ب ِ صحبت­هایش توجه­ای ندارم و این متن را تایپ می­کنم. لحن شادش هم مرا ب ِ وجد نمی­آورد تا حرف­هایش را گوش کنم. فقط گاهی لابِ­بلای حرف­هایش «اهوم»ی می­گویم. می­خواهد آخر هفته همراهش ب ِ آن مهمانی بروم. صدایم می­کند ک ِ چرا پاسخش را نمی­دهم. می­گویم: «ب ِ پیشنهادت فکر می­کنم». کلافه ب ِ حرف­هایش ادامه می­دهد. ک ِ دوست دارد کنارش باشم و اینکه دوستان قدیمی ِ بسیاری جمع هستند. از آدم­ها گزارشاتی می­دهد، یکی ب ِ استرالیا رفته است، دیگری نامزد کرده است، آن یکی روی تِزَش کار می­کند...سرم درد می­گیرد. خیلی ب ِ ندرت سراغ قرص می­روم. همین ک ِ قرص را باز می­کنم، میندازمش کنار! ک ِ چ ِ شود؟! قرص را برای تسکین درد ِ سری بخورم ک ِ...پیش­تر با پنبه بریده­اند؟!