سرم تو کتاب ِ ک ِ پدره چندباری صدام می­کنه. همین ک ِ می­رم ببینم چیه، کلی ازین کاست­ها می­بینم ک ِ ولو کرده و چندتاییشونم تو دستشه. تمام حسم قلمبه می­شه تو ی جیــ ـ ــ غ. چقد از دعوای «بزبز قندی» با گرگه می­ترسیدم. چقد دوس داشتم اون «ننه نقلی» رو بغل کنم. چقد دوس داشتم ی ِ روز می­رفتم اون «شهر قصه» پیشه موشه بش بگم ک ِ غصّه نخوره. چقد ولو می­شدم از خنده با صدای «علی­مردان خان». شرطی شده بودم و هرشب یکی از این کاست­ها رو می­ذاشتم تو ضبط تا خوابم ببره. یکی از ترانه­هاشو زیر لب زمزمه می­کنم. من تمام رویاهای کودکانه­ام رو مدیون همینام.