Ohum
ب ِ صحبتهایش توجهای ندارم و این متن را تایپ میکنم. لحن شادش هم مرا ب ِ وجد نمیآورد تا حرفهایش را گوش کنم. فقط گاهی لابِبلای حرفهایش «اهوم»ی میگویم. میخواهد آخر هفته همراهش ب ِ آن مهمانی بروم. صدایم میکند ک ِ چرا پاسخش را نمیدهم. میگویم: «ب ِ پیشنهادت فکر میکنم». کلافه ب ِ حرفهایش ادامه میدهد. ک ِ دوست دارد کنارش باشم و اینکه دوستان قدیمی ِ بسیاری جمع هستند. از آدمها گزارشاتی میدهد، یکی ب ِ استرالیا رفته است، دیگری نامزد کرده است، آن یکی روی تِزَش کار میکند...سرم درد میگیرد. خیلی ب ِ ندرت سراغ قرص میروم. همین ک ِ قرص را باز میکنم، میندازمش کنار! ک ِ چ ِ شود؟! قرص را برای تسکین درد ِ سری بخورم ک ِ...پیشتر با پنبه بریدهاند؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 9:50 توسط راوی پاییز
|
آدمی که منتظر است، هیچ نشانهای ندارد، فقط با هر صدایی برمیگردد...مدتهاست به صداها واکنشی ندارم.