|
خیس باران در انتظار ما بود نیمکت! «پژمان الماسی نیا» پن۱ : اوضاع گل و بلبلی که باشه، داروخانه که میری و داروهاتُ میگیری، ماسک ندارن! 3داروخانه رفتم ماسک نداشتن! کلی غر غر کردم و بداخلاق شدم. لطفاً ماسک برسونید. آنفولانزا گرفتم:| پن۲ : عروسی امشبم پرید خب با این حالم:(
چقدر دلم هوای نوشتن داشت این روزها هی واژهها در سرم چرخ میزدند و من هی این نیاز به نوشتن را پس میزدم با خودم میگفتم که همه حرفهایم یادم میماند مگر حرف دل هم از یاد میرود؟ حالا اینجا نشستهام برفی نمیبارد... ولی من سردم است... همین پن : حدود 4ساله پیش قراری گذاشتیم برای فردا! فردا همگیتونو میبینم... دلتنگتان بودم:)
تو با من میرفتی تو در من میخواندی وقتی كه من خیابانها را بیهیچ مقصدی میپیمودم پن۱ : در راستای دیروز باید بگم یه چیز تو مایههای همین جملات... پن۲ : یه نفر آف گذاشته بود که آهنگ بلاگمو میخواد، اما آفش پرید، برام کامنت بذار.
ته چشمهای تو خدا شیطنت میکند ته دل من شیطان، خدایی «محمدمهدی نجفی» پن۱ : همین جاهام:) پن۲ : -ببین راوی -هوم؟! –چیزه، اممم...-چی؟ - آها، من حافظم ضعیف نیست، فقط کمی تمرکز ندارم –آها:دی :))
در این هیاهو و همهمهی زمانه پیش از آنکه سرما و غربت پاییز مغز استخوانم را سوزاند آرام و بیصدا میگویم: خستهام... میدانی که هیچگاه میان ما به سخن احتیاجی نبود اشارهی این دو مردمک قهوهای کافیست تا خود تا آخرغربت و غمزدگی، دلتنگی ِ مرا بخوانی قرار بود بمانم قرار بود تا همیشه این چشمان همیشه منتظر بر در چوبیِ کلبهی نمزدهام بماند و با سرانگشتان نازک ستارگان خاموش را روشن گردانم و بیدار... تا با ضربان سرانگشتان تو بر این در غبار بگرفته تمام دلتنگیام را از یاد برم، دریغ و افسوس... میخواهم تمام این دردها مویهها و فروریختنها نبودهای در عین بودنت را پشت همان چهارراههای انتظار شاید کنج همان نیمکت چوبی بر سنگفرش پیادهروهای همیشه شلوغ لابهلای کاغذهای فال آن پسرک جا بگذارم گمان مبر نازک نارنجی باشم نه، من فقط هرچه بیشتر جُستم کمتر نشانی یافتم بگذار این حس سرد غربت دستان کشیده و منتظرم در همین تابستان خاموش گردد خیلی وقت است واقعیت ِ معلق بودنم، خسته وُ غمزدهام کرده است خستهام... هوای حوصلهام ابریست جانِ دلم! پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : این پست در راستای یه کامنت خصوصیه چند وقت پیشه. پن۳ : چشمهایت گرسنه نیست نگاهم نمیکنی؟ یا اینکه روزهای؟!
آنجا که دیگران هستند من نیستم و اینحا که من هستم انگار هیــــــچ کس نیست…
من میخوام برگردم به کودکی نازی: نمیشه کفش برگشت برامون کوچیکه من: پابرهنه نمیشه برگردم؟ نازی: پل برگشت توان وزن ما را نداره، برگشتن ممکن نیست من: برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم نازی: رویا را من: رویا را کجا زیارت بکنم؟ نازی: در عالم خواب من: خواب به چشمام نمیآد نازی: بشمار، تا سی بشمار...یک و دو من: یک و دو نازی: سه و چهار «حسین پناهی»
درخت جلوی خانه است. غولی در نور پاییز. شما درون خانهاید. جلوی پنجره، پشت به درخت. روی برنمیگردانید که ببینید هنوز سرجایش هست یا نه...درمورد کسانی که دوست دارید، هیچوقت مطمئن نیستید: یک لحظه از نگاه کردن به آنها غفلت میکنید و لحظهی بعد ناپدید شدهاند، یا تیره گشتهاند. حتی درختها هم فرار میکنند. حتی آنها هم خصلت بیوفایی دارند. اما شما به این درخت اعتماد دارید. به حضور روشنایی بخشش اعتماد دارید. چند وقتی است که جزء دوستان شماست. شما دوستتان را از آنجا تشخیص میدهید که نمیگذارند تنها بمانید، کسانی که بیوقفه به تنهایی شما روشنی میبخشند. در نقاشی لحظهای فرا میرسد که نقاش میداند تابلویش تمام شده است. چرایش را نمیداند. تنها به ناتوانی ناگهانیاش از ایجاد هرگونه تغییر در تابلو معترف میشود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا میشوند که دیگر به هم کمک نمیکنند. وقتی که تابلو دیگر نمیتواند به نقاش چیزی ببخشد، وقتی که نقاش دیگر نمیتواند به تابلو چیزی ببخشد. یک اثر وقتی تمام میشود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق میرسد. اکنون با دقت ِ یک نقاش به این زن نگاه میکنید، دستانش روی میز، این سکوت در چشمانش، این فریاد تمام زنان عاشق: «امیدوارم قلبم بیآنکه ترک بخورد، تاب بیاورد. دلم میخواهد با بالهای پروانه به معشوق سال 2000ام برسم.» «غیر منتظره، کریستین بوبن» پن : خب، برخلاف خیلیا اینکه کمکَمَک هدیه تولد جمع کنم خیلی میچسبه بم:دی :)
درست یا غلط؟ نمیدانم! دل ِ من سالهاست که آموخته شکستنش را به سرعت ِ لبخندی فراموش کند پا نخواهم داد به این کدورت ِ خاموش که آبستن ِ فاصلهمان روزگار میگذراند! نادیده ماندنهایم را ورق میکنم تا میزنم و به باد میسپارم باشد که باران، یاد آور ِ اشکهایم شود پن۱ : نمیدونم از کیه! پن۲ : آدما تو زمانهای متفاوت عکسالعملهایی رو نشون میدن که گاهی دور از ذهن نیست تصورشون. مثلاً اون روز که بانو مدام 2تا علامت [!] –تعجب- میذاشت یا دختره که بعضی پستهاش که حال و هواش ابریه و ادامه حرفش رو با ..-2نقطه- میخوره... درمورد خودم، فقط یه لبخند که هزار معنی داره...
بازی دیروز که تموم شد بازی امروز شروع شد... هیچ دلم نمیخواد به بازی فردا فکر کنم)!( پن۱ : وقتی حسه خوب بیاد سراغم عمراً چیزی بتونه حالمو خراب کنه. پن۲ : جا داره به خاطر اطلاعرسانی دقیق دانشگاه علامهطباطبایی -دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی- تشکر کنم از بس که اینا تلاش میکنن سایت دانشگاه به روز باشه و به تازگی هم پیبردن میشه اینترنتی هم انتخاب واحد کرد!!! بــــله! یعنی قشنگ اون نموداری که کنار کارنامه تو سایت گذاشتن رو با مربا توتفرنگی بخورم من که میخوان جا نمونن از پیشرفت:دی
روی علفها چكيدهام من شبنم خوابآلود يک ستارهام كه روی علفهای تاريكی چكيدهام جايم اينجا نبود «سهراب» پن۱ : برای بار اول تو یه جمعی حاضر میشی که به لبخند میشه پل ارتباطیه اولیه، چقد لذت بخشه و جالبه که یکی هی بخواد با صحبت کردن –به بهانهی پیدا کردن موضوع و سوال بهت نزدیک شه، بعدش تو جز بله و نه و جوابهای کوتاه چیزی نگی:دی آخرشم وقت خداحافظ به نظر خودت و مدل خودت یه جملهی معمولی بگی و بعد طرف ماتش ببره:دی پن۲: وقتی دوستانی داشته باشی که بدونی بدون جبهه گرفتن، پایهی بحث هستن خب نتیجه این میشه تا نزدیک 3نیمهشب یه گپ گرم و صمیمی داری.
تو هیچ میدانستی از سکوت هم میشود الهام گرفت؟ که روشنی همیشه بشارتبخش و پرواز همیشه هم رهاییبخش نیست؟ که باید ساعتها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟ آری آزادی همیشه رهاییبخش نیست اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی! بیاموز زیبایی ِ همصحبتی با دیوار را همدلی با سایه را بیاموز که آفتاب همیشه هم نویدبخش نیست بیاموز تا نو شوی از نو بیافرینی از بند واژهها به درآیی و جهانی دگر آفرینی بیاموز که دیگر امید، حرفی برای گفتن ندارد بیاموز تغییر را تحول را اما از بن و ریشه تغییر ده! بیاموز که زلالی را نه فقط در آبهای زلال بل در گلآلودی مردابها هم میتوانی بیابی بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمیآموزد از بیوفایی وفا بیاموز! از بیثمری، ثمر از خشم، مهربانی از نفرت، عشق از مرگ، زندگی بیاموز که آموختن مرز ندارد و بیمرزی آموزش رایگان طبیعت است پن۱ : نمیدونم از کیه. پن۲ :اگه به من بود کولر و تلویزیون رو از خونه حذف میکردم! سرما خوردگیه تابستونی هم خیلی لذتبخشهها:| یهو هوس قژقژ برف زیر پام رو کردم! پن۳ : خب وقتی تو یه مهمونه به قول دخترک نقاش، کلی جیغ بنفش بزنی، آخر شب صدات میگیره دیگه، اونوقت هی باید جیک جیک کنی:دی
ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم... پن۱ : شادمهر پن۲ : این روزا تاریکم، تاریک...
نازنين برايم سيبی بياور كه با سيبهای بهشت همنشين باشد میخواهم بويش را حفظ كنم برای روزهای جهنمی و بیسيبی! و من در عوض، شانهام را برای سرت كنار میگذارم برای روزهای بیبستری تا آرامگاه چشمان خوابزدهات باشد... پن1 : نمیدونم از کیه. پن2 : این هفته کلی تور فامیل گردی داشتم. آقا جان من چیکار کنم که نمیتونم علاقم به قلیون رو –بعد از مدتها- جلو غریبه نشون ندم:دی پن3 : آدمهایی که خونسردن و هی میخوان نشون بدن که خونسردیشون ظاهریه، نُچ، در مورد شما یه نفر دیگه کاملاً مطمئن شدم! حس بدی بهم دست میده هی بخوام با انگشت به شیشهای که دور خودت کشیدی تلنگر بزنم و جز حق با تواِ چیزی نشنوم! پن4 : با صدای ضربه به پنجرهی اتاق بیدار میشم. نگاهی به گوشی میندازم، نزدیک 6صبحه. از پنجره بیرونو نگاه میکنم و میبینم تو حیاط یه کلاغ مرده افتاده:( نه که خیلی عاشقه کلاغم، واسه همونه! خلاصه بلا ملایی سرم اومد بدونید من میدونستم:دی پن5 : موزیک بلاگ شد همون قبلیه:)
قرار نبود نه! هرگز قرار نبود که من به این نقطهای که هماکنون در آن ایستادهام برسم... قرار نبود درین برهوت حسهایم دلتگی کنند... پن : گاهی وقتها چه ساده عروسک میشویم. نه حرف میزنیم، نه شکایت میکنیم. فقط احمقانه سکوت میکنیم!
کیست آن که با من از هست به بود با من از نور به تاریکی از شعله به دود با من از آوا تا خاموشی دور تر شاید تا عمق فراموشی راه خواهد پیمود...؟! پن۱ : خب وقتی شرایط فقط یه راهه ناخواستنی جلو پات بذاره بهتره زیاد خودتو درگیرش نکنی و به اینکه بلاخره تموم میشه دلخوش باشی. واسه همین شوخی کردم که شاید تلخ بود، اما قصدم فقط یه خندهی کوچیک بود. حالا کمپوت آناناس خوبه دیگه؟:دی پن۲ : بازم یه خواب دیگه...
- فکر میکنی هنوز میتوانم آن زن را که بیهیچ توضیحی ترکم کرد، دوست داشته باشم؟ - کتابت را خواندهام. میدانم که میتوانی. - میخواهی بپرسی که با وجود عشقم به اِستِر، میتوانم تو را هم دوست داشته باشم؟ - جرات نمیکنم این سوال را بپرسم، چون جوابت ممکن است زندگیام را خراب کند. - میخواهی بدانی آیا قلب یک انسان، میتواند فقط عاشق یک نفر نباشد؟ -این سوال به اندازهی سوال قبلی مستقیم نیست، مایلم جوابش را بدهی. -فکر میکنم میتواند. مگر این که یکی از آنها مبدل بشود به... -...زهیر، اما میخواهم به خاطرت بجنگم، فکر میکنم به زحمتش میارزد. مردی که بتواند آنطور عشق بورزد که تو به اِستر میورزیدی –یا میورزی- سزاوار احترام و تلاش من است. و فعلاً برای اینکه نشان بدهم که دلم میخواهد کنارم باشی، برای این که نشان بدهم چهقدر برایم مهمی، کاری را که از من خواستی انجام میدهم، هرچند احمقانه است: میروم دنبال اینکه بفهمم چرا ریلهای قطار 4فوت و 5/8 اینچ از هم فاصله دارند. «زهیر. پائولو کوئلیو» پن : تو آرشیو چند ماه پیش بود.
بی اشک چشمان تو ناتمام است و نمناکیِ جنگل نارساست... «سهراب» پن : همینجوری دلم این شعره سهراب خواست. پن : امروز قبل از امتحان خاقانی که ما رو مشعوف کردند ایشون، آب پرتقال نوش میکردیم و آیدا گفت بریم سر جلسه، یه نگاه به ساعت انداختم که 10دقیقه از امتحان گذشته بود اما هنوز زنگ شروع امتحانو نزده بودن و به آیدا گفتم آخه زنگ نزدن که هنو؟! رفتیم دیدیم امتحان شروع شده، بعد از امتحانم این شد سوژه که آره بابا اگه زنگ امتحانو نزنن من امتحان نمیدم بس که مبادیه آدابم:دی –از صبح یادم میافته خندم میگیره:دی- پن : چقد خوشمزست بعد از روز تولدت بازم هدیه میگیریا، مرسی بانو:*
یه جا باشه بالای یه کوه بعد از غروب که خورشید پیدا نباشه -اما هنوز سرخیش تو آسمونه- یه درخته همون بالا اینجا زمین یکم مسطحه جلوی این درخت یه دره یکم باد یکم نمباره رو این درخت یه تابه! طوری که وقتی تاببازی میکنی میای جلو زیر پات خالی میشه... کیف میده اونوقت سرتو از پشت خم میکنی غشغش میخندی اون دورا اون دور دورا یه ابره یه تیکه ابر کوچیکِ خاکستری رو همین تاب اون بالا داد میزنی: « آهــــای! با من دوست میشی؟ من خیلی تنهام» صدا میپیچه میشنوی میگه: «آهــــــــــــــــای با مـــــــن دوست میشی؟ من خیلـــــــــــــی تنـهــــــــــام» . . . پن : دستنوشتهام. پن : همین که مدام میرم سراغ یه آهنگ و میشه همدم روز و شبام، باید پیه اینم به تنم بمالم که یهو که میرسم خونه و خواهره داره اون آهنگُ گوش میده، دوباره بزنم بیرون...
شايد زندگی يعنی همين يعنی رشد كردن از ميان پوسيدگی پن : حذف شد!
مهر عزيز هشيار باش خورشيد غروب خواهد كرد در سوگ آخرين خشكيده برگ اميد خورشيد خواهد خفت میدانی؟ پن : نیمهشب با نور ماه که رو صورت و نیمی از بدنم افتاده بیدار میشم. سایش سنگینه! پردهی اتاق رو کامل میکشم، سرمو محکم تو بالش فرو میکنم...
در پناه کوهی گل سرخی با ناز خفته بر دامن سبز گل سرخی دیگر شب شبی طوفانیست «حسین پناهی» پن۱ : تو مهمونی پسر عمههه صدام میکنه، با خنده بهم میگه یکم بخند و وقتی با تعجب نگاش میکنم که مگه خلم و با تعجب به عمهها و دخترا نگاه میکنم، رو به عمهها میگه خندیدنش مثله راویه! بله! الکی که دورهی 4سالهی لیسانس 6ساله نمیشه! دل پسر عمهمون اونجا گیر کرده:دی پن۲ : امتحانات که افتاده بود آخر شهریور افتاده 23تیر تا 3مرداد، از این طرف مسابقات دانشگاه 23تا27 تیر تو سمنانه، از اون طرفم از 23اُم ترم جدید کلاس زبانم شروع میشه:دی الان من چند قسمت بشم خوبه؟:|
فرسنگها سنگها جادهها... دیگر چه اهمیت دارد یک نفر دارد اینجا دل دل میزند تب میکند تاب... نمیآورد شبها تبآلود میشود که چه روزی بود... پن1 : دستنوشتهام. پن2 : نمیدونم چرا حس میکنم که یه رونده طولی بود که به من ختم شد!
شبها در پارک راه میروم و به عکس ماه در آب سلام میکنم تاريکی از سوت میترسد سوت میزنم و خوشبختم. «عباس معروفی»
آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود روی ما دایم طرف با سیلی استاد بود «صائب»
شاید، شاید که ما نیز عروسکهای کوکی ِ یک تقدیر بودهایم نمیدانم...! «نادر ابراهیمی»
در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است داستانی راهی بیراههای پن : «مارگوت بیکل»
هیچ اگر سایه پذیرد، ما همان سایهی هیچیم...
دير شد باد وحشی رفت شتابان رفت از دور دست از ميانِ دشت دگر آوايی به گوش نمیرسد دير شد باز هم دير شد باد وحشی شتابان رفت دير شد... پن1 : این نوشته تو ذهنم تکرار میشه و تکرار... پن2 : تحقیق سبکشناسیم رو «هبوط» شریعتی خیلی خوب از آب دراومد. و واقعاً عجب قسمت نابیش به من افتاد. پن3 : کافیه یک ساعت کلاسور جزوههاتو تو کلاسی جا بذاری، برمیگردی آش با جاش نیست! تمام جزوههام این دم امتحانی پرید:(( برگه انتخاب واحدمم توش بود، اینا همه یه طرف اون گفتمانهای سر کلاسیه من و آیدا درمورد اساتید یه طرف:دی
اندوه مرا بچين كه رسيده است. «سهراب سپهری» پن1 : ... پن2 : با خواهر تپله که بیرون میریم مـــُـــدام غر میزنه که تو تمام زندگیت رو دویدی:)) پن3 : این روزا تنها 2چیز خیلی سرحالم میاره، اول از همه وقتی صبح میشه و ادامهی کتاب دیشب رو میخونم، دوم تمرینام که به تازگی رویهی راکتم رو عوض کردم و مخصوصاً وقتی مثل اسب قبل و بعد از تمرینم میدوم، اما فعلاً پام داغونه داغونه:(!
مرا ببر به آن نقطهای که آغازش تو بودهای... و پایانش بیخیال!!! پایان دیگر چیست؟!! وقتی که آغازش تو بودهای... پن۱ : آقا جان! همین بس که امروز خیلی خوب بود و حسابی به دلم نشست، مخصوصاً با گپ و هدیه دوست. پن۲ : جای نیشگون رو بازومه!:|
وقتی چشمانم را روی هم میگذارم خواب مرا نمیبَرد تو را میآورد از میان فرسنگها فاصله پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : هوا تاریک، بارون شدید، هوا خنک، خیابون ولیعصر،...پر از چشم نامحرم! پن۳ : هیچ دلم نمیخواد بابت نگاشتههای این صفحه، جایی یا به کسی جوابی پس بدم، اینها یا دلنوشتهاند و یا خطخطی که هیچ توضیحی جز برای خودم ندارم.
من سر ریز شماییام که نه حرفی برای زدن دارید نه دلی برای عاشق شدن تفسیر سکوتتان کار راحتی نیست من شکست خوردهی تفسیر سکوت شمایم پن : الان -دقیقاً همین الان- دلم اینو خواست.
این روزها مداد رنگیِ قرمزم زود به زود تمام میشود . لبها دیگر خندان نیست! پن1 : دستنوشتهام. پن2 : با حسه الانم میتونم یه دنیا رو عاشق کنم:) پن3 : گاهی نیازی به دیدن نیست، شنیدن صدای خنده خیلی دلچسبتره. هی! چشماتو ببند، بشنو !
- چطور میتوان مردهها را از زندهها بازشناخت؟ - خیلی آسان است. زندهها همیشه عجله میکنند. «کار از کار گذشت از ژان پل سارتر» پن۱ : از اونجا که علاقهی بسیار زیادی دارم که تو هر رشتهی ورزشی سرکی بکشم اینبار گزینهای که در مقابلم قرار گرفت اسکی بود!:) گرچه اولش خسته شدم اما به قول مربی جوگیر شدم و زود قِلِقه کار دستم اومد. خب یه حسهای گمشده رو اون بالا، بین اون کوهها و برف پیدا کردم. پن۲ : خیلی ضدحاله دقیقهی نود متوجه بشی یکی از تحقیقهایی که کلی روش حساب کرده بودی الان تو سطل زباله است:| آقا جان ما 32نمره کار تحقیقی نخوایم چیکار کنیم؟!
من در منتهای لذت، حتی هنگامی که در کورهی سعادت گداخته میشوم، باز مزهی تلخ زهر زندگی را که ته زبانم هست میچشم. چه لذتی من ازین تماس دست او با بازوی لختم احساس کردم! با وجود این چندشم شد. چنین انتظاری نداشتم. این مرد مثل سرب به نظر میآمد! خیال میکرد میتواند سوز درونیش را پنهان کند. اما از تمام خطوط صورتش، از سرخی که در چشمهایش برق میزد، از سکوتی که ناگهان به او دست میداد، از لرزهای که لبان خشک او را فرا میگرفت. پریشانی و تشنج او احساس میشد. با وجود این، انسان همیشه دودل بود و نمیدانست با کی سر و کار دارد. *چشمهایش، بزرگ علوی پن۱: جملهای که تو ذهنم موند: «من از چشمهای تو میترسم. آنها بر من تسلط دارند.» پن۲: گاهی آدمای سنتشکن برام جالبند، در واقع تنها سرگرمی جالبی میشن، گاهی خطرناکند، حس میکنم با خودشون درگیر میشن و گاهی هم علاقه دارن دیگران رو به بازیشون بکشونن، و وقتی از دور تماشاشون میکنی،... آره گاهی به نظر پوچ میان! :|
هرچقدر هم که آسمان را به ریسمان بافی اصلاً آسمان را به زمین رسانی... اعترافهایت بوی گندِ توجیه میدهد برای تبرئهات . . . من خدا نیستم! پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : میبینی، این کاغذهای سیاه شده، همه داشتههای من از اون خاطراته. پن۳ : خیلی دوست ندارم وقتی چیزی رو از دست میدم خودم یا دیگری رو سرزنش کنم، (دروغ چرا یکم تب میکنم اما) مهم از دست دادنه بود...خُب باقیه قضایا کشکه! (حتی اون تب کردنه برای مدتی!)
وقتی صبر را از مادرم غرور را از پدرم به میراث برده باشم جز این چیزی نمیشوم... پن۱ : وقتی از خیلیا میشنوم که اوههه چقدر صــبرم زیاده، هم به خودم مغـــرور میشم هم از خودم بدم میاد! پن۲ : ببخشید چطوری میشه یه ماه برگردیم عقب تا زمستون شه؟! الان آرشیومو که چک کردم دیدم یه پستی بود که میخواستم زمستون بزارم؟:( حالا کو تا 9ماه دیگه! پن۳ : تو این دید و بازدیدهایی که گذشت من یه دوسته خوشگل و بانـمک دیگه به اسم عرشـیا پیدا کردم:) عکس[click]
بابا نیامد... بابا آن شب به خانه نیامد بابا حتی با دستهای خسته و دل شکسته نیامد بابا حتی سر به زیر و شرم زده نیامد بابا امسال دیگر سر سفره هفت سین ما نیست سفرهای که هیچ وقت پهن نشد...چون سینهایش جور نشد... بابا امسال دیگر نیست تا زیر لب دعا کند... بابا مُرد... بابا مَرد مُرد! از این به بعد مادر پدر هم هست مادر خسته است مادر غمگین است صاحبخانهمان به مادر گفته است: «اگر کمی با من راه بیایی ... میتوانی تا هر وقت که میخواهی با بچههایت اینجا بمانی» مادر شرمگین است... مادر دارد رخت و لباسهایمان را جمع میکند بقچهی مادر پر است از غصه و حیا... مادر میگوید: «باید از اینجا برویم... باید برویم جایی که آدمها آدم باشند... در شادی و غمها با هم باشند»... بابا نیامد... مادر! تو...نرو! پن۱ : اینو تو آرشیوم پیدا کردم، تلخه. پن۲ : تفریحه سالمه این روزای من، درست کردن غذا و کیک و شکلاتهای من درآوردیه:D وقتی هم حسابی مشغول کم و زیاد کردن مقدارشون هستم مهمون سر میرسه، و به همین دلیل تا اطلاع ثانوی هرکی منو میبوسه عطر وانیل یا کاکائو میدم:)) پن۳ : به عمه کوچیکه ثابت کردم که بیجنبه بود و با اینکه گفته بود شبایی که بیخواب میشم میتونم بهش sms بزنم، اما ساعت 3نیمهشب برای من از فواید خواب به موقع گفت:| یه نفر دیگه هم از نیمهشب نشینیه من محروم شد:D پن۴ : ای بابا! نمیدونم من نمیبینم این در و دیوار و میزا رو یا اونا منو نمیبینن و میخورن به من و بازو ساقه پامو کبود میکنن!
زیر درخت بید مجنون نشستهام آرزوهایم بر سرشاخههایش تاب میخورند... دستهایم عطر ممتدِ بنفشه میدهد نگاهم به آن دوردستها چشمانم را میبندم . . . پن۱ : این آخرین جملاتی بود که تو دفتر امسالم نوشتم. پن۲ : همیشه دقیقهی نود لال میشم! یعنی تا قبلش خوب میدونستم باید چی بگما، اما اون لحظه که باید، فقط لبخند میزنم:) حالا فعلاً این لبخنده رو داشته باشید! پن۳ : امسال برام خاص بود، خیلی چیزا و خیلی کسا کمکم کردن تا بهتر خودمو بشناسم – ممنون از همه چیز و همه کس-، آغوشم باز بود برای اتفاقهای خواسته و ناخواسته، تلاش کردم اگه یه گام به عقب پرت میشم دو گام بعدیمو محکمتر بردارم. امسال پی بردم که بلـــه، چه ابعاد پنهانی داشتم و سعی کردم از تو تاریکی بیرون بیارمشون. پن۴ : ببخشید بر منه راوی که گاهی تلخ بودم و اثرش تو این کلبه منعکس شد. پن۵ : شادیا و خوشبختیامون یادمون بمونه، هرچند کوچیک و لحظهای، سال نو مبارک. پن۶ : دلم میخواد بدونم کدوم پست امسال به دلتون نشست؟! * چند دقیقه پیش متوجه شدم امسال یه کلاغی به خونش رسید:| چه خوب که شاده...
زندگی زد آدم رقصید آدم رقصید زندگی عرق کرد زندگی عرق کرد آدم چایید آدم چایید زندگی تب کرد زندگی تب کرد آدم لرزید آدم لرزید زندگی ترک برداشت زندگی ترک برداشت هیچ کس درد آدم را نفهمید... پن۱ : مدتها بود که دنبال چنین متنی بودم. پن۲ : چرا اینهمه هم که نفس عمیق میکشم، هنوز بوی عید نمیاد؟!!! پن۳ : وقتی چندین روز پشت هم بیش از 6ساعت در روز تند راه بری اصلاً بعید نیست که یه شب پات پیچ بخوره. فکر نمیکردم انقدر درد داشته باشه، اما پیرو مکتب مازوخیسم شدم(!)، این درده پام یکم فکرمو از بعضی چیزا دور میکنه!:|
دنیا سرشار از جنایت است، چراکه در بین دستان کسانی است که پیش از هر کس خودشان را به قتل رساندهاند، اعتماد به نفسشان و آزادیشان را خفه کردهاند. من همیشه از این که آدمها خودشان را اسیر میکنند تعجب کردهام. آدمها، دهانشان را به شیشهی قراردادها میچسبانند و از نفسرهاشان بخاری بر این شیشه ایجاد میشود و این بخار آنها را از زندگی کردن، عشق ورزیدن باز میدارد. « فراتر از بودن و موتسارت و باران، از کریستین بوبن» پن : لطفاً چند بار بالا رو بخون.
تو را میخواستم در آن غروب سرد میان راه نرفته که دستان یخزدهی مرا «درک» نه «ترک» کنی... پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : عادت شده برامون! نقد رو ول کردن و به نسیه چسبیدنُ میگم، حتّی در دوست داشتن! پن۳ : دیدی تا میخوای تصمیمی بگیری همیشه یکی هست تا بیاد هی با حرفاش پارازیت بندازه تو افکارت!
شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد، اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیافتم تا هر چه دیرتر بیافتم تا هر چه دورتر و دیرتر بمیرم نمیخواهم حتی یک لحظه، یک گام پیش از آنکه میتوانستهام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم همین...!!! امروز از اون روزا بود! شاد بودیم خُب، تو مسیری طولانی و زیر برف و -گاهی- بارون شِلِپ شِلِپ راه رفتیم و یکم خندیدیم و یکم متفکر شدیم و یکم دقیقتر آدما رو دیدیم و برای ناهار رفتیم تو اون رستوران نارنجیه و -از اونجا که انگار خونه بابامونه- میزُ شلوغ کردیم و یکم آهنگ گوش دادیم و یکم کتاب خوندیم و یکم معدل این ترمُ حساب کردیم(!) و یکم از پشت شیشه بازم آدما رو نگاه کردیم و یکم ریمل ریخته شده رو گونه رو پاک کردیم -بارون بود آخه!- یکم به حرف خانوم حجاب دانشکده که گفت شلواراتون تنگ شده(!) خندیدیم و یکم نوشته بازی کردیم و یکم غذا خوردیم و یکم نوشابه ریختیم –آیدا واکنشت بیست بود:D- دوباره یکم راه رفتیم و بازم راه رفتیم و راه رفتیم...عکس [click] پن۱ : حتّی دلم میخواست این دوستای بلاگ هم اونجا پشت میزا بودن و اون کاغذه نوشته بازی رو ردیف میچرخوندیم و هرکس یه چیزی مینوشت... پن۲ : میز بغلیمون یه خانوم و آقا بودن، بلند درمورد کارای یه شرکت صحبت میکردن و خانومه میگفت هنوز به نتیجه نرسیدیم و sixty-sixty هستیم:)) قشنگ باید بهش میگفتی: YeeeeeeS :D پن۳ : خُب من چرا دوستی ندارم که آرشیو موسقیش یکم کامل باشه؟!
برای بدست آوردنت نمیجنگم به تکدی قلبت هم نمیآیم دوستت دارم فارغ از داشتنت! «فریـــبا عربنیـــا» پن۱ : خب تکلیف چیه وقتی میخوام حرف بزنم، این نفسه میگیره و گُر میگیرم و دستم که گوشیه عرق میکنه و تا چند دقیقه بعدشم باید این قلبم رو آروم کنم؟! (تازه وقتی میخندم تلفن قطع میشه!) پن۲ : اگه بگم پست قبلی رو خودم صد بار خوندم دروغ نگفتم!:| چقد همه سفر خواستن:) پن۳ : داره از خودم بدم میاد که این روزا چشمها و گوشهام دارن زیادی دقیق میشن!:( یکی کمکم کنه لطفاً. بیربطنوشت: یکی پیغام خصوصی گذاشته که آدم تو وبتون افسردگی میگیره اما محتویاتش خوبه!خُب آقای محترم...حوصله جواب دادن به شما رو ندارم، خودت یکم فکر کن!:|
دیگر سر راه هیچ کسی نیستم تنها گوشهای ایستاده تکیه داده به درخت سیبی به دست حسرت بهشت را مزه مزه میکنم... پن۱ : دست نوشتهام. پن۲ : سر کلاس زبان وقتی استاد گفت یکی از نوشتههامو بخونم، اون لحظه فقط این بود که به ذهنم اومد. پن۳ : (امروز و ) امشب حوصلهام را تا بینهایت کوک کردهام!
امـروز بسترم را آشفته خواهم گذاشت تا جای اندام او در آن بماند. تا فردا خويشتن را نخواهم شست و جامه بر تن نخواهم كرد و بر گيسوان خود شانه نخواهم زد؛ تا خاطره نوازشهای او از بين نرود. امروز و امشب هيچ نخواهم خورد و هيچ گرد و روغنی بر لب نخواهم گذاشت تا اثـر بوسه او همچنان در آن باقی بماند. همه روز پنجره را بسته خواهم گذاشت و در خانه را نخواهم گشود؛ تا مبادا ياد دوشين با هوای اتاق درآميزد و همراه با باد بيرون برود... «بی ليتس» پن۱ : این پست یه چیزه دیگه بود، اما دقیقهی نود تصمیمم عوض شد خب! پن۲ : ۲ساعته جزوه کتاب رستم و اسفندیارم روبهرومه هی به فردوسی و رستم و اسفندیار و بهمن و پشوتن و زریر و زال و...و حتی اون سیمرغه، لبخند میزنم:| پن۳ : خوشم میاد اگه یکی از رو کنجکاوی تقویم منو دستش بگیره، خیلی شیک میزارش سر جاش! چراکه حتی خودمم گاهی فراموش میکنم که مثلاً این علامتِ اختصاری بغلِ این روز یعنی چی؟!:|
اگر سرنخ مرز خیالت دست من بود آنقدر میکشیدمش تا عریانی ذهنت برای من! پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : باز سرما خوردم! دومین باره تو دی سرما میخورم، خوبه از خونه بیرون نمیرم! پن۳ : دلم میخواست امروز چهل و سه بار غروب خورشید رو تماشا میکردم! پن۴ : تموم شدم امشب از بس آهنگ این کلبهام و اون دفتر نقاشیش رو شنیدم…
صبح بارانی پاییز و صدای کلاغها که سکوت سرد کوچه را میشکنند لیوان چای را سر میکشم و راه میافتم میروم تا برگهای خزان را به شاخهها پیوند بزنم من طاقت سرمای زمستان را ندارم... پن۱ : نمیدونم از کیه. پن۲ : حکایت من و بعضیا شده حکایت بازی با آونگ! که وقتی با گلولهی اول به ردیف گلولههای بعدی ضربه میزنم، اونا هم واکنش نشون میدن! فقط اگر بهشون تلنگر بزنم عکسالعمل نشون میدن و دوباره ساکت و ساکن میشن! پن۳ : گاهی ما آدما خجالت میکشیم از کوچکتر از خودمون چیزی یاد بگیریم، اما دیروز من از یه دختر بچهی ناز و مامانی یاد گرفتم که...وقتی ازش پرسیدم:«منو دوست داری؟» خندید و گفت: «دوست دارم.» چند ساعت بعد که سرگرم بازیش بود دوباره پرسیدم: «آیناز، دوسَم داری؟» و وقتی مشغول پاک کردن صورت عروسکش بود گفت: «دوست دارم.» این بچه در جواب من نگفت، بله یا حتی آره. تنها فعل «دوست داشتن» رو تکرار میکرد. پن۴ : بعضی وقتا باید یه نشونهی پررنگ برای خودم بزارم تا یادم بمونه مبادا غفلتاً کاری که نباید، انجام بدم. خب بعضی وقتا فراموشکار میشم. پن۵ : امشب حافظ رو فراموش نکنید:)
من پری کوچک نیستم اما هر شب «از یک بوسه میمیرم و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهم آمد» . . . پن۱ : دست نوشتهام. پن۲ : مشکل من اینه که درست اون زمانی که باید، حرفم نمیاد، اما اون وقتی که حوصلهای برای شنیدنشون نیست، حرفم میگیره! الان این مشکل کوچیکه منه! پن۳ : آیدا دلسوزانه بهم میگه:«یه مشکلی که داری اینه که وقتی شادی، میخوای همه رو هم با یه خبر شاد کنی.» راست میگه، باید یکم بیشتر حواسمو جمع کنم. پن۴ : یه وقتایی اونقدر با خودم لج میکنم که حتی حاضر میشم 2ساعت قبل از مهمونی موهامو که سشوار کشیدم و کاملاً مرتب و خوشگل شده رو زیر شیر آب بگیرم!!! حداقل این قابلیت رو دارم که رو اعصاب دیگران تردمیل نرم!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |