تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

‌‌

عطر خاص ِ خودش را دارد، روزها را می‌گویم. همان‌ها که گاهی خیال به پایان رسیدن را ندارند و

گاهی، نیامده، می‌روند...درست همانند عابری از کنارت می‌گذرد، ت ن ه ا می‌گذرد.

عطر وُ رنگ وُ طعم وُ حس ِ خود ِ خودش را دارد، آن‌ روزهایی را می‌گویم که خاص‌اند و گویی تکرار

نشدنی‌...که می‌خواهی در جعبه‌ای پنهانشان کنی و با روبان‌هایی رنگی بسته بندیشان کنی و

گوشه‌ای، کنجی پنهانشان کنی، برای بد روزی‌هایت و آن روز، به خودت هدیه دهی.

روزهایی‌اند تمام نشدنی، تکرار نشدنی. خوب یا بد بودنشان مهم نیست. مسئله، ماندن

آن‌هاست. خوش‌عطر و بد بوییشان مهم نیست، ماندنشان در تو، که تمام نمی‌شود، که تازه

می‌ماند، که نمی‌رود، از تو کنده نمی‌شود، که می‌ماند در تو، رها نمی‌شوی، می‌ماند...

هرچه نفس عمیق‌تر می‌کشی، ریه‌هایت به جای هوایی تازه‌تر، پُرتر می‌شود از عطر وُ بویشان...

 

پ‌ن : آن روزهایم سرازیر شدند در این کلمات...

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت21:36توسط راوی پاییز | |

 

وقتی پشت ِ خنده‌هه روز کسلی داشته باشی که بخوای زودتر بری خونه و هی استراحت کنی، 

بی‌کتاب و بی‌موزیک، و فقط بیسکوئیت مورد علاقت رو بخوری...

خب این برنامه‌ی دیشبم بود بعد از یه روز کامل کلاس داشتن دانشکده که خب خیلی شیک سر

کلاس معارف هم نرفتیم و هرچقدم رفتم دفتر رئیس دانشکده برای گزارش از یکی از اساتید –

همون دکتر مهندسه-، که کلاس درس رو با دیسکو و کلاب اشتباه می‌گیره و از لب و لوچه‌ی یار

متنبی–شاعر عرب- تعریف می‌کنه-یوهاهاها- و با توهم مدام می‌گه تو ایران یکی دکتر شفیعی

کدکنی هست و دوم منم(!)، رئیس دانشکده سر جلسه بودند...خب رفت برای شنبه گزارشم.

خلاصه دیشب با کلی حس ِ خستگی و بی‌حوصلگی و کم‌حرفی و اینا، به دنبال بیسکوئیت مورد

علاقم چندتا سوپرمارکت و زیر و رو کردم و در نهایت با یه کیسه پر از خوراکی‌هایی که در لحظه

دلم خواست اومدم خونه و به اون دو خط اول عمل کردم. کیف داد یکم:)

 

پ‌ن : فقط لواشک یادم رفت بگیرم:|

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت5:16توسط راوی پاییز | |

«آدما با تمام شلوغی‌ها و پُر کسی‌ها و هم‌زبونا، خیلی تنهان.

آره، آدم خیلی تنهاست»

این دقیقاً چیزیه که تو سرم بود و کشوندمش اینجا.

 

پ‌ن۱ : در راستای سرماخوردگی و هوس بستنی و انگوره نیمه‌شبی و...

        نقاشک، سرماخوردگیه پازییه امسالم منو به یاد تو با جوراب‌های پشمیات می‌ندازه:دی

        تب و لرز دیشب خیلی بد بود:(

پ‌ن۲ : وقتی استاد زبان این ترمم، هنوز ما و شیطونیای پارسالمونو یادشه و گفت تا به حال

        همچون کلاسی نداشته، نگاه بقیه بچه‌ها به روم خیره شد و منم «:دی» شدم.

پ‌ن۳ : دیدی اونایی که در عین بدهکاری یهو قیافه‌های طلبکارانه می‌گیرن؟! ای بابا!

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت12:33توسط راوی پاییز | |

 

تو با من می‌رفتی

تو در من می‌خواندی

وقتی كه من خیابان‌ها را

بی‌هیچ مقصدی می‌پیمودم

 

پ‌ن۱ : در راستای دیروز باید بگم یه چیز تو مایه‌های همین جملات...

پ‌ن۲ : یه نفر آف گذاشته بود که آهنگ بلاگمو می‌خواد، اما آفش پرید، برام کامنت بذار.

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت11:55توسط راوی پاییز | |

ته چشم‌های تو

خدا شیطنت می‌کند

ته دل من

شیطان، خدایی

 

«محمدمهدی نجفی»

 

پ‌ن۱ : همین جاهام:)

پ‌ن۲ : -ببین راوی -هوم؟! –چیزه، اممم...-چی؟ - آها، من حافظم ضعیف نیست، فقط کمی

        تمرکز ندارم –آها:دی :))

 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت23:27توسط راوی پاییز | |