راویــــ ـــ ــ ــانـــ ــ ـه!
خب بله. راوی گاهی دلش میخواهد با غریبهها همسفر شود. با کسانی ک ِ نمیداند اهل ِ کجایند و با کدام موزیک دلشان میگیرد قد ِ گنجشک. با کسانی ک ِ آنقدر آشنا نیستند تا حرفای ِ لاب ِلای نگاهت و حتی از حرکات دستانت ته ِ ته ِ دلت را بخوانند. کسانی ک ِ تا بخواهند کمی آشنا شوند سفر تمام میشود و میروند پی ِ زندگیشان و راوی چند روزی دور از تکرار میشود. کسانی ک ِ نمیدانند تو با فلان موزیک تحت هر شرایط بغضی میشوی و چشمانت پر میشود از اشک و اشکت میریزد و میگویند که برای ِ دود ِ آتش است یا ب ِ فلان درخت حساسیت داری و تو لبخند میزنی ک حتمنی همینطور است. توضیح نمیخواهند برای هر کاری ک ِ ب ِ سرت میزند تا آن لحظه انجام دهی. وسط رودخانهی یخ ک ِ بپری وسوسه میشوند ب ِ پریدن، نَ لب گزیدن ِ ساق ِ پای ِ پیدا شده. خلاصه ک ِ غریبهها گاهی خودیتر از آشناها میشوند...
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.