|
درست یا غلط؟ نمیدانم! دل ِ من سالهاست که آموخته شکستنش را به سرعت ِ لبخندی فراموش کند پا نخواهم داد به این کدورت ِ خاموش که آبستن ِ فاصلهمان روزگار میگذراند! نادیده ماندنهایم را ورق میکنم تا میزنم و به باد میسپارم باشد که باران، یاد آور ِ اشکهایم شود پن۱ : نمیدونم از کیه! پن۲ : آدما تو زمانهای متفاوت عکسالعملهایی رو نشون میدن که گاهی دور از ذهن نیست تصورشون. مثلاً اون روز که بانو مدام 2تا علامت [!] –تعجب- میذاشت یا دختره که بعضی پستهاش که حال و هواش ابریه و ادامه حرفش رو با ..-2نقطه- میخوره... درمورد خودم، فقط یه لبخند که هزار معنی داره...
وقتی میشینم و آرشیو بعضی بلاگها رو میخونم و فکر میکنم که گاهی چه آرامشی میتونه فقط در خوندن بعضی مطالب باشه و گاهی چه لذتی داره که تو، اونها رو تجربه نکردی از بس تلخ بودن و فکر میکنی که اون زمان که یه سری اتفاقات واسه یکی افتاده، تو در چه حال و روزی بودی، شاد بودی، قدم میزدی، گریه میکردی، آواز میخوندی...؟! بعدترشم دلت واسه بعضی حالات و لحظههایی که عکس گرفتی ازشون تنگ میشه و میذاریشون تو قاب و روی میز و ذل میزنی به چهرت که پشت این لبخنده که خیلی خوب از کار دراومده چه غم و تلخیای بیخ گلوت رو چنگ و چنبره زده، یه حسه غریبی که تا تجربه نشه ملموس نیست اصلاً...انگاری که عمق تاثیر نگاهت رو بیشتر کرده و اگه اون آدم تو عکس خودت نبودی، باورش سخت بود که طرف با اون وضعیت تلخ، چه خوشخوشانه به دوربین لبخند میزنه... پن : این قضایا وقتی واسم تازه میشه که عمههه چشمش به قاب عکس میافته و میخواد که زودی براش ظاهر کنم این عکسمو!
بازی دیروز که تموم شد بازی امروز شروع شد... هیچ دلم نمیخواد به بازی فردا فکر کنم)!( پن۱ : وقتی حسه خوب بیاد سراغم عمراً چیزی بتونه حالمو خراب کنه. پن۲ : جا داره به خاطر اطلاعرسانی دقیق دانشگاه علامهطباطبایی -دانشکده ادبیات و زبانهای خارجی- تشکر کنم از بس که اینا تلاش میکنن سایت دانشگاه به روز باشه و به تازگی هم پیبردن میشه اینترنتی هم انتخاب واحد کرد!!! بــــله! یعنی قشنگ اون نموداری که کنار کارنامه تو سایت گذاشتن رو با مربا توتفرنگی بخورم من که میخوان جا نمونن از پیشرفت:دی
روی علفها چكيدهام من شبنم خوابآلود يک ستارهام كه روی علفهای تاريكی چكيدهام جايم اينجا نبود «سهراب» پن۱ : برای بار اول تو یه جمعی حاضر میشی که به لبخند میشه پل ارتباطیه اولیه، چقد لذت بخشه و جالبه که یکی هی بخواد با صحبت کردن –به بهانهی پیدا کردن موضوع و سوال بهت نزدیک شه، بعدش تو جز بله و نه و جوابهای کوتاه چیزی نگی:دی آخرشم وقت خداحافظ به نظر خودت و مدل خودت یه جملهی معمولی بگی و بعد طرف ماتش ببره:دی پن۲: وقتی دوستانی داشته باشی که بدونی بدون جبهه گرفتن، پایهی بحث هستن خب نتیجه این میشه تا نزدیک 3نیمهشب یه گپ گرم و صمیمی داری.
تو هیچ میدانستی از سکوت هم میشود الهام گرفت؟ که روشنی همیشه بشارتبخش و پرواز همیشه هم رهاییبخش نیست؟ که باید ساعتها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟ آری آزادی همیشه رهاییبخش نیست اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی! بیاموز زیبایی ِ همصحبتی با دیوار را همدلی با سایه را بیاموز که آفتاب همیشه هم نویدبخش نیست بیاموز تا نو شوی از نو بیافرینی از بند واژهها به درآیی و جهانی دگر آفرینی بیاموز که دیگر امید، حرفی برای گفتن ندارد بیاموز تغییر را تحول را اما از بن و ریشه تغییر ده! بیاموز که زلالی را نه فقط در آبهای زلال بل در گلآلودی مردابها هم میتوانی بیابی بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمیآموزد از بیوفایی وفا بیاموز! از بیثمری، ثمر از خشم، مهربانی از نفرت، عشق از مرگ، زندگی بیاموز که آموختن مرز ندارد و بیمرزی آموزش رایگان طبیعت است پن۱ : نمیدونم از کیه. پن۲ :اگه به من بود کولر و تلویزیون رو از خونه حذف میکردم! سرما خوردگیه تابستونی هم خیلی لذتبخشهها:| یهو هوس قژقژ برف زیر پام رو کردم! پن۳ : خب وقتی تو یه مهمونه به قول دخترک نقاش، کلی جیغ بنفش بزنی، آخر شب صدات میگیره دیگه، اونوقت هی باید جیک جیک کنی:دی
ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم... پن۱ : شادمهر پن۲ : این روزا تاریکم، تاریک...
نازنين برايم سيبی بياور كه با سيبهای بهشت همنشين باشد میخواهم بويش را حفظ كنم برای روزهای جهنمی و بیسيبی! و من در عوض، شانهام را برای سرت كنار میگذارم برای روزهای بیبستری تا آرامگاه چشمان خوابزدهات باشد... پن1 : نمیدونم از کیه. پن2 : این هفته کلی تور فامیل گردی داشتم. آقا جان من چیکار کنم که نمیتونم علاقم به قلیون رو –بعد از مدتها- جلو غریبه نشون ندم:دی پن3 : آدمهایی که خونسردن و هی میخوان نشون بدن که خونسردیشون ظاهریه، نُچ، در مورد شما یه نفر دیگه کاملاً مطمئن شدم! حس بدی بهم دست میده هی بخوام با انگشت به شیشهای که دور خودت کشیدی تلنگر بزنم و جز حق با تواِ چیزی نشنوم! پن4 : با صدای ضربه به پنجرهی اتاق بیدار میشم. نگاهی به گوشی میندازم، نزدیک 6صبحه. از پنجره بیرونو نگاه میکنم و میبینم تو حیاط یه کلاغ مرده افتاده:( نه که خیلی عاشقه کلاغم، واسه همونه! خلاصه بلا ملایی سرم اومد بدونید من میدونستم:دی پن5 : موزیک بلاگ شد همون قبلیه:)
تو مهمونیه دیشب که کلی بازار خنده بود و شیطونی، بحثه این شد که ما و عمو بزرگه اینا از زندگی تو تهران بکنیم و بریم شمال! این شد سوژه ما دخترا که آقاجان حالا که اینطوره و از این شهر خسته شدین بریم تو یه روستای دور افتاده یا اصلاً بریم قاطیه عشایر بشیم و هی کوچ کنیم و دور هم خوش میگذره :دی اینطوری صبحا بابا و عمو و شوهر دخترعمواِ میرن سر زمین. زنعمو میره شیر گاوا رو میدوشه، مامان هم خمیر میزنه به تنور و عطر نون گرم پر میشه تو هوا. دختر عمو بزرگه هم که 3تا بچه داره و چهارمیش –احتمالاً به هوای پسر :دی- تو راهه با اون دامن پرچینش نخ میریسه. آبجی تپلی من و دختر عمو کوچیکه هم مشک میزنن و به مرغ و خروسا دونه میدن. دختر عمو وسطیه هم تنها کاری که بلده و میکنه اینه که هی میره سر چشمه آب بیاره، تا بلکم اگه اونجا سر چشمه کسی رو با کوزه دید چی؟! آره دیگه کوزه اون رو بشکنه و «اگر با دیگرانش بود میلی...» و اینا:دی حالا من کجام اینجا؟! منم معلم روستا یا اون ایلم دیگه:دی پن : بعد از تقسیم کارا مهمترین بحث سر رنگ لباسای پرچینمون بود، بقیه هنوز به نتیجه نرسیدن اما لباس من آبی فیروزهای و سبز زنگالیه:)
یادمه یه بار برای یه کار احمقانت یه راه کاره احمقانهتر به من ارائه دادی! منم فقط تونستم خیره بشم تو چشات از این پیشنهادت الان که یادم افتاد –میافته- خندم میگیره
دیشب از بیکاری شروع کردم به مرتب کردن ایمیلهام. کلی ایمیل تبلیغاتی و دعوتنامه از سایتهای مختلف و...رسیدم به اولین امیلها. یه آیدی غریب ایمیل زده بود. البته بعد از مدتها سرگرمی خوبیه بشینی ایمیلها رو بخونی اما این یکی... خرداد 4سال پیش -که دخترکی بیش نبودم(!)- با یه دختری به اسم نازنین آشنا شده بودم. دچار مشکل بزرگی شده بود. شرایطش هیچ جالب نبود. قرار بود کمکش کنم... الان که خوب فکر میکنم میبینم کمکش کردم، اما یادم نیست نتیجه چی شد! هرچی دنبال ایمیل دیگهای ازش گشتم چیزی پیدا نکردم. هیچ یادم نیست... بلاخره مشکلش حل شد یا نه؟! الان باید 25سالش باشه، البته امیدوارم... پن : این «چشم به راهه کمکت» ِ آخر ایمیلش الان بدجور رو اعصاب و وجدانمه:(
گاهی چندین حس که قاطی بشن، نتیجش چیزی جز کلافگی و پریشونی نیست. این کلافگی نه رنگ هیجان داره و نه ترس. این کلافگی رنگ سوال داره نسبت به خیلی چیزا که شاید در نهایت به تو برگرده یا دیگران. یه جور بیتعلقیه نسبت به همه چیز. به داشتهها و نداشتهها، به روابطی که گاهی رنگ تعهد دارن و شاید به ظاهر خواستنی باشن اما عمیقاً پوچ باشن(!) و حتی بیتعلقی به چیزهایی که با یادشون یه حسه امنیت و پاک میاد سراغت... در این مواقع واکنشی نشون نخواهی داد و تنها میبینی، میشنوی، میبویی، لمس میکنی، میچشی و در نهایت اگه خوش شانس باشی حس میکنی...و همه چیز رو با دقت یه جایی تو حافظت ثبت میکنی... پن : یه چیز تو همین مایهها:|
قرار نبود نه! هرگز قرار نبود که من به این نقطهای که هماکنون در آن ایستادهام برسم... قرار نبود درین برهوت حسهایم دلتگی کنند... پن : گاهی وقتها چه ساده عروسک میشویم. نه حرف میزنیم، نه شکایت میکنیم. فقط احمقانه سکوت میکنیم!
|
دربارهی راوی پاییز![]()
در این کلبه اثری از کسی نمانده است جز کسی که بیتاب ِ دیدار کسیست. بی تو در تنهایی، کلبهای ساختهام. یادِ تو مهتابِ شبهایِ تنهایی و تاریکی است. کلبهِ خزان شده خاطراتم، به امید آمدنت کولهبارش را به آسمان آویزان کرده است. چه آوازهای عاشقانهای که هنوز از گلویم بر نخواسته است. چه کلماتی که هنوز نامه نشدهاند و همچنان در سراشیبی انگشتانم خاموش کردهاند. و من...در التهابِ تو. اینجا، درست رو بهروی من٬ جایی به وسعتِ تمام تنهایی من، به انتظار توست. بنشین، میخواهمت...
آغاز باران پاییزی فروغ حسین پناهی شاملو اخوان ثالث صادق هدایت آنچه در باران پاییزی گذشتآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 برگهای كهنه
دل نوشته
دختـــــــر نقاش |