بند کتونی رو محکم می‌­کنم و می‌­دوم. باد لای برگ درختا و شالم می‌­پیچه. سرعتم رو آسه‌­آسه بیشتر می‌­کنم. وسط‌­های دویدن، ب ِ طول پنح متر ب ِ سمت عقب می‌­دوم، و دوباره ب ِ سمت جلو. از اون روزای دور، صدای نازنین می­‌پیچه تو گوشم: آروم­تر، انقد شتاب نگیر. ده­بار دور پارک می­‌چرخم. سرعتم رو کم می­‌کنم و قدم می‌­زنم. شکلات لیمویی رو مزه‌­مزه می­‌کنم. هوا داره سیاه می­‌شه، می­‌رم سمت خونه. بیست دقیقه­‌ی بعد، زیر دوش آب گرم، ب ِ این فکر می­‌کنم ک ِ از نوشته­‌های قدیمی حالم ب ِ هم می‌­خوره و باید این روزای قاطی پاتی رو چطور گذروند...

 

پ­ن: ی ِ هفته دوری از همه چیز، خاموشی ِ دنیای نت و تلفن. هیچ وقت خودم رو مجبور ب ِ توضیح­‌دادن نکردم.