مدت ها بود ب ِ این شدت بی خواب نشده بودم. در مواقع حساس و اورژانسی لرزش دستام رو کنترل می کنم و بغض ها رو قورت می دم پشت صدای محکمم. بالاخره زمان می گذره و اوضاع گاهی آروم ب ِ نظر میاد. حالا تکامی اون لرزش دست ب ِ تمام وجودم برمی گرده و گونه و پیشونیم داغ می شه. ثانیه ای کابوس و فکرهای آشفته رهام نمی کنه. منتظرم,حالا ب ِ انتظار ذره ای از نشانه های آفتاب چشمام ب ِ سمت پنجره می چرخه. کاش خورشید گاهی بر خلاف قاعده و قانون طلوع کنه, اینجا یکی دل دل می زنه...