is somebody there?!
سر شب در بِ در دنبال رمز اولین ایمیلم بودم، خیلی سخت تونستم پیداش کنم، یاهو تغییر کرده بود از آخرین ایمیلهام. حدود هشت هزار و خردهای ایمیل دریافتی داشتم، بِ گمانم تمامش تبلیغاتی بود جز اون سه چهارتای آخر کِ نشون تغییر رمز و بلند شدن گرد و خاک بود. چشمم افتاد بِ آرشیو ایمیلهایی کِ مرتب کرده بودم. منِ هفده هجده سالهای کِ پشت اون کلمات نشسته بود و هجوم درهایی کِ از اون زمان تو ذهنم باز میشدن. چی شد رفتم سراغ اون آدرس ایمیل؟ دنبال رد و نشونی از یِ آدم روزای دور و دراز بودم. رفتم سراغ اولین کامنتها، اولین بلاگ، اما فقط خودم بودم و خودم. رفتم سراغ ایمیلها، آدرسی کِ دیگه از دسترس خارج شده بود. رفتم قسمت سرچ اینستا، فیسبوک، هیچیه هیچی. حتی اومد بِ ذهنم همهی اون چیزی ک ِ تو ذهنمه ساخته و پرداختهی خودم بودم؟ نه... کتابش، امضاش دستمه. رفتم سراغ دفترچه یادداشتهای اون زمان، لا بِ لای برنامهریزیهای درسی و نامه بازیهای سر کلاس، ته دفترچهها شماره تلفنهایی بود. سرچ کردم، تلگرام هم نداشت. حالا من از کجا دیگه اون آدم رو پیدا کنم؟ تولدش سوم شهریور بود. ی ِ جمله باید بهش بگم. یِ جمله...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 5:37 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.