نمی­پسندم، دوست ندارم، اصلاً ب ِ مذاقم خوش نمی­آید! آدم مگر دو تکه آهن­پاره و چهارتا پیچ و مهره است؟! مگر می­شود همیشه دو-دوتایش چهارتا شود؟! مگر می­شود گفت این است و لاغیر! آی دوستان! من درکم نمی­رسد اصلاً. اخمی می­شوم وقتی با لحنی خاص می­گوید: «ک ِ چ ِ شود؟!» می­گویم: «مگر برای همه­ی کارها باید جیبت پر شود بعد ذهنت باز تا ببینی می­خواهی انجام دهی یا نه؟! اصلاً می­فهمی ی ِ شادی کوچک چ ِ حسی دارد؟! زندگی ِ ماشینی ِ تو چ ِ لذتی جز خستگی و رخوت برایت داشته؟» می­گوید: «روزی ک ِ بازنشسته شوم، در همان میان­سالگی از امکاناتم استفاده خواهم کرد. همان روزها دیگر از حساب بانکی­ام خیالم راحت است و خیالم راحت ک ِ بی­دغدغه تفریح کنم.» حوصله­ی بحث ندارم. فقط می­گویم: «همان روزها هم نمی­توانی از ته ِ دل بخندی یا از کیک و فنجان قهوه­ات، ب ِ خاطر قند و چربی میانسالگی­ات لذت ببری» و تَـــ ــ ــ ق! گوشی را قطع می­کنم.