بهار ِ زشت
ی ِ وقتایی، از بعضی چیزا و آدما ی ِ تصویر تو ذهن میمونه ک ِ معمولاً مال آخرین باریه ک ِ دیده میشن. حالا اون تصویر ی ِ پیرهن ِ سبز ِ بیمارستان باشه، و توام کمی دلتنگ، گریزی نمیذاره از یهو اشکی شدن و حالا توام باید حواست بیشتر ب ِ مامانه باشه؛ این رسالت ِ دختر ِ بزرگ بودنه. نتیجش میشه پیادهرویهای طولانی و خوراکیای لحظهای.
دوست دارم اینبار تو اون پیرهنه زردش ببینمش.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 10:35 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.