2 ضربدر 2 مساوی 5
نمیپسندم، دوست ندارم، اصلاً ب ِ مذاقم خوش نمیآید! آدم مگر دو تکه آهنپاره و چهارتا پیچ و مهره است؟! مگر میشود همیشه دو-دوتایش چهارتا شود؟! مگر میشود گفت این است و لاغیر! آی دوستان! من درکم نمیرسد اصلاً. اخمی میشوم وقتی با لحنی خاص میگوید: «ک ِ چ ِ شود؟!» میگویم: «مگر برای همهی کارها باید جیبت پر شود بعد ذهنت باز تا ببینی میخواهی انجام دهی یا نه؟! اصلاً میفهمی ی ِ شادی کوچک چ ِ حسی دارد؟! زندگی ِ ماشینی ِ تو چ ِ لذتی جز خستگی و رخوت برایت داشته؟» میگوید: «روزی ک ِ بازنشسته شوم، در همان میانسالگی از امکاناتم استفاده خواهم کرد. همان روزها دیگر از حساب بانکیام خیالم راحت است و خیالم راحت ک ِ بیدغدغه تفریح کنم.» حوصلهی بحث ندارم. فقط میگویم: «همان روزها هم نمیتوانی از ته ِ دل بخندی یا از کیک و فنجان قهوهات، ب ِ خاطر قند و چربی میانسالگیات لذت ببری» و تَـــ ــ ــ ق! گوشی را قطع میکنم.
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.