وقتی مستأصل نگاهم می‌کنن و برای کار اشتباهی ک ِ انجام دادن، و من درجریان نیستم، دنبال چاره می‌گردن و تو چشمای این شونزده-هفده ساله خیره‌ می‌شم ک ِ چندتاییشون اشکی هستن و بقیه مات. یکیشون ب ِ طور نسبی شرایط رو توضیح می‌ده و منتظر. می‌گم خیلی وقت بود منتظر این اتفاق بودم چون سرمستید و واقعیت ازتون دور. کلی کلمه‌ها رو ردیف می‌کنم و آخرش ک ِ وقتی آگاهانه تصمیمی رو می‌گیرید «باید» تبعات و مسئولیتش رو هم بپذیرید. حرف بزنید و دنبال این باشید ک ِ کجا رو کج رفتید. انگشت‌ها رو از روی هم بردارید و با تنبیهی ک ِ براتون در نظر گرفته می‌شه رو‌بّ‌رو بشید و اشتباه رو بپذیرید.

ساکت هستن و کتاب‌ها رو باز می‌کنن.