کودکــــــــــــ ـ ـ ـ انهـ
سرم تو کتاب ِ ک ِ پدره چندباری صدام میکنه. همین ک ِ میرم ببینم چیه، کلی ازین کاستها میبینم ک ِ ولو کرده و چندتاییشونم تو دستشه. تمام حسم قلمبه میشه تو ی جیــ ـ ــ غ. چقد از دعوای «بزبز قندی» با گرگه میترسیدم. چقد دوس داشتم اون «ننه نقلی» رو بغل کنم. چقد دوس داشتم ی ِ روز میرفتم اون «شهر قصه» پیشه موشه بش بگم ک ِ غصّه نخوره. چقد ولو میشدم از خنده با صدای «علیمردان خان». شرطی شده بودم و هرشب یکی از این کاستها رو میذاشتم تو ضبط تا خوابم ببره. یکی از ترانههاشو زیر لب زمزمه میکنم. من تمام رویاهای کودکانهام رو مدیون همینام.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:9 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.