عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز، سلام:)
ساعت ک ِ عقب کشیده می شه، منم و ذهنم ک ِ پرت می شه دورتر. یادم نره اینجا, کلبه ی دنج من، قرار بود پر باشه از کلمات معلق ذهنم ک ِیادم باشه راه و بی راهه هام رو. یادم نره تابستون امسال رو با خنده های بلند تموم کردم، با رنگ سرخابی، آبی، نارنجی. یادم نره وقتی سفر رو از جنگل مه آلود اسالم ب ِ خلخال شروع کردم ، وسط راه اون لحظه ک ِ سرم رو از پنجره بیرون داده بودم یادم افتاد چقدر برام مهم بود ی ِ زمانی ی ِ روزی از این جاده عبور کنم. یادم نره من بودم و اون پل معلق طولانی ک ِ کیلومترها رفتیم و من ک ِ فوبیای ارتفاع دارم اول پل هی گفتم برو جلو، هی ی ِ قدم اومدم عقب، نیم قدم رفتم جلو، موهام رو باد می برد و حس می کردم سنگینی سرم داره کم و کمتر می شه و یهو دیدم تمام طول پل رو گز کردم و اون ور رو صخره نشستم و بازی ابرها رو تماشا می کنم و وقتی شک می کنم من رد شدم از پل؟! عکسا رو نگاه کنم ک ِ عاره عاره...لبخند زدم ب مزرعه های آفتابگردون ک ِ ی ِ روزگاری ی ِ سفر می خواستم فقط برای این آفتاب گردونای گرم...
تابستون پر برنامه و فشرده رو با لبخند بایگانی می کنم و زیر لب برا دلم از امید می گم، از حس قلمبه ای ک ِ ب ِ روزای در پیش رو دارم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 21:15 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.