«هرس»، نسیم مرعشی، نشر چشمه.

جایی در ذهنم رسول و نوال با بچه‌هایشان نشسته‌اند و زندگی می‌کنند، با آن لهجه‌ی شیرین جنوبی؛ رسول درس خوانده و حقوقش زیاد شده، شرهان بزرگ شده، انیس و امل سر درس و کتابشان هستند و... به اینجا که می‌رسم، نمی‌دانم تهانی و مهزیار هستند یا نه، اصلاً کدامشان هست، برای همین هم هربار ماجرای زندگیشان ناتمام می‌ماند.
.
برشی از کتاب:
امیدت برای این زندگی زیاده رسول، ما نفرین شده‌ایم. یه چیزاییه آدم نباید ببینه. زن نباید ببینه بچه‌هاش مرده‌ن، خونه‌ش رمیده. زمینش پکیده. اگه دید، نباید بمونه. باید بمیره. زندگی ئی طور نبوده که بچه‌ها برن، مادرا بمونن. که مردا برن. زمینا بمونن. ما آدم نیستیم رسول. برده‌مون تهِ تهِ سیاهیه نشونمون داده‌ن و آورده‌نمون زمین. ما از جهنم برگشته‌ایم. نگاهمون کن؛ ما مرده‌ایم، خودمون، زمینمون، گاومیشامون، همه مرده‌ایم.
.
نوال شب‌هایی که بی‌خواب می‌شد، شب‌های زیادی که بی‌خواب می‌شد، گوسفندها را نمی‌شمرد تا خوابش ببرد، مَردهای مُرده‌ی خرمشهر را می‌شمرد. از کس‌وکار خودش شروع می‌کرد، از پسرس و آقاش و پسرعموهایش که قبل از پسرش و آقاش طوری مُرده بودند که هیچ تکه‌ی درشتی ازشان نمانده بود، بعد می‌رسید به همسایه‌ها، بعد همبازی‌های بچگی، بعد همشهری‌ها، بعد آنهایی که در تلویزیون و حجله‌های سر خیابان و روی سنگ‌قبرهای جنت‌آباد دیده بود و اسم و صورت‌هاشان یادش نرفته بود...

 


پ‌ن: مدت‌ها بود صبح زودتر بیدار نمی‌شدم برای خوندن چند صفحه بیشتر کتاب...