660
صبحش ب ِ دختره میگم همین قرارای دور و درازمون درست باید بیوفته روزایی ک ِ سطل سطل آسمون میتپه و از اونور اون یکی دختر پیام میده ک ِ امروز رو مود موزیک بلاگتم و ...
بعدم غروب و دیدار و صحبتهای تلگرافی ِ ناتموم. حدود ساعت 21 زیر نور زرد، هندزفری رو میچپونم تو گوش و خیابون رو گز میکنم و پیش خودم فکر میکنم ک ِ اصن آدم باید ملاقاتهای خوشمزه رو بذاره تو سرمای هوا؛ مهر و لبخند این ملاقاتهای کوتاه و ب ِ جا، تا مدتی زیرپوست آدمو گرم میکنه...
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:15 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.