تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

در پاسخ به این پست بانو

 

پاییز...سوز...غربت...

هوووم، سال گذشته همین روزها بود. روبه‌روی هم نشسته بودیم و هر سه‌مان سرماخورده و

گلودرد و سرفه. کلاس معانی تشکیل نشد و ما هم خونه‌ی شما بانو رفتیم، شیطنت‌های

لحظه‌ای و غش‌غش خنده‌های بلند. آری بانو، شکلات ساختگی من میانمان بود و سرفه‌ها

می‌کردیم و شکلات می‌خوردیم و به یاد دارم قرار نبود آن روز من زنده بمانم، این را آیدای نگران و

مهربان در پاسخ به سرفه‌های من گفت...شما دوتا نمی‌دانستید که من پنهانی آن لحظه‌های

رنگی را فیلم می‌گیرم و این روزها که فیلم را نگاه می‌کنم؛ بانو، آیدا، راوی بغضی می‌شود.

نمی‌دانم چه چیز از آن روزها کنده شد و محو...

هی بانو، شیطنت‌هایمان جواب داد، نه؟ آیدا، توهم‌های شکلاتیمان اتفاق افتاد، پس بگویید آیا

ما مقصر هستیم که رویاهامان ادامه نیافت و یا...نمی‌دانم!

چرا همه چیز استپ شد؟ مگر قرار نبود قصه خوب پیش رود؟ بانو، برای تو و آن روزهای شال‌گردن

رقصانت چه می‌خواستیم و آیدا هم که می‌دانست قرار است چه شود، تصور می‌کردیم قدم

زدن‌هایش را با...و اما من ِ راوی، من منتظر آمدن، وقوع اتفاق خاصی بودم، که اتفاقی نبود و من

دلخوش...

پاییز بود و باد و باران. برگ‌های نارنجی و سرخ و یشمی ِ کوچه‌ها و خیابان‌هایی که سه تایی گز

می‌کردیم و شلپ شلپ آب‌ها...شکلات می‌خوردیم، چایی، خنده و رد ِنگاه. اما بانو چه شد پس؟

آیدا آن روزها کجا رفتند؟ من فقط نمی‌خواهم خو بگیریم به این روزها...من فقط از همین است که

می‌ترسم، هی دوســـتان درد دارد...

شاید چون من ِراوی هنوز پیشرفت نکردم و شکلات تخته‌ای درست نکردم؛ رویاها آن‌طور که باید،

جان نگرفتند...

 

پ‌ن : نیمه‌ی دوم پاییز، از شروعت نگرانم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت14:8توسط راوی پاییز | |

 

تاب تاب

.

عباسی

.

خدا منو

.

.

.

انداختی!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت9:44توسط راوی پاییز | |

 

خیس باران

در انتظار ما بود

نیمکت!

 

«پژمان الماسی نیا»

 

پ‌ن۱ : اوضاع گل و بلبلی که باشه، داروخانه که می‌ری و داروهاتُ می‌گیری، ماسک ندارن!

        3داروخانه رفتم ماسک نداشتن! کلی غر غر کردم و بداخلاق شدم. لطفاً ماسک برسونید.

         آنفولانزا گرفتم:|

پ‌ن۲ : عروسی امشبم پرید خب با این حالم:(

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت12:21توسط راوی پاییز | |

 

چقدر دلم هوای نوشتن داشت این روزها

هی واژه‌ها در سرم چرخ می‌زدند

و من هی این نیاز به نوشتن را پس می‌زدم

با خودم می‌گفتم که همه حرف‌هایم یادم می‌ماند

مگر حرف دل هم از یاد می‌رود؟

حالا اینجا نشسته‌ام

برفی نمی‌بارد...

ولی من سردم است...

همین

 

 

پ‌ن : حدود 4ساله پیش قراری گذاشتیم برای فردا! فردا همگیتونو می‌بینم...

        دلتنگتان بودم:)

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت10:46توسط راوی پاییز | |

 

مستقیم

برو

برو

برو…

حالا بپیچ چپ

چپ

چپ

چپ…

اولین کوچه دسته چپ

برو

برو

برو…

بن‌بسته!

برگرد

عقب

عقب

عقب

چهارراه دوم سمت راست

برو

برو

برو

کوچه اول سمت…

راست

برو

برو

برو

ته کوچه سمت چپ

برو

برو

برو

استپ!

حالا برگرد سر جای اولت!

 

پ‌ن۱ : پیاده رویه دیروز عصر بود فقط:)

پ‌ن۲ : کلی کار و برنامه و پروژه‌های رنگی دارم برای انجام دادن، نگاهم به کتابای ردیف شده رو

        میز می‌افته قیافم می‌ره تو هم از بس که الان دلم فقط قدم زدن می‌خواد و کتاب‌های دیگه

        و کاکائو:|

 پ‌ن : منشی ِ دفتر آموزش رو به من و آیدا: شما دوتا دوقلویید؟! من و آیدا: :|!!!

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت15:18توسط راوی پاییز | |