷ ساعت 22:0 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.