ازین خستگیای دوسداشتنی
برای بار چندم شبونه توصیه میکنه لباس گرم همرات باشه و صب تصادفاً دو گروه دوستانه هست برای کوهنوردی و با گروه اول پیچها و با خنده و شوخی میریم بالا و حواس دستاش ک ِ ب ِ دستام هست و جلوتر گز میکنیم و پیداکردن ی ِ خنکای دنج و کلی بازی و جریمههای داور و «عامل جنگ روانی» گفتنای ب ِ من:دی و استراحت باقی و بالا رفتن ما و آفتاب داغ و باد خنک و آسهآسه گز کردن ب ِ پایین بوسههای آرومی ک ِ میشینه پشت دستم و شیرکاکائو داغ و بازی بطری و سوال حقیقتی ک ِ ب ِ من میوفته تا شروع قصّمون رو بگم و دور بعدی و شهامتی ک ِ میشه بوسهی رو گونه. کلی قدمرانی و باد خنک و جداشدن از گروه اول و ملحقشدن ب ِ گروه دوم و پیشنهاد جدی رفقا ب ِ تست گویندگی من و چای داغ و بستنی کاکائویی و عکس و خنده و نخود نخود هرکه رود خانهی خود.
حالا منم و خنکای پاییز و ی ِ حس گرم توی رگهام...
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.