تبليغاتX
باران پاییزی - در راستای شلوغی‌های دانشگاه‌ها

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

نزدیک ظهر به خونه زنگ زدم و گفتم دانشکده شلوغ شده و اعتصابه و منم دیرتر میام خونه.

حدوداً 2ساعت بعد از تلفن من یکی زنگ می‌زنه خونه و بابا گوشی رو برمی‌داره:

 

آقا: منزل آقای فلانی؟

بابا: بله

آقا: از دانشکده علامه طباطبایی تماس می‌گیرم

بابا -نگران و ناراحت-: بفرمایید

آقا: شما چه نسبتی با دانشجو راویِ پاییز دارید؟!

بابا- کاملاً نگرانی و ناراحت و عصبانی- : پدرشون هستم، چی شده؟

آقا: گویا دخترتون کلاسور جزواتشون که برگه انتخاب واحد و کارت اقتصاد نوینشون توش

      بوده رو دانشکده گم کرده بود، خواستم اطلاع بدم اسرع وقت بیاد تحویل بگیره!!!

 

آخه یکی نیست بگه آقا این چه طرز خبر دادنه؟! جالبه من هنوز دانشکده بودم. همین ۸پست

قبل بود که گفتم جزوه‌هام گم شده:))

رسیدم خونه بابا عصبانی و ناراحت بود و منم نیشم باز که آج جون جزوه و فیش‌برداریام پیدا

شد:دی

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت18:44توسط راوی پاییز | |