|
عطر خاص ِ خودش را دارد، روزها را میگویم. همانها که گاهی خیال به پایان رسیدن را ندارند و گاهی، نیامده، میروند...درست همانند عابری از کنارت میگذرد، ت ن ه ا میگذرد. عطر وُ رنگ وُ طعم وُ حس ِ خود ِ خودش را دارد، آن روزهایی را میگویم که خاصاند و گویی تکرار نشدنی...که میخواهی در جعبهای پنهانشان کنی و با روبانهایی رنگی بسته بندیشان کنی و گوشهای، کنجی پنهانشان کنی، برای بد روزیهایت و آن روز، به خودت هدیه دهی. روزهاییاند تمام نشدنی، تکرار نشدنی. خوب یا بد بودنشان مهم نیست. مسئله، ماندن آنهاست. خوشعطر و بد بوییشان مهم نیست، ماندنشان در تو، که تمام نمیشود، که تازه میماند، که نمیرود، از تو کنده نمیشود، که میماند در تو، رها نمیشوی، میماند... هرچه نفس عمیقتر میکشی، ریههایت به جای هوایی تازهتر، پُرتر میشود از عطر وُ بویشان... پن : آن روزهایم سرازیر شدند در این کلمات...
وقتی پشت ِ خندههه روز کسلی داشته باشی که بخوای زودتر بری خونه و هی استراحت کنی، بیکتاب و بیموزیک، و فقط بیسکوئیت مورد علاقت رو بخوری... خب این برنامهی دیشبم بود بعد از یه روز کامل کلاس داشتن دانشکده که خب خیلی شیک سر کلاس معارف هم نرفتیم و هرچقدم رفتم دفتر رئیس دانشکده برای گزارش از یکی از اساتید – همون دکتر مهندسه-، که کلاس درس رو با دیسکو و کلاب اشتباه میگیره و از لب و لوچهی یار متنبی–شاعر عرب- تعریف میکنه-یوهاهاها- و با توهم مدام میگه تو ایران یکی دکتر شفیعی کدکنی هست و دوم منم(!)، رئیس دانشکده سر جلسه بودند...خب رفت برای شنبه گزارشم. خلاصه دیشب با کلی حس ِ خستگی و بیحوصلگی و کمحرفی و اینا، به دنبال بیسکوئیت مورد علاقم چندتا سوپرمارکت و زیر و رو کردم و در نهایت با یه کیسه پر از خوراکیهایی که در لحظه دلم خواست اومدم خونه و به اون دو خط اول عمل کردم. کیف داد یکم:) پن : فقط لواشک یادم رفت بگیرم:|
«آدما با تمام شلوغیها و پُر کسیها و همزبونا، خیلی تنهان. آره، آدم خیلی تنهاست» این دقیقاً چیزیه که تو سرم بود و کشوندمش اینجا. پن۱ : در راستای سرماخوردگی و هوس بستنی و انگوره نیمهشبی و... نقاشک، سرماخوردگیه پازییه امسالم منو به یاد تو با جورابهای پشمیات میندازه:دی تب و لرز دیشب خیلی بد بود:( پن۲ : وقتی استاد زبان این ترمم، هنوز ما و شیطونیای پارسالمونو یادشه و گفت تا به حال همچون کلاسی نداشته، نگاه بقیه بچهها به روم خیره شد و منم «:دی» شدم. پن۳ : دیدی اونایی که در عین بدهکاری یهو قیافههای طلبکارانه میگیرن؟! ای بابا!
تو با من میرفتی تو در من میخواندی وقتی كه من خیابانها را بیهیچ مقصدی میپیمودم پن۱ : در راستای دیروز باید بگم یه چیز تو مایههای همین جملات... پن۲ : یه نفر آف گذاشته بود که آهنگ بلاگمو میخواد، اما آفش پرید، برام کامنت بذار.
ته چشمهای تو خدا شیطنت میکند ته دل من شیطان، خدایی «محمدمهدی نجفی» پن۱ : همین جاهام:) پن۲ : -ببین راوی -هوم؟! –چیزه، اممم...-چی؟ - آها، من حافظم ضعیف نیست، فقط کمی تمرکز ندارم –آها:دی :))
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |