|
در این هیاهو و همهمهی زمانه پیش از آنکه سرما و غربت پاییز مغز استخوانم را سوزاند آرام و بیصدا میگویم: خستهام... میدانی که هیچگاه میان ما به سخن احتیاجی نبود اشارهی این دو مردمک قهوهای کافیست تا خود تا آخرغربت و غمزدگی، دلتنگی ِ مرا بخوانی قرار بود بمانم قرار بود تا همیشه این چشمان همیشه منتظر بر در چوبیِ کلبهی نمزدهام بماند و با سرانگشتان نازک ستارگان خاموش را روشن گردانم و بیدار... تا با ضربان سرانگشتان تو بر این در غبار بگرفته تمام دلتنگیام را از یاد برم، دریغ و افسوس... میخواهم تمام این دردها مویهها و فروریختنها نبودهای در عین بودنت را پشت همان چهارراههای انتظار شاید کنج همان نیمکت چوبی بر سنگفرش پیادهروهای همیشه شلوغ لابهلای کاغذهای فال آن پسرک جا بگذارم گمان مبر نازک نارنجی باشم نه، من فقط هرچه بیشتر جُستم کمتر نشانی یافتم بگذار این حس سرد غربت دستان کشیده و منتظرم در همین تابستان خاموش گردد خیلی وقت است واقعیت ِ معلق بودنم، خسته وُ غمزدهام کرده است خستهام... هوای حوصلهام ابریست جانِ دلم! پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : این پست در راستای یه کامنت خصوصیه چند وقت پیشه. پن۳ : چشمهایت گرسنه نیست نگاهم نمیکنی؟ یا اینکه روزهای؟!
آنجا که دیگران هستند من نیستم و اینحا که من هستم انگار هیــــــچ کس نیست…
من میخوام برگردم به کودکی نازی: نمیشه کفش برگشت برامون کوچیکه من: پابرهنه نمیشه برگردم؟ نازی: پل برگشت توان وزن ما را نداره، برگشتن ممکن نیست من: برای گذشتن از ناممکن کیو باید ببینیم نازی: رویا را من: رویا را کجا زیارت بکنم؟ نازی: در عالم خواب من: خواب به چشمام نمیآد نازی: بشمار، تا سی بشمار...یک و دو من: یک و دو نازی: سه و چهار «حسین پناهی»
پریشب یه اساماس به دایی مامان زدم که کلی دلم هواشو کرده بود و اینا که الان دیروقته که دلم خواست صداتونو بشنوم اما خب طبق ساعت خوابتون، حتماً خوابید الان.(البته شوهر عمه کوچیکمم هستن ایشون) دیروز صب زنگ زدن بهم و کلی دلم با صدای گرمشون آروم شد و کلی چیزا از صدام متوجه شد و نتیجش این شد که قرار گذاشت نزدیک عصری بیاد دنبالم تا با هم بریم میاندوآب که خیلی دوست داره. همین بس که کلی گفتن و شنیدم و کلی گفتم و شنیدن و هیچم مانع بغضم نشد و خیلی خوب درک کردن که دلم میخواست بعضی حقایقو چطور بشنوم... وقتی کنار رودخونه نشستیم و کمی پاهامونو تو آب کردیم حس کردم چه خوبه این رودخونه هست تا یکم ازم بکَنه و ببره و تازم کنه:) وُ چقد دوست داشتم هیزم جمع کردیم و اون چایی دودی رو با کلی خنده درست کردیم... وقتی با یه چوب رو زمین خطخطی میکردم تا چایی آماده شه: دایی : میدونی راوی! تو دنیا هیچی مثل صدای رودخونه، چوب و آتیش حاله آدمو جا نمیاره... پن : اهوم، با یه گپ صمیمی بدونه اینکه اشارهای به علت و چراییش کنی:)
یک نفر آمد از دوردست از مه یک نفر اینجا بود یک نفر نزدیک شد یک نفر نزدیکتر یک نفر لبخند زد یک نفر گریست یک نفر دیگری را کَند رفت رفت . . . پن۱ : دستنوشتهام. پن۲ : ترجیح میدم چیزی رو نداشته باشم تا بخوام در عین داشتنش به نداشتنش تظاهر کنم یا از بین ببرمش! یه چیز تو مایههای دندون عقل:|
درخت جلوی خانه است. غولی در نور پاییز. شما درون خانهاید. جلوی پنجره، پشت به درخت. روی برنمیگردانید که ببینید هنوز سرجایش هست یا نه...درمورد کسانی که دوست دارید، هیچوقت مطمئن نیستید: یک لحظه از نگاه کردن به آنها غفلت میکنید و لحظهی بعد ناپدید شدهاند، یا تیره گشتهاند. حتی درختها هم فرار میکنند. حتی آنها هم خصلت بیوفایی دارند. اما شما به این درخت اعتماد دارید. به حضور روشنایی بخشش اعتماد دارید. چند وقتی است که جزء دوستان شماست. شما دوستتان را از آنجا تشخیص میدهید که نمیگذارند تنها بمانید، کسانی که بیوقفه به تنهایی شما روشنی میبخشند. در نقاشی لحظهای فرا میرسد که نقاش میداند تابلویش تمام شده است. چرایش را نمیداند. تنها به ناتوانی ناگهانیاش از ایجاد هرگونه تغییر در تابلو معترف میشود. تابلو و نقاش وقتی از هم جدا میشوند که دیگر به هم کمک نمیکنند. وقتی که تابلو دیگر نمیتواند به نقاش چیزی ببخشد، وقتی که نقاش دیگر نمیتواند به تابلو چیزی ببخشد. یک اثر وقتی تمام میشود که هنرمند در برابرش به تنهایی مطلق میرسد. اکنون با دقت ِ یک نقاش به این زن نگاه میکنید، دستانش روی میز، این سکوت در چشمانش، این فریاد تمام زنان عاشق: «امیدوارم قلبم بیآنکه ترک بخورد، تاب بیاورد. دلم میخواهد با بالهای پروانه به معشوق سال 2000ام برسم.» «غیر منتظره، کریستین بوبن» پن : خب، برخلاف خیلیا اینکه کمکَمَک هدیه تولد جمع کنم خیلی میچسبه بم:دی :)
وقتی جدیام و یه موضوع مهم تو ذهنمه و دنباله راههای متفاوت میگردم و یکم هم دلشوره دارم هیچ دلم نمیخواد یکی با یه جمله پشتمو بلرزونه و یا بالعکس، طرف رو مود شوخی باشه و توقع داشته باشه که منم یهو شوخ بشم. خُب واسه همین وقتهاست یه لبخنده ساده و گرم و دستی که کمی دستتو فشار بده... پن۱ : هــوووم، خُب بله، شاید -باید- کمی بیتفاوتتر... پن۲ : این ترم توی کلاس زبان کسی هست که شدیداً بهش آلرژی دارم!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |