آونـــ ـ ــــ گ
بند کتونی رو محکم میکنم و میدوم. باد لای برگ درختا و شالم میپیچه. سرعتم رو آسهآسه بیشتر میکنم. وسطهای دویدن، ب ِ طول پنح متر ب ِ سمت عقب میدوم، و دوباره ب ِ سمت جلو. از اون روزای دور، صدای نازنین میپیچه تو گوشم: آرومتر، انقد شتاب نگیر. دهبار دور پارک میچرخم. سرعتم رو کم میکنم و قدم میزنم. شکلات لیمویی رو مزهمزه میکنم. هوا داره سیاه میشه، میرم سمت خونه. بیست دقیقهی بعد، زیر دوش آب گرم، ب ِ این فکر میکنم ک ِ از نوشتههای قدیمی حالم ب ِ هم میخوره و باید این روزای قاطی پاتی رو چطور گذروند...
پن: ی ِ هفته دوری از همه چیز، خاموشی ِ دنیای نت و تلفن. هیچ وقت خودم رو مجبور ب ِ توضیحدادن نکردم.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 1:16 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.