|
در پاسخ به این پست بانو پاییز...سوز...غربت... هوووم، سال گذشته همین روزها بود. روبهروی هم نشسته بودیم و هر سهمان سرماخورده و گلودرد و سرفه. کلاس معانی تشکیل نشد و ما هم خونهی شما بانو رفتیم، شیطنتهای لحظهای و غشغش خندههای بلند. آری بانو، شکلات ساختگی من میانمان بود و سرفهها میکردیم و شکلات میخوردیم و به یاد دارم قرار نبود آن روز من زنده بمانم، این را آیدای نگران و مهربان در پاسخ به سرفههای من گفت...شما دوتا نمیدانستید که من پنهانی آن لحظههای رنگی را فیلم میگیرم و این روزها که فیلم را نگاه میکنم؛ بانو، آیدا، راوی بغضی میشود. نمیدانم چه چیز از آن روزها کنده شد و محو... هی بانو، شیطنتهایمان جواب داد، نه؟ آیدا، توهمهای شکلاتیمان اتفاق افتاد، پس بگویید آیا ما مقصر هستیم که رویاهامان ادامه نیافت و یا...نمیدانم! چرا همه چیز استپ شد؟ مگر قرار نبود قصه خوب پیش رود؟ بانو، برای تو و آن روزهای شالگردن رقصانت چه میخواستیم و آیدا هم که میدانست قرار است چه شود، تصور میکردیم قدم زدنهایش را با...و اما من ِ راوی، من منتظر آمدن، وقوع اتفاق خاصی بودم، که اتفاقی نبود و من دلخوش... پاییز بود و باد و باران. برگهای نارنجی و سرخ و یشمی ِ کوچهها و خیابانهایی که سه تایی گز میکردیم و شلپ شلپ آبها...شکلات میخوردیم، چایی، خنده و رد ِنگاه. اما بانو چه شد پس؟ آیدا آن روزها کجا رفتند؟ من فقط نمیخواهم خو بگیریم به این روزها...من فقط از همین است که میترسم، هی دوســـتان درد دارد... شاید چون من ِراوی هنوز پیشرفت نکردم و شکلات تختهای درست نکردم؛ رویاها آنطور که باید، جان نگرفتند... پن : نیمهی دوم پاییز، از شروعت نگرانم...
تاب تاب . عباسی . خدا منو . . . انداختی!
مستقیم برو برو برو… حالا بپیچ چپ چپ چپ چپ… اولین کوچه دسته چپ برو برو برو… بنبسته! برگرد عقب عقب عقب چهارراه دوم سمت راست برو برو برو کوچه اول سمت… راست برو برو برو ته کوچه سمت چپ برو برو برو استپ! حالا برگرد سر جای اولت! پن۱ : پیاده رویه دیروز عصر بود فقط:) پن۲ : کلی کار و برنامه و پروژههای رنگی دارم برای انجام دادن، نگاهم به کتابای ردیف شده رو میز میافته قیافم میره تو هم از بس که الان دلم فقط قدم زدن میخواد و کتابهای دیگه و کاکائو:| پن : منشی ِ دفتر آموزش رو به من و آیدا: شما دوتا دوقلویید؟! من و آیدا: :|!!!
عطر خاص ِ خودش را دارد، روزها را میگویم. همانها که گاهی خیال به پایان رسیدن را ندارند و گاهی، نیامده، میروند...درست همانند عابری از کنارت میگذرد، ت ن ه ا میگذرد. عطر وُ رنگ وُ طعم وُ حس ِ خود ِ خودش را دارد، آن روزهایی را میگویم که خاصاند و گویی تکرار نشدنی...که میخواهی در جعبهای پنهانشان کنی و با روبانهایی رنگی بسته بندیشان کنی و گوشهای، کنجی پنهانشان کنی، برای بد روزیهایت و آن روز، به خودت هدیه دهی. روزهاییاند تمام نشدنی، تکرار نشدنی. خوب یا بد بودنشان مهم نیست. مسئله، ماندن آنهاست. خوشعطر و بد بوییشان مهم نیست، ماندنشان در تو، که تمام نمیشود، که تازه میماند، که نمیرود، از تو کنده نمیشود، که میماند در تو، رها نمیشوی، میماند... هرچه نفس عمیقتر میکشی، ریههایت به جای هوایی تازهتر، پُرتر میشود از عطر وُ بویشان... پن : آن روزهایم سرازیر شدند در این کلمات...
وقتی پشت ِ خندههه روز کسلی داشته باشی که بخوای زودتر بری خونه و هی استراحت کنی، بیکتاب و بیموزیک، و فقط بیسکوئیت مورد علاقت رو بخوری... خب این برنامهی دیشبم بود بعد از یه روز کامل کلاس داشتن دانشکده که خب خیلی شیک سر کلاس معارف هم نرفتیم و هرچقدم رفتم دفتر رئیس دانشکده برای گزارش از یکی از اساتید – همون دکتر مهندسه-، که کلاس درس رو با دیسکو و کلاب اشتباه میگیره و از لب و لوچهی یار متنبی–شاعر عرب- تعریف میکنه-یوهاهاها- و با توهم مدام میگه تو ایران یکی دکتر شفیعی کدکنی هست و دوم منم(!)، رئیس دانشکده سر جلسه بودند...خب رفت برای شنبه گزارشم. خلاصه دیشب با کلی حس ِ خستگی و بیحوصلگی و کمحرفی و اینا، به دنبال بیسکوئیت مورد علاقم چندتا سوپرمارکت و زیر و رو کردم و در نهایت با یه کیسه پر از خوراکیهایی که در لحظه دلم خواست اومدم خونه و به اون دو خط اول عمل کردم. کیف داد یکم:) پن : فقط لواشک یادم رفت بگیرم:|
«آدما با تمام شلوغیها و پُر کسیها و همزبونا، خیلی تنهان. آره، آدم خیلی تنهاست» این دقیقاً چیزیه که تو سرم بود و کشوندمش اینجا. پن۱ : در راستای سرماخوردگی و هوس بستنی و انگوره نیمهشبی و... نقاشک، سرماخوردگیه پازییه امسالم منو به یاد تو با جورابهای پشمیات میندازه:دی تب و لرز دیشب خیلی بد بود:( پن۲ : وقتی استاد زبان این ترمم، هنوز ما و شیطونیای پارسالمونو یادشه و گفت تا به حال همچون کلاسی نداشته، نگاه بقیه بچهها به روم خیره شد و منم «:دی» شدم. پن۳ : دیدی اونایی که در عین بدهکاری یهو قیافههای طلبکارانه میگیرن؟! ای بابا!
پریشب یه اساماس به دایی مامان زدم که کلی دلم هواشو کرده بود و اینا که الان دیروقته که دلم خواست صداتونو بشنوم اما خب طبق ساعت خوابتون، حتماً خوابید الان.(البته شوهر عمه کوچیکمم هستن ایشون) دیروز صب زنگ زدن بهم و کلی دلم با صدای گرمشون آروم شد و کلی چیزا از صدام متوجه شد و نتیجش این شد که قرار گذاشت نزدیک عصری بیاد دنبالم تا با هم بریم میاندوآب که خیلی دوست داره. همین بس که کلی گفتن و شنیدم و کلی گفتم و شنیدن و هیچم مانع بغضم نشد و خیلی خوب درک کردن که دلم میخواست بعضی حقایقو چطور بشنوم... وقتی کنار رودخونه نشستیم و کمی پاهامونو تو آب کردیم حس کردم چه خوبه این رودخونه هست تا یکم ازم بکَنه و ببره و تازم کنه:) وُ چقد دوست داشتم هیزم جمع کردیم و اون چایی دودی رو با کلی خنده درست کردیم... وقتی با یه چوب رو زمین خطخطی میکردم تا چایی آماده شه: دایی : میدونی راوی! تو دنیا هیچی مثل صدای رودخونه، چوب و آتیش حاله آدمو جا نمیاره... پن : اهوم، با یه گپ صمیمی بدونه اینکه اشارهای به علت و چراییش کنی:)
وقتی جدیام و یه موضوع مهم تو ذهنمه و دنباله راههای متفاوت میگردم و یکم هم دلشوره دارم هیچ دلم نمیخواد یکی با یه جمله پشتمو بلرزونه و یا بالعکس، طرف رو مود شوخی باشه و توقع داشته باشه که منم یهو شوخ بشم. خُب واسه همین وقتهاست یه لبخنده ساده و گرم و دستی که کمی دستتو فشار بده... پن۱ : هــوووم، خُب بله، شاید -باید- کمی بیتفاوتتر... پن۲ : این ترم توی کلاس زبان کسی هست که شدیداً بهش آلرژی دارم!
وقتی میشینم و آرشیو بعضی بلاگها رو میخونم و فکر میکنم که گاهی چه آرامشی میتونه فقط در خوندن بعضی مطالب باشه و گاهی چه لذتی داره که تو، اونها رو تجربه نکردی از بس تلخ بودن و فکر میکنی که اون زمان که یه سری اتفاقات واسه یکی افتاده، تو در چه حال و روزی بودی، شاد بودی، قدم میزدی، گریه میکردی، آواز میخوندی...؟! بعدترشم دلت واسه بعضی حالات و لحظههایی که عکس گرفتی ازشون تنگ میشه و میذاریشون تو قاب و روی میز و ذل میزنی به چهرت که پشت این لبخنده که خیلی خوب از کار دراومده چه غم و تلخیای بیخ گلوت رو چنگ و چنبره زده، یه حسه غریبی که تا تجربه نشه ملموس نیست اصلاً...انگاری که عمق تاثیر نگاهت رو بیشتر کرده و اگه اون آدم تو عکس خودت نبودی، باورش سخت بود که طرف با اون وضعیت تلخ، چه خوشخوشانه به دوربین لبخند میزنه... پن : این قضایا وقتی واسم تازه میشه که عمههه چشمش به قاب عکس میافته و میخواد که زودی براش ظاهر کنم این عکسمو!
تو مهمونیه دیشب که کلی بازار خنده بود و شیطونی، بحثه این شد که ما و عمو بزرگه اینا از زندگی تو تهران بکنیم و بریم شمال! این شد سوژه ما دخترا که آقاجان حالا که اینطوره و از این شهر خسته شدین بریم تو یه روستای دور افتاده یا اصلاً بریم قاطیه عشایر بشیم و هی کوچ کنیم و دور هم خوش میگذره :دی اینطوری صبحا بابا و عمو و شوهر دخترعمواِ میرن سر زمین. زنعمو میره شیر گاوا رو میدوشه، مامان هم خمیر میزنه به تنور و عطر نون گرم پر میشه تو هوا. دختر عمو بزرگه هم که 3تا بچه داره و چهارمیش –احتمالاً به هوای پسر :دی- تو راهه با اون دامن پرچینش نخ میریسه. آبجی تپلی من و دختر عمو کوچیکه هم مشک میزنن و به مرغ و خروسا دونه میدن. دختر عمو وسطیه هم تنها کاری که بلده و میکنه اینه که هی میره سر چشمه آب بیاره، تا بلکم اگه اونجا سر چشمه کسی رو با کوزه دید چی؟! آره دیگه کوزه اون رو بشکنه و «اگر با دیگرانش بود میلی...» و اینا:دی حالا من کجام اینجا؟! منم معلم روستا یا اون ایلم دیگه:دی پن : بعد از تقسیم کارا مهمترین بحث سر رنگ لباسای پرچینمون بود، بقیه هنوز به نتیجه نرسیدن اما لباس من آبی فیروزهای و سبز زنگالیه:)
یادمه یه بار برای یه کار احمقانت یه راه کاره احمقانهتر به من ارائه دادی! منم فقط تونستم خیره بشم تو چشات از این پیشنهادت الان که یادم افتاد –میافته- خندم میگیره
دیشب از بیکاری شروع کردم به مرتب کردن ایمیلهام. کلی ایمیل تبلیغاتی و دعوتنامه از سایتهای مختلف و...رسیدم به اولین امیلها. یه آیدی غریب ایمیل زده بود. البته بعد از مدتها سرگرمی خوبیه بشینی ایمیلها رو بخونی اما این یکی... خرداد 4سال پیش -که دخترکی بیش نبودم(!)- با یه دختری به اسم نازنین آشنا شده بودم. دچار مشکل بزرگی شده بود. شرایطش هیچ جالب نبود. قرار بود کمکش کنم... الان که خوب فکر میکنم میبینم کمکش کردم، اما یادم نیست نتیجه چی شد! هرچی دنبال ایمیل دیگهای ازش گشتم چیزی پیدا نکردم. هیچ یادم نیست... بلاخره مشکلش حل شد یا نه؟! الان باید 25سالش باشه، البته امیدوارم... پن : این «چشم به راهه کمکت» ِ آخر ایمیلش الان بدجور رو اعصاب و وجدانمه:(
گاهی چندین حس که قاطی بشن، نتیجش چیزی جز کلافگی و پریشونی نیست. این کلافگی نه رنگ هیجان داره و نه ترس. این کلافگی رنگ سوال داره نسبت به خیلی چیزا که شاید در نهایت به تو برگرده یا دیگران. یه جور بیتعلقیه نسبت به همه چیز. به داشتهها و نداشتهها، به روابطی که گاهی رنگ تعهد دارن و شاید به ظاهر خواستنی باشن اما عمیقاً پوچ باشن(!) و حتی بیتعلقی به چیزهایی که با یادشون یه حسه امنیت و پاک میاد سراغت... در این مواقع واکنشی نشون نخواهی داد و تنها میبینی، میشنوی، میبویی، لمس میکنی، میچشی و در نهایت اگه خوش شانس باشی حس میکنی...و همه چیز رو با دقت یه جایی تو حافظت ثبت میکنی... پن : یه چیز تو همین مایهها:|
کلاً بدخوابم. کم میخوابمُ اگر از وقتی که باید بخوابم بگذره بدجور برج زهرمار میشم امروز از اون روزا بود. دیشب خواب نداشتم و دمه صبح هم صدای این بچه گربههه از تو حیاط موزیک زمینه خوابم بود. امتحانم رو که دادم و از دانشکده برگشتم، سردرد بدی گرفتم و بدتر از اون کلافه شدم. تا میخواستم نیم ساعتی چشمامو رو هم بذارم خواهره حرفی برای گفتن داشت و بلاخره به بهانهای از خونه بیرونش کردم و قرص خوردم و همین که سرم رو روی بالش گذاشتمو چشمام گرم شد با صدای ترکیدن بادکنکی که خواهره روز تولدم باد کرده بود بیدار شدم... پن۱: بعد از اینهمه روز همین امروز باید میترکید:| پن۲: ای تو روحت...
:) خُب گاهی لذت میبرم وقتی حدسهام یکم تغییر میکنه و اون توقعات –شایدم نابهجا- جابهجا میشن و آدما یکم خوندنیتر میشن برام و یه تلنگری میخورم که آهای دختره! قرار نیست چیزایی که واسه تو مهمه واسه دیگران مهم باشه. فرضاً امسال برام جالب بود که از روز قبل تبریکهای امسال شروع شد، با اون صداهای شادشون یکم حالم رو جا آوردن. اما امسال خبری نشد از اونایی که همیشه کلی برامون جذاب بود که ساعت 12شب مسابقه بزاریم کی اول تبریک میگه. بعد از کلاس تبریکهای فامیل...بعد که میرسم خونه و واسه خودم لم دادم و کتاب میخونم و یکم گیجم، دخترک زنگ میزنه و بعد از اینکه کلی به حال نزار من میخندیم، یکم تازه میشم و یکم به روی خودم میخندم. تبریک همون همصحبت بده، یا این دوسته که همیشهی خدا گیجه کاملاً غافلگیرم میکنه و... و کلی ممنون از همهی همهی اون دوستایی که با sms یا گپ تبریک گفتن...:* پن۱ : یکی از مسابقاتی که همیشه با خودم میزارم اینه که اولین نفر باشم که با کلی جیغ و داد تولد یکی رو بهش تبریک بگم:دی پن۲ : امسال برخلاف سالهای گذشته دونه دونه شمعهای بیست و یک سالگیم رو فوت میکنم:)
خدا! بسه لطفاً! فکر نمیکنی مدت زیادیه زندگیه من رو pause مونده؟ . لطفاً دکمهی play رو بزن!
از اونجایی که هرچی یواشکی و دلخواستههای من ایّام امتحانات میاد سراغم، این روزا زندگی میکنم، گاهی هم در لحظه میمیرم! اینکه شبا دور و برت رو با چندتا کتاب شلوغ کنی و برای خالی نبودن عریضه جزوهی عربی:( رو بذاری وسطشونو دنبال اون جملههه که تو ذهنت میچرخه هی اون چندتا کتابو ورق بزنی و بخونی و بخونی...بعد که چشات گرم شد و خوابیدی، نیمهشب چندبار بیدار شی و یه نیمخط از رو وجدان دردی که قلقلکت میده اون جزوه رو نیم خطی بخونی و دوباره لابهلای ورقای صورتی و سبز اون کتابا دنباله حستو بگیری... پن: دیوونه! این حسه خیلی خوشمزست.
خلقم سر جاش نیومد اما من الان دلم میخواد یکی روبهروم بشینه و من با شکل ابرو ، حالت نگاهم، شایدم لبام و حرکت سرم بدون کوچکترین صدایی باهاش صحبت کنم! پن : دختر جان، پیشاپیش تولدت با کلی سلامتی و آرزوهای خوب و آرامش مبارک. میدونم باید نوروزتم تبریک گفت که مال تو تازه شروع میشه:دی اما من هیچ دلم نمیخواد این یه هفته تموم شه:(
خلقم که سرجایش برگردد برمیگردم . . .
نزدیک ظهر به خونه زنگ زدم و گفتم دانشکده شلوغ شده و اعتصابه و منم دیرتر میام خونه. حدوداً 2ساعت بعد از تلفن من یکی زنگ میزنه خونه و بابا گوشی رو برمیداره: آقا: منزل آقای فلانی؟ بابا: بله آقا: از دانشکده علامه طباطبایی تماس میگیرم بابا -نگران و ناراحت-: بفرمایید آقا: شما چه نسبتی با دانشجو راویِ پاییز دارید؟! بابا- کاملاً نگرانی و ناراحت و عصبانی- : پدرشون هستم، چی شده؟ آقا: گویا دخترتون کلاسور جزواتشون که برگه انتخاب واحد و کارت اقتصاد نوینشون توش بوده رو دانشکده گم کرده بود، خواستم اطلاع بدم اسرع وقت بیاد تحویل بگیره!!! آخه یکی نیست بگه آقا این چه طرز خبر دادنه؟! جالبه من هنوز دانشکده بودم. همین ۸پست قبل بود که گفتم جزوههام گم شده:)) رسیدم خونه بابا عصبانی و ناراحت بود و منم نیشم باز که آج جون جزوه و فیشبرداریام پیدا شد:دی
دیدی میخوای حرفی بزنی اما اون حرفه نمیاد؟! ازینا که میدونی چی میخوای بگیا، اما نمیدونی چطوری(!) الان ازین دردا دارم خُب بعد چقد خوبه این حرفا که تو ذهنته رو از یکی دیگه بشنوی
من قول میدهم! بله من قول میدهم که در اولین فرصت ِ بیکاری و فراق ِ بال سر به زانوان خدایم بگذارم با خدایم یک دل سیر گریه کنم...! بله من قول میدهم! من ق و ل ... پن :
یه روزم که واسه دقیقه دقیقهات برنامه ریختی، با یه sms همه برنامههات میپره. که جی؟! بله استاد یه جلسهی برای سرگروهها گذاشته:( پن : البته دیشب ذکر خیر همین استاد بود:دی
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست سکوتِ ملالها از راز ما سخن تواند گفت... پن1 : ... پن2 : هوم! این بازیه چطوریه؟! پن3 : خُب بله! تا یکشنبه باید 3کار تحقیقمو تحویل بدم. هنوز فیشبرداریه ناصرخسرو مونده و دو مقالش هم همینطور. کار سبکشناسیه نثر هم باید دوباره چک کنم و تایپ نهاییش مونده. راستی فردا هم امتحان شفاهی بوستان دارم –الان یادم افتاد:دی- من خوبم!:|
وقتی بلاخره شب یه وقتی پیدا میشه تا کمی استراحت کنی و کتابارو مرتب کنی و به تکنیکهایی که مربی مدام گوشزد میکنه فکر کنی و بعد که یکم کارا روبه راه شد حالا کمی دراز بکشی و شروع کنی یه کتاب خوندن... بعد یه sms! یادم میافته که چند روزه به این کلبه سر نزدم، بعد که sms رو دوباره میخونم، قضیه برا خودم کاملاً حل شده و ساده میاد. یه نفر یه نظری رو به اشتباه –عمد یا غیرعمدش مهم نیست- برای کلبهی راوی گذاشته. شما شخصه محترمی که اومدی و نظری دادی، نمیدونی که اینجا کلبهی منه، 4دیوارشو خودم ساختم، محفله دوستانشو خودم انتخاب کردم، و بارها –همین پن دو پست قبل دمه دسته، یه نگاه بندازید- اینجا نرم و دوستانه گفتم: « اینجا کلبهی منه و هیچ دلم نمیخواد توضیحی خارج از این محیط به کسی بدم.» گاهی علاقه و دوستداشتنها رنگه بدی به خودش میگیره، اینکه به دلیلی که خودتم تا چند ثانیه قبل ازش بیخبر بودی بخوای پاسخگو باشی –اینکه به چی رو هم نمیدونم!-. اینجا یه محیطه مجازیه، کسی که چشمش رو به روی یه رابطهی طولانی و البته عمیق ببنده و به خاطر یه نظر -که تازه اینجا برای راویه کلبه گذاشته شده و نه هیچ کسه دیگه- حسه طلبکاری بهش دست بده، واقعاً نمیدونم چی باید گفت! بارها تو بلاگ دوستان دیگه دیدم که گاهی نالیدن ازینکه شناخته شدن توسط دوستان دیگه و باید مدام پاسخگوی نوشتههاشون به دیگران باشن، و متاسفانه خیال میکردم که چقد سخت میگیرن به خودشون و دیگران! اما گویا خودم گرفتارش شدم. پن۱ : تا اطلاع ثانوی نظرات بلاگ با تایید نمایش داده میشه. پن۲ : آها! مرسی شمایی که اون کامنت رو گذاشتی و خیلی چیزای جلو چشمم رو نشونم دادی.
این پست کاملاً راویانهست. یه وقتایی پیش میاد که حس میکنی که نسبت به هیچچیز و هیچکس مسئول نیستی و هدفهات همه شخصی میشن و مهم نیست که قراره دوقدم اونطرفتر چه شرایطی برای دیگری بوجود بیاد و ... خواستم یگم درست تو همین شرایط بودم و داشتم به راوی بودنه خودم شک میکردم، که انگاری قصّههام تموم شدن و همشون شدن واگویههای شخصیه دلکم. اما دیشب یکی بود که کمی قصّه میخواست، یکی بود که دلش میلرزید و میترسید از راهی که پیش روش گذاشتن و نمیدونست باید به کدوم حس و راهش اعتماد کنه و فقط گریه کردن بود که آرومش میکرد. آروم و با لبخند قصّه گفتم براش بدون اینکه آخر قصّه رو مشخص کنم، و اصلاً دلم نمیخواست دل به دلهرش بدم...به موقع متوجه قصّهام شد و یه لبخند پَت و پهن جای اون اشکها رو گرفت و دل منم آخیش شد که هنوز بلدم قصّه بگم...:) پن : من همیشه عاشقه این قصّههای شبونم.
بدجور دچار چشم درد شدم:( تا اطلاع ثانوی و خوب شدن چشمم نیستم:|
نیمه شبه. بلاگ میخونم که نویز میافته و sms میاد. Salam شماره غریبست و هیچم به ذهنم فشار نمیارم که ممکنه کی باشه! چند دقیقه بعد دوباره نویز و sms: Shoma khob hastid [!] حوصله ندارم بپرسم شما، یا اینکه اشتباه میفرستی و ... Age emkan dare ba sms sohbat konim . Hatman haleton khob nist ke javab sms nemidid . گوشی رو خاموش میکنم و میخوابم. صبحsms زده: بزرگترین افسوس آدمی این است که حس میکند میخواهد اما نمیتواند، اما یک روز به یاد میآورد که میتوانست اما نخواست؛-) !!! چی بگم؟! پن۱ : چه مزاحم فرهیختهای!!! پن۲ : خیلی مزه میده کسی خونه نباشه و صبح دیر از خواب بیدار شی و بعد که میری سراغ یخچال تا شیر کاکائو بخوری، لیست کارایی که مامان نوشته و تا عصر باید انجام بدیُ رو در یخچال چسبونده ببینی! واقعاً دلچسبه:| پن۳ : از اونجایی که من به حسم کاملاً ایمان دارم، -آیدا دیروز دیدی!- این روزا با حسم به خوبی زندگی میکنم:)
تقصیر من که نیست! فقط گاهی صدای خیالاتم از صدای شما که صدایم میزنید بلندتر است باور کنید! پن۱ : باور کنید! پن۲ : درست زمانی که گمان میکنم که خدا منو کمتر میبینه، یا اینکه منو کامل به بنبست میرسونه، راهه دیگهای رو جلوم میزاره. پن۳ : کتابفروشیه سر خیابون رو خیلی دوست دارم، دلنشینه، البته فروشندهی مو جوگندمی هم اونقدر جنبه داره که اگه 2ساعت بین قفسهها کتابارو بررسی کنی فقط بهت لبخند بزنه و گاهی پیشنهادی هم در مورد کتابا بهت بده و با حوصله به سوالات جواب بده.
از بیکاری که بهتره خُب! اینکه شبا که بیخواب میشی و هرچی هم کتاب بخونی و موزیک گوش بدی فایده نداره مثل جغد هی اینور اونور رو نگاه کنی تا ببینی بلاخره چی میتونه سرگرمت کنه، 1ساعت لاک بزنی و بعد بخوای که حالا اون یکی رنگه رو هم امتحان کنی، بازم حوصلت قلقلکش بیاد، خُب خیلی شاد میشینم با این خطم حرفایی رو که طیِ شب بیداریهای گذشته تو draftگوشیsave کرده بودم رو برای اون یکی خطم میفرستم، بعد ۱ساعت خودمو سرگرم میکنم، اونوقت اون یکی خطم رو میذارم تو گوشیمو با اشتیاقی وصف نشدنی اساماسارو میخونم:) پن۱ : تازه بعدش که اون یکی خط رو میذاری تو گوشی خیــلی خوشمزست که ببینی وااای یه دوسته دیگت که شببیداری میکنه بهت اساماس داده و یه گپه گرم هم میزنی. پن۲ : این روزا حسم به همه چیز تازه است و به زمین و زمان لبخند میزنم و میخوام این حس رو به دور و بریام منتقل کنم. پن۳ : بسیار خرسندیم که پدر گرامی شبها با موزیک این کلبه به خواب میروند. باشد که رستگار شویم:D پن۴ : عمو اینا میخواستن برن مشهد و شمال. پیشنهاد دادم از سمت شاهرود و نیشابور برن و به جنگله ابرِ شاهرود سر بزنن، دوباره بحثه سفرای خانوادگی شروع شد:| تا من باشم الکی پیشنهاد ندم تو این عیدی!
پن۱ : موزیک تنها مونسه شببیداریهای من... پن۲ : حسی که این بارون صبح بهم منتقل کرد، تو کلمات نمیگنجه. * موزیک کلبم رو تغییر دادم. این روزا حال و هوام اینه. چطوره؟!
اینجاست! میبینی:) اینه! این عکسه سقفه چاردیواریه منه. قشنگه، نه؟! . داره باد میاد، چشماتو ببند، گوش کن، میشنوی؟ اگه بخوای میتونی یه نگاهی هم به داخل این چاردیواری بندازی:) پن۱ : هه هه! قرار نیست اون چیزی که من میبینم تو هم ببینی که! پن۲ : دیشب همش داشتم این ستارهها رو میشمردم، بعد هی خودم گول میزدم تا از اول شروع کنم:|
بهت که گفته بودم شومی از روز، ماه و سال نیست، از خودمونه. آسمونو نگاه کن، چطور دلت میاد به این صبح آفتابی و صدای گنجشکها بگی شوم؟!! آره شومی از خوده ما آدماست، که حتی مال کسی میتونه اونقدر باشه که نه فقط زندگیه خودش، بلکه زندگیه دیگران رو هم شامل بشه. کمااینکه دیدی –دیدیم-... پن۱ : بازم شب کُشیه من شروع شد، ذره ذره، تا وقتی که یکم آسمون روشن شه، بلکم پلکام رو هم بیاد... پن۲ : میدونم نمیتونستی تو چشمام نگاه کنی و دم از اجبار بزنی!
دلم میخواد زمان بایسته -حتی برای چند دقیقه- بعد دو سه تا گام بیام جلو و خودمو با فاصله نگاه کنم! ببینم میتونم خودمو بشناسم یا نه؟! پن۱ : دلم چِرت و پِرت میخواد! یه چرت و پرتِ خاص!!! پن۲ : دیروز عصر تو مسیر برگشتن، که سعی میکردم پاهامو بزارم تو یکی از کاشیهای سنگ فرش، خانومی اومد کنارم و به اسم صدام کرد! کمی با تعجب نگاهش کردم، شناختمش! -5سال- مربی ژیمیناستیکم بود که بعد از ده سال میدیدمش، رفته بود لندن. چقدر ذوق کردم وقتی گفت از چشمام شناختمم:)
یه روز عصر ساعت 19:12 دقیقه همینطور که من و همسفر ناشناسم تو جاده میرفتیم و سیب قرمز گاز میزدیم و به آهنگه سهتار گوش میدادیم، چشمم افتاد به مزرعهی آفتابگردونی که اون دور سمت راست بود. با نگاهی بههم تصمیم گرفتیم امشب با این مزرعه دوست شیم. رفتیم کنار مزرعه و همونجا اتراق کردیم. (دخترنقاش تصویرسازی خواسته بود) از غروب گذشته بود اما هنوز افق سرخ بود و ابرا صورتی و کبود بودن. انتهای این مزرعه پیدا نبود، آفتابگردوناش بلند بودن، شاید همقد من. من و همسفرم لباس سرهمی کتون پوشیده بودیم و من زیر سرهمیم لباس راهراه لیمویی-طوسی پوشیده بودم، موهای منم که مثل همیشه باز. هیزم جمع کردیم و آتیش روشن کردیم –ما هیشه هیزم و آتیش و صدای تَق، توق و پاااق داریم:)- کنار آتیش میشینیم و شروع میکنیم به چیدن اون پازل 500تیکهایه. جای هر تیکه رو که پیدا میکنیم یه کرانچی میذاریم دهنمون:) وقتی جای یه تیکه کوچیک رو پیدا نمیکنم کلافه میشم و میندازم رو صفحه پازل و به پشت دراز میکشم و ستارهها رو میشمارم. یه ستاره هست اون دورا، کمنوره اما...صدای خنده ازش به گوش میرسه و صدای زنگوله! همسفرم میگه باید این پازلُ تمومش کنیم و اون تیکه رو میگیره بالا سر من، بازم میندازمش رو صفحه و یه تیکه دیگه برمیدارم و میگم:«خُب معلومه بلاخره تو این قابِ پازل اون تیکهی کوچیک جای خودشو پیدا میکنه، بزار فعلاً واسه خودش تو صفحه بچرخه...» آخر جاش پیدا شد، اون پایین ردیف دوم، خُب دلم براش میسوخت اگه به اون زودی با اون دل کوچیکش اونجا مینشوندمش! ما اون شب با چندتا کرم شبتاب، فرداشم با طلوع خورشید و مزرعهی خندون آفتابگردون عکس یادگاری گرفتیم:) پن۱ : این یه بخشی از سفرمون بود، این پستهام نسبت به قبل طولانی میشه. این درج تصویر مشکل داره وگرنه عکسمون آماده بود:( پن۲ : چقد خوشمزست وقتی کسلی عمههه سرزده بیاد و خوب یادش باشه که کاکائوهای تلخ و بیسکویتهای خشک رو هنوز دوست داری:) پن۳ : دیشب خواهر تپله با حرص و جوش میخواست یادم بده که وقتی چیزی میپرسه ازم و میخوام تاییدش کنم نگم اهوم و وقتی مخالفم نگم نُچ! موفق نمیشه:|
دلم یه گندمزار میخواد، که اصلاً معلوم نباشه انتهاش کجاست، اما سمت چپ گندمزار یه مزرعهی ذرّته. یه مترسک هم داشته باشه، درست اون وسط که از هر طرف پیدا باشه و دوساعت دنبالش نباشم، از صورتش یکم کاه زده باشه بیرون، رو گونهی چپش هم جای منقار و چنگ کلاغا مونده:( دست راستش یکم پایینتر از دست چپشه، کلاهش رو خودم گذاشتم، -مثل اون کلاه حصیریه خودم که یه روبان پهن لیمویی داره و از شمال خریده بودم-. این مترسکه مسئولیت خطیری داره! من هرشب یه نامه مینویسم، به نمیدونم کی(!) تمام افکار و احساساتم با رقص قلمم رو کاغذ رنگیا میشینن و روز بعد دم ظهر میرم به این گندمزاره و نامهام رو تا میکنم و میسپارم به دست راسته این مترسکم، یکم تو اون گندمزاره راه میرم و به رقص گندمها توی باد نگاه میکنم و وقتی تنم حسابی عطر گندم گرفت، میرم خونه. اون وقت دم غروب یه نفر –که نمیدونم کیه و جنسیتشم مهم نیست- میاد به گندمزار و اون نامهی منو باز میکنه، و همونجا میخونه و اونم پایین نامهام، نامه مینویسه و دوباره میسپاره به دست راست مترسکم! دوباره من فردا ظهرش با نامم میرم و نامهی اونو با ولع میخونم و نامهی جدیدمو میدم دست مترسکم:) شاید یه بار عصر برم لای اون مزرعهی ذرّت و قایم بشم ببینم نویسندهی اون نامهها کیه! اما نه! اینجوری کیفش بیشتره! پن۱ : امرز دلم همش صدای سازدهنی «جهانگردِ» کارتون بلفی و لیلیبیت رو میخواد:( پن۲ : خُب وقتی نظر میپرسید و منم نظرم رو میگم دیگه جای ناراحتی نداره که! با خالم بودم الان، فقط وقتی نظرمو درمورد شالی که تازه خریده بود پرسید، بهش گفتم خیلی طرح پارچش شیکه، مخصوصاً واسه دامن کوتاه! پن۳ : خُب آیناز ۵/۲سالهی تپلی من، هنوز منو یادش بود و از اونجایی که ابراز علاقش با دادن شکلات و کاکائواِ، کیف منو پر شکلات کرد و طبق گفتهی مامانش اوج علاقش اینه که آبنباتش رو میخوره و هی نگاه میکنه که وقتی نصفه شد، بله میذاشت تو دهن من:) اینم عکس این دختر دوستداشتنی [click]
ساعت ۱۲دقیقه مانده به...مهم نیست! من کمی –فقط کمی- زمان را گم کردهام. آخرین بار که چشمم به ساعت روی میزم افتاد چیزی در حدود ۱۵:۱۲ دقیقه بود، شایدم ۱۵-۱۰ دقیقه اینورتر یا اونورتر، نمیدانم...مهم نیست! من خیلی –واقعاً خیلی- خسته بودم و خیلی تلاش کردم تا چشمانم را به روی هم چفت کنم و کمی بخوابم. چشمانم را محکمه محکمه سفت بستم و گوشهایم را در بالش فرو کردم و...نُچ نمیشد، صدای پای سایههای اطرافم نمیگذاشت تا من لحظهای –واقعاً لحظهای- استراحت کنم...مهم نیست! کلی با خودم کلنجار رفتم، کلی داستانهایی که از کودکی از بر کرده بودم را برای خودم تعریف کردم، حتّی آخرشان را تغییر دادم، اما نُچ نشد که نشد...تا اینکه بلاخره خودم را گول زدم و ادای خوابالودهها و خوابیدهها را درآوردم و تهه دلم غش غش به خودم میخندیدم! خُب من هنوز خواب هستم، از همان روز که خودم را فریب دادم تا به امروز یعنی در حدود ۲یا ۳ روز، شاید یکی دو روز اینورتر یا اونورتر، نمیدانم...مهم نیست! امروز درست زمانی که زیر دوش آب سرد بودم، یادم افتاد که من هنوز خواب هستم! خُب دقیقاً مشکل همین جاست، من فراموش کردم چگونه خودم را بیدار کنم! صدای پای سایههای اطرافم را میشنوم، خندههاشان را هم همینطور اما من هنوز خوابم...نمیدانم، مهم ن ی س ت... پن۱ : تعطیلات کماکان ادامه داره(!)، دوستداشتههام و خُلخُلیهام رو انجام میدم، مهمونی میرم، کتاب میخونم، نوشتهبازی میکنم، خیال بازی میکنم و همه چی هم خوبه، پس آخه چرا انقدر استرس دارم و نگرانم برای چیزی که هیچ دلیلی براش پیدا نمیکنم؟! این استرس و نگرانی داره خـــفــــم میکنه:((((( پن۲ : آدما یکباره عجیب میشن! اینکه در جملهای انشایی بگی بارون میاد و در عوض جملهای خبری و کاملاً بیربط رو بشنوی...بله، آدما عجیب شدن. پن۳ : تحمل تنهایی از تحمل آدمی که اصلاً حرف مشترکی باهاش نداری خیلی بهتره! دیروز نتونستم اینو حالیه اون دختره کنم! پن۴ : خیلی دلم میخواد این شبا یکی از این کتابای رو میزو بردارم و بلند و آروم برای یه نفر بخونم.
وقتی از یه روزا و یه جاهایی دور میشی و ذهنت کنده میشه از اون مسیر گذشته و ترجیح میدی این پیچ و خمهای ناشناسی که هرلحظه جلو راهت سبز میشه رو بپذیری، و دیگه حتّی با یادآوریشون هیچ حسه خاصی نمیاد سراغت تا هواییت کنه و میگی خُب اون دوره هم اونطور گذشت، ترجیح میدم خیلی چیزایی که دیگه خیلی بود و نبودشون واسم فرقی نداره از جلو چشمام بردارم. درسته که حافظم مثل ساعت کار میکنه و همهچی مرتب سرجاشه اما دیگه کمرنگ و بیرنگ شدن، بعضی از اون قسمتهایی که یه روزایی برام رنگینکمونی بود. ترجیح میدم اگه قراره کسی یا چیزی رو کنار بزارم یا کنار بزاریم –هیچ فرقی نداره- جوری نباشه که چشم دیدن همو نداشته باشیم و حداقل اگه روزی و جایی اتفاقی از کنار هم عبور کردیم، مثل دوعابری باشیم که ممکنه وقتی از کنار هم عبور میکنیم تو همون فاصلهی کوتاه یه لبخند هم بزنیم. آره اگه قراره دیگه از اون مداد طرح چوبیه استفاده نکنم، میذارمش اون گوشه تو کشو تا اینکه اگه احیاناً رو میز دیدمش پرتش کنم یه گوشه... پن۱ : من معمولاً با اتفاقات بزرگ بد زندگیم زودتر کنار میام تا اون کوچیکا! پن۲ : بازم تکرار میکنم که زمان بهترین حلاله مشکلاته اما وقتی یکم بیشتر بهش فکر میکنم، میدونی کُرک و پرم میریزه! پن۳ : وقتی از صبح هوای بارونی به دلت نشتی زدهباشه و یه چیزایی کنج گلوت گیر کرده باشه و آدمایی رو ببینی که به چه سرعت از کنارت رد میشن و ...ذهنم خ س ت ه شده...
دلم یه سفر میخواد به نمیدونم کجا! با یه کسی که یا اصلاً نمیشناسمش یا چیز زیادی دربارش نمیدونم، جنسیتش هم اصلاً مهم نیست! بعدم اینکه اصلاً مقصد مشخص نباشه، هی ندونیم کجا داریم میریم و هی کیف کنیم که معلوم نیست مقصد بعدیمون کجاست! فقط هی به هر شهر، روستا، جنگل، بیابون، کوهستان و دریا که رسیدیم یه توقفی داشته باشیم خیلی خوبه. بعد کنار آتیش هم بشینیم، تازه گاهی هم سیبزمینی میندازیم تو آتیش. گاهی تخمه بخوریم یا چایی با کاکائو هورت بکشیم! بعد که لیوانم رو میگیرم جلو لبم تا چاییمو بخورم گاهی تو چشماش خیره شم تا ببینم جنس اون همسفرم چیه -آبیه، خاکیه، بادیه، آتیشیه...- ببینم خندهی چشماش واقعیه، ببینه که من چقدر این لحظههه رو دوست دارم و هی چشمام میخنده و نگاهم عمیق میشه...عطر هیزم با لحظههامون قاطی بشه و وقتی هم میخواد ادای متفکرا رو دربیاره، بهش بگم، نُچ ادا در نیار واسم! بعد اون هی تلاش کنه تا لایههای شخصیتیمو بزنه کنار تا منو بیشتر بشناسه، منم هی کلنجار برم تا بیشتر بشناسمش...بعد یهو رگبار بگیره و یکم زیر بارون دوتایی بیشتر کیف کنیم و بعد که خیسه خیس شدیم بریم سوار ماشین بشیم و دوباره ذوق کنیم که نمیدونیم مقصد بعدیمون کجاست... پن۱ : وای که چقدر الان دلم این سفر رو میخواد! پن۲ : تازه صدای زمینهی این سفر تماماً صدای تَق، توق و پاااقِ هیزمه:)
اون شب هیچ کسی نبود جز من و خدا! یکم یواشکی بود، یکم گلهگی بود گاهی هم زیر چشمی نگاه کردن! همون اول باهاش شرط کردم «من فقط میخوام حرف بزنم و اون چیزی که ته دلمه بگم، اصلاً هم تو نگاهم خواهشی نیست که منو دریاب! که اگه قرار باشه منو دریابی بدون گفتن من هم میشد» و ته دلم –که میدونستم بازم میشنوه- گفتم، «گرچه تو هم دوست داری بشنوی که بهت نیاز دارم و کمک میخوام!» بعدم شروع کردم به گلهای و گفتم و گفتم... سکوت خدام اذیتم میکرد! هیچی نمیگفت و من هی کلافه میشدم انگار نه انگار که دارم گلهگی میکنم و شاید -به قول خودم- غر میزنم! آخرش خودم کم آوردم! خسته شدم خوابم برد... صبح که از خواب بیدار شدم، داغ بوسش رو پیشونیم مونده بود! پن۱ : همین دیشب کشدار بود... پن۲ : انگار وقتی قراره محکم بشم، یکم قویتر واسم رو این دوپام، این ضربههه محکمتر میشه، اون وقت منم هی وایمیستم و ...از رو نمیرم که. پن۳ : دیشب دیگه واقعاً طاقتم طاق شد گذاشتم فرو بریزم و بریزم و میگفتم باشه فردا تصمیم میگیرم و بغضه دو ماه و نیمی که قول داده بودم نشکنه، شکست...با زمینهی این آهنگ بعد از 97بار گوش دادن به Could I Have This Kiss Forever by Whitney Houston & Enrique پن۴ : معنیه این تپش قلبه چیه؟!!!
دوستام میدونن که بعضی آدما برای من یه نشونهای دارن، حتی در تِم (theme) گوشی! اولا شاید براشون مسخره میومد، اما من که دیگه با احساسم شوخی ندارم که! خُب من زیاد تِم عوض میکنم، اون روز مثلاً فلانی چندبار بهم sms داده یا زنگ زده. وقتی چشمم به اون تِم زیاد بیافته انگاری چهرهی طرف رو میبینم و بنابراین اون تِم به اسم اون طرف میشه! مثلاً اون تِم ارغوانیه مال آیداست، اون تِم آبیه مال اون teacherامه(میدونم اینجا این لفظ مسخرست اما چون همیشه اینطور خطابش میکنم الانم همونطور ذکرش کردم)، اون تِم جنگله که یه راه داره ماله اون دوست قدیمیه، تِم سبزه برا روزاییه که حوصله ندارم و معمولاً جواب کسی رو نمیدم(!)، و اون تِم زمینه پاییزیه -قرمز و نارنجی- که لابهلای برگای پاییزی یه ساعت و سمت راستش یه چشم و ابرواِ، این تِم ساعت ۴تا ۷عصر رو برام تداعی میکنه... پن۱ : انتظار چیزه خوبیه، درست وقتی که حسه روزمرگی میاد سراغم! انتظار امروز من با دیروز فرق میکنه و قطعاً انتظار فردام با امروز... پن۲ : عینه این خونهها که برای پیش فروش میذارن، گفتنیهای منم برای ماههای آینده پُر شده! خیلی گفتنی دارم که اینجا بزنم، اما خُب آسه آسه! اصلاً شاید خیلیاشون پاک بشن چون از زمان طبیعیشون دور میشن:) پن۳ : چه لذتی داره شبا دیر بخوابی و تصمیم بگیری صبح زود(!) بیدار شی و درس بخونی(!!!) بعد صبح که صدای آلارمه گوشی درمیاد، گوشیو خفه کنی و دوباره سرتو تو بالش فرو کنی و پتو رو تا رو چشات بالا بکشی:) واقعاً لذت بخشه :D
تو راه دانشکده با آیدا قدم میزدیم و حرف این شد که نذر مامانیم عقب افتاده و شده ۲۸ بهمن. ما دوتا هم بعد امتحان سرخوش شده بودیم و حساب کردیم که چند شنبه میشه و برنامه اون روزمون چیه و آیا کلاس داریم یا نه و... و حتی باعث شد آیدا برگهی برنامههاشو از کیفش دربیاره –آیدا تو شادتر از منیا!- بعد از ۲۰دقیقه برنامه ریزی و حساب و اینا یهو به آیدا گفتم: «راستی اون روز فلانی هم هست، اصلاً اون روز تعطیله!!!»:)) پن۱ : وقتی تحقیق سبکشناسی ۱۰نمره داشته باشه + دو کتاب ۴۰۰صفحهای و جزوههای سر کلاس هم باشه،عجیب نیست که تا ۳صبح بیدار باشی و مهمتر اینکه با آراستگی تمام سر جلسهی امتحان حاضر شی! استاد هم با رضایت تمام تحقیقت رو ورق بزنه و نتونه ایرادی بگیره:) پن۲ : یه بار یه دوستی بهم گفت رابطهی دوطرفه مثل دو سر طنــاب میمونه که اگر پاره شد باید جوری گرهاش زد که باز نشه! شاید یه وقتی، حرفشو تایید کردم اما الان میگم که بهتره اون طناب پاره رو گذاشت کنار –هرچند سخت- ، چون بلاخره جـــای پارهگی و اون گره تا همیشه جلو چشمته! :)
اصولاً از کسانی که میپرسن چه خبر (به معنای آمار گرفتن، نه اینکه خوبی؟)، اصلاً خوشم نمیاد، چون احساس میکنم بینیشونو میارن تو چار دیواری خلوتِ من! من اگه بخوام کسی چیزی که لازمه بدونه حتماً میگم. وقتی من از شمای نوعی نمیپرسم چه خبر، یا از فلانی خبر داری؟، شما چطور به خودت اجازه میدی چنین سوالی از من بپرسی؟! پن : امیدوارم همه این پست منو بخونن، چون گاهی حس میکنم بعضیا بیشتر از اینکه حال منو بخوان بپرسن، از رو کنجکاوی(!) میخوان از همه چی سر دربیارن! البته گاهی بعضیا از سر لطف قلنبه شدشون آدمو کلافه میکنن:) من همونطور با اشخاص مختلف بنا بر شرایط روابطم، ارتباط برقرار میکنم که میخوام اونا هم در رابطشون با من همینطور باشن! فکر نکنم هضم این مسئله دشوار باشه!:|
انگار خدا برای هر آدمی از همون اول یه روندی رو مشخص میکنه که هرچقدر هم تلاش کنی از طول مسیر این روند مشخص بیرون بیای بدتر خودتو اذیّت میکنی! داستان منم از همون اوّل تعریف شده! اینکه ندونم ممکنه 1جا یکی منتظرم باشه و خودمو درگیر هرچیزی کنم تا یه جایی یه آرامشی پیدا کنم و وقتی متوجه میشم انگاری یکی اینجا هست که . . . من همیشه دیر میرسم! پن۱ : نمیدونم این روزا خدا داره زیادی بهمون حال میده، یا ما جنبهی این همه حاله قلنبه رو نداریم! پن۲ : از اونجایی که یهو میرم تو جوّ یه آهنگ، ۱ماهه شب و روزم شده «گمشده-مرجان»! پن۳ : یه مدت که تصمیم داشتم اصـــلاً نت نیام، بعدش که تصمیم گرفتم این کامپیوتر بــازی درآورد:| این روزا که همه با ما بازی دارن، کامپیوترم روش:))
امروز ذهنم درگیر این سوال بود که: «من بخشی از این تاریخ هستم، اما کجاش؟!» شاید نگاهم یه جایی.. یه زمانی... سوسوی نگاه یه منتظر رو تداعی کنه شاید... پن۱ : حس خنثیای دارم... پن۲ : امروز خانوم میانسالی که تو مسیر کنارم نشسته بود بهم نگاه کرد و گفت با دعا همه چی درست میشه، لبخند زدم و تو دلم گفتم کاش خدا فقط یکیشونو میشنید! پن۳ : خدا که اهل تلافی نیست، پس معنی این بازی چیه؟!
تو جیب راستم: یکم دلتنگی برای خودم تو جیب چپم: یه مشت غرور تو کیفم: کلی یواشکی لای پیچ و خم شال گردنم: کلی حرف به مقصد نرسیده تو دلم یه بغل بغض تو چشمام . . . ببخشید! میشه منو بشکونید؟! لطفاً! پن۱ : نمیدونم این بغضِ چنبره زده گنج گلوم و اشکایی که خودمم دیگه درست نمیدونم کِی سرریز میشن و کلافگیم که لابهلای صفحات کتابام و پروژههام به اوج خودش میرسه تا کجا ادامه دارن و منو به کجا میبرن... پن۲ :از طرفی باید بهضی وقتا به بعضیا بگم:« هی تو! من اینجام!» پن۳ : بدجوری خ َس ت َ م ه...
( . . . ) بعضی حسها رو نمیشه نوشت! پن۱ : این حسه درست از امروز صبح شکل گرفت... پن۲ : درست از دیشب معنیه 1لغت به دایره لغاتم اضافه شد. و من از دیشب متفکرانه به معنای «کافی» فکر میکنم، اهوم:) پن۳ : یه پینوشتی بود میخواستم بنویسم... اما خوب بنا بر همون حسی که اصلاْ نمیتونم بنویسمش، اونم نمیتونم! یعنی این حسه امروز اونو رد کرد:| پن۴ : سرگرم مرتب کردنه این دفتر خاطرات عزیز بودم، نه که خیلی وقتم کمه، هی حرفا و یاداشتامو تو برگههای کوچیک و رنگی مینویسم و شبا میذارمشون لای این دفتره، امروز تصمیم راویانه گرفتمو همه رو مرتب کردم:) تکبــیــــــــــر! پن۵ : ببخشید، هوای حوصلهی شما چند درجه است؟!
بعد از کلاس زبان رفتار اون پسر از اون دست خیابون برام عجیبه، کاملاً منو زیر نظر داره گاهی تند گام برمیداره و گاهی خیلی عقب میمونه نزدیک چهارراه میاد طرفم، نزدیکتر شد... - ببخشید خانوم، شما مارال نیستی؟! - نه آقا، اشتباه گرفتید -ببخشید... . . . رفت کنار جدول خیابون نشست... پن۱ : یعنی اون مارال حقیقی الان کجاست؟! پن۲ : بیشتر اتفاقات زندگیه من درست زمانی رخ میدن که اصلاً تصورشو نمیکنم. پن۳ : درسته که گاهی خیلی سکوت میکنم، اما لزوماً به این معنا نیست که خیلی تو فکرم. پن۴ : یه آهنگه لایت بدجور با احساساتم سرسره بازی میکنه. هی این دل منو میبره بالا، یهو هولش میده پایین. میدونید که چی میگم؟!
باید باور کنم وقتی کسی یا چیزی رو از دست میدم، تلاش دوباره برای بدست آوردنش مسخرست! باید باور کنم که همه چی تموم میشه و همه چی خلاصه میشه در گذشته. باید باور کنم که اگر خاطرهی خوبی دارم، صرفاً چون در گذشته و اون شرایط بوده، خوب و دوستداشتی شدن که اگر الان اتفاق بیافته ممکنه به یه خاطرهی بد یا اتفاق جبرانناپذیر بدی تبدیل بشه این روزا باید خیلی چیزا رو باور کنم آره... پن۱ : این ابر خاکستریه قلمبه کی قراره بترکه؟! پن۲ : اون حسه خوبی که 5پست عقبتر ازش صحبت کردم، خواستم بگم عکسشم صادقه. خدا نصیب نکنه 5دقیقه هممسیری رو با یه همصحبت بد:| پن۳ :حکایت من و بعضی آدمای دور و برم شده یویو بازی! هی دورشون میکنم –بعضیا دورتر و بعضیا نزدیکتر- بعد از چند ساعت تا حتی چند ماه ازشون خبری نیست، یهو که میان همه کاسه کوزهها رو میشکونن! ای بابا! پن۴ : پوست میاندازیم...
ترم پیش استاد مسن و گرامی تاریخ بیهقی، با لبخند همیشگی وارد کلاس شد و بعد از حضور و غیاب، رو به من گفت درسو بخون. منم کاملاً بیتوجه به خندههای زیرزیرکیه هانیلی شروع کردم به خوندن و استاد هرجا لازم بود –تقریباً درمورد تمام لغتها و عبارات- شروع به توضیح دادن میکرد؛ تا اینکه به عبارت «شراب کدو» رسیدیم. استاد در مورد ساختن این نوع شراب –که شراب محبوب سلطان محمود بود- توضیح داد. منم اون وسط پرسیدم: استاد، پس چیز خوبیه؟:D...- هانیلی با آرنج زد پهلوم- استاد پیر و سفید ما هم کمی سرخ شد و گفت، حتماً چیز خوبی بوده دیگه! امروزم استاد درس کشفالاسرار هم رسیدند به جملهی «تا ایشان را با ایشان نماید.» و توضیحی مفصل بر سر فعل «نمودن»! که امروزه بیشتر به معنای «کردنه» اما گذشته معنای «نشون دادن» هم میداده. خوب آخه یکی نیست بگه استاد بسه! ۲۰دقیقه استاد توضیح میداد و از ۳۳نفر کلاس من و آیدا و آرزو سرمون پایین بود و از خنده به خودمون پیچیده بودیم که هی استاد میپرسید«متوجهاید؟»:”> پن ۱: واقعاً شاید درست نبود پاراگراف دوم بالا رو اینجا مینوشتم اما چون به آیدا گفتم مینویسم، نوشتم. بازم :”> پن ۲: خدا یه ذره و نه بیشتر، جنبه به بعضیا بده. چه چیز مزخرفی عصر شنیدم. پن ۳: کی بهتر از من؟! از هفته پیش ۳شنبه تا امروز با ۱تلفن ۱۶ثانیهای سرِکارم!:|
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |