24مرتبه حسش كردم...گناه خوردن سيب را میگويم!
چهار فصل سال را قبضه کردهایم؛ بهارش را خواهره، تابستانش را من، پاییزش را مادر و زمستانش را پدر. ب ِ قول مادر بیدردسر و راحت دنیا آمدم، طوری ک ِ ساعت12 ب ِ بیمارستان میرود و ساعت15 من خانهام! فقط نمیدانم میشود به همین راحتی هم...
راویــ ـ ـ ـانه ب ِ خودم: امسالی ک ِ پیش رو دارم، باید کمی تغییرات توش باشه. بعضی عاداتم باید تعدیل شن. بیش از این خودداری خوب نیست. بعضی آدمای دوستداشتنی ِ اطرافم باید کمی جابِجا شن تو لیستم. دوستداشتههام رو الک کنم. انتظاراتی ک ِ از خودم دارم مرور کنم. بدونم روابط آدمی همونقدر ک ِ میتونه خواستنی و قابل ستایش باشه میتونه دلآزار باشه و این دست خود آدماست. یادم بمونه خواستهام رو از آدما: ک ِ روابطی لذتبخشه ک ِ نَ انقدر شدید و قوی باشه ک ِ یهو ب ِ خاطر عوارضش اخمو شی، و نَ روابط خیلی یخی ک ِ لزومی ب ِ روندش نباشه. کمک کنیم ب ِ هم ک ِ اگر شتاب زیاد داریم، ی ِ وقفه بندازیم جلو هم و اگر زیادی دچار سکون شدیم، ی ِ تلنگر باشیم برای هم:)
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.