تبليغاتX
باران پاییزی - 21

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

:)

خُب گاهی لذت می‌برم وقتی حدس‌هام یکم تغییر می‌کنه و اون توقعات –شایدم نابه‌جا-

جابه‌جا می‌شن و آدما یکم خوندنی‌تر می‌شن برام و یه تلنگری می‌خورم که آهای دختره!

قرار نیست چیزایی که واسه تو مهمه واسه دیگران مهم باشه.

فرضاً امسال برام جالب بود که از روز قبل تبریک‌های امسال شروع شد، با اون صداهای

شادشون یکم حالم رو جا آوردن. اما امسال خبری نشد از اونایی که همیشه کلی برامون

جذاب بود که ساعت 12شب مسابقه بزاریم کی اول تبریک می‌گه. بعد از کلاس تبریک‌های

فامیل...بعد که می‌رسم خونه و واسه خودم لم دادم و کتاب می‌خونم و یکم گیجم، دخترک

زنگ می‌زنه و بعد از اینکه کلی به حال نزار من می‌خندیم، یکم تازه می‌شم و یکم به روی خودم

می‌خندم. تبریک همون هم‌صحبت بده، یا این دوسته که همیشه‌ی خدا گیجه کاملاً غافلگیرم

می‌کنه و...

و کلی ممنون از همه‌ی همه‌ی اون دوستایی که با sms یا گپ تبریک گفتن...:*

 

پ‌ن۱ : یکی از مسابقاتی که همیشه با خودم می‌زارم اینه که اولین نفر باشم که با کلی جیغ

        و داد تولد یکی رو بهش تبریک بگم:دی

پ‌ن۲ : امسال برخلاف سال‌های گذشته دونه دونه شمع‌های بیست و یک سالگیم رو فوت

        می‌کنم:)

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت18:59توسط راوی پاییز | |