|
در پاسخ به این پست بانو پاییز...سوز...غربت... هوووم، سال گذشته همین روزها بود. روبهروی هم نشسته بودیم و هر سهمان سرماخورده و گلودرد و سرفه. کلاس معانی تشکیل نشد و ما هم خونهی شما بانو رفتیم، شیطنتهای لحظهای و غشغش خندههای بلند. آری بانو، شکلات ساختگی من میانمان بود و سرفهها میکردیم و شکلات میخوردیم و به یاد دارم قرار نبود آن روز من زنده بمانم، این را آیدای نگران و مهربان در پاسخ به سرفههای من گفت...شما دوتا نمیدانستید که من پنهانی آن لحظههای رنگی را فیلم میگیرم و این روزها که فیلم را نگاه میکنم؛ بانو، آیدا، راوی بغضی میشود. نمیدانم چه چیز از آن روزها کنده شد و محو... هی بانو، شیطنتهایمان جواب داد، نه؟ آیدا، توهمهای شکلاتیمان اتفاق افتاد، پس بگویید آیا ما مقصر هستیم که رویاهامان ادامه نیافت و یا...نمیدانم! چرا همه چیز استپ شد؟ مگر قرار نبود قصه خوب پیش رود؟ بانو، برای تو و آن روزهای شالگردن رقصانت چه میخواستیم و آیدا هم که میدانست قرار است چه شود، تصور میکردیم قدم زدنهایش را با...و اما من ِ راوی، من منتظر آمدن، وقوع اتفاق خاصی بودم، که اتفاقی نبود و من دلخوش... پاییز بود و باد و باران. برگهای نارنجی و سرخ و یشمی ِ کوچهها و خیابانهایی که سه تایی گز میکردیم و شلپ شلپ آبها...شکلات میخوردیم، چایی، خنده و رد ِنگاه. اما بانو چه شد پس؟ آیدا آن روزها کجا رفتند؟ من فقط نمیخواهم خو بگیریم به این روزها...من فقط از همین است که میترسم، هی دوســـتان درد دارد... شاید چون من ِراوی هنوز پیشرفت نکردم و شکلات تختهای درست نکردم؛ رویاها آنطور که باید، جان نگرفتند... پن : نیمهی دوم پاییز، از شروعت نگرانم...
تاب تاب . عباسی . خدا منو . . . انداختی!
خیس باران در انتظار ما بود نیمکت! «پژمان الماسی نیا» پن۱ : اوضاع گل و بلبلی که باشه، داروخانه که میری و داروهاتُ میگیری، ماسک ندارن! 3داروخانه رفتم ماسک نداشتن! کلی غر غر کردم و بداخلاق شدم. لطفاً ماسک برسونید. آنفولانزا گرفتم:| پن۲ : عروسی امشبم پرید خب با این حالم:(
چقدر دلم هوای نوشتن داشت این روزها هی واژهها در سرم چرخ میزدند و من هی این نیاز به نوشتن را پس میزدم با خودم میگفتم که همه حرفهایم یادم میماند مگر حرف دل هم از یاد میرود؟ حالا اینجا نشستهام برفی نمیبارد... ولی من سردم است... همین پن : حدود 4ساله پیش قراری گذاشتیم برای فردا! فردا همگیتونو میبینم... دلتنگتان بودم:)
مستقیم برو برو برو… حالا بپیچ چپ چپ چپ چپ… اولین کوچه دسته چپ برو برو برو… بنبسته! برگرد عقب عقب عقب چهارراه دوم سمت راست برو برو برو کوچه اول سمت… راست برو برو برو ته کوچه سمت چپ برو برو برو استپ! حالا برگرد سر جای اولت! پن۱ : پیاده رویه دیروز عصر بود فقط:) پن۲ : کلی کار و برنامه و پروژههای رنگی دارم برای انجام دادن، نگاهم به کتابای ردیف شده رو میز میافته قیافم میره تو هم از بس که الان دلم فقط قدم زدن میخواد و کتابهای دیگه و کاکائو:| پن : منشی ِ دفتر آموزش رو به من و آیدا: شما دوتا دوقلویید؟! من و آیدا: :|!!!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |