ب ِ رنگ ِ نیلی
ی ِ کولهی کوچیک، چندتا موزیک عالی، شیشههای ماشین پایین، هوا تاریک تو جاده، هفت نفری هستیم ک ِ میریم برای دوشب خارج از تهران. بزرگ ِ 26ساله تا میاد قوانین رو بگه و همه مینشوننش سر جاش...
بازی ِ چشمک و «ح» ک ِ چشمک بلد نیست! «ی» و گیتارش، «شین» و صداش، مدادرنگیهای کوتاه-بلند، لنگه گوشوارهی گمشده، کتونی بنفش «الف»، دویدن، تاریکی ِ دره، مرداد، سگ ِ پیر، بافت ِ تیغماهی ِ «میم» رو موهام، سیبزمینی زغالی، چای دارچین، آلبالو چینی و سرخی دستا، زردآلوهای اون گوشهی دنج، درخت گردوی پیر ِ خسته، گوشواره گیلاسای سیاه...
منی ک ِ این بالا تاب میخورم روی لحظهها:)

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:21 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.