تبليغاتX
باران پاییزی

باران پاییزی

دیر زمانیست منتظر بارانیم تا بشوید نیستی‌ها را

 

درست یا غلط؟

نمی‌دانم!

دل ِ من سال‌هاست که آموخته

شکستنش را به سرعت ِ لبخندی فراموش کند

پا نخواهم داد به این کدورت ِ خاموش

که آبستن ِ فاصله‌مان روزگار می‌گذراند!

نادیده ماندن‌هایم را ورق می‌کنم

تا می‌زنم

و به باد می‌سپارم

باشد که باران،

یاد آور ِ اشک‌هایم شود

 

پ‌ن۱ : نمی‌دونم از کیه!

پ‌ن۲ : آدما تو زمان‌های متفاوت عکس‌العمل‌هایی رو نشون می‌دن که گاهی دور از ذهن نیست

        تصورشون. مثلاً اون روز که بانو مدام 2تا علامت [!] –تعجب- می‌ذاشت یا دختره که بعضی 

        پست‌هاش که حال و هواش ابریه و ادامه حرفش رو با ..-2نقطه- می‌خوره...

        درمورد خودم، فقط یه لبخند که هزار معنی داره...

 

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت11:31توسط راوی پاییز | |

 

وقتی می‌شینم و آرشیو بعضی بلاگ‌ها رو می‌خونم و فکر می‌کنم که گاهی چه آرامشی می‌تونه

فقط در خوندن بعضی مطالب باشه و گاهی چه لذتی داره که تو، اون‌ها رو تجربه نکردی از بس

تلخ بودن و فکر می‌کنی که اون زمان که یه سری اتفاقات واسه یکی افتاده، تو در چه حال و روزی

بودی، شاد بودی، قدم می‌زدی، گریه می‌کردی، آواز می‌خوندی...؟! بعدترشم دلت واسه بعضی

حالات و لحظه‌هایی که عکس گرفتی ازشون تنگ می‌شه و می‌ذاریشون تو قاب و روی میز و ذل

می‌زنی به چهرت که پشت این لبخنده که خیلی خوب از کار دراومده چه غم و تلخی‌ای بیخ گلوت

رو  چنگ و چنبره زده، یه حسه غریبی که تا تجربه نشه ملموس نیست اصلاً...انگاری که عمق

تاثیر نگاهت رو بیشتر کرده و اگه اون آدم تو عکس خودت نبودی، باورش سخت بود که طرف با اون

وضعیت تلخ، چه خوش‌خوشانه به دوربین لبخند می‌زنه...

 

پ‌ن : این قضایا وقتی واسم تازه می‌شه که عمه‌هه چشمش به قاب عکس میافته و می‌خواد که

         زودی براش ظاهر کنم این عکسمو!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت10:52توسط راوی پاییز | |

 

بازی دیروز که تموم شد

بازی امروز شروع شد...

هیچ دلم نمی‌خواد به بازی فردا فکر کنم)!(

 

 

پ‌ن۱ : وقتی حسه خوب بیاد سراغم عمراً چیزی بتونه حالمو خراب کنه.

پ‌ن۲ : جا داره به خاطر اطلاع‌رسانی دقیق دانشگاه علامه‌طباطبایی -دانشکده ادبیات و زبان‌های

خارجی- تشکر کنم از بس که اینا تلاش می‌کنن سایت دانشگاه به روز باشه و به تازگی هم

پی‌بردن می‌شه اینترنتی هم انتخاب واحد کرد!!! بــــله!

یعنی قشنگ اون نموداری که کنار کارنامه تو سایت گذاشتن رو با مربا توت‌فرنگی بخورم من که

می‌خوان جا نمونن از پیشرفت:دی

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت18:9توسط راوی پاییز | |

 

روی علف‌ها چكيده‌ام

من شبنم خواب‌آلود يک ستاره‌ام

كه روی علف‌های تاريكی چكيده‌ام

جايم اينجا نبود

 

«سهراب»

 

پ‌ن۱ : برای بار اول تو یه جمعی حاضر می‌شی که به لبخند می‌شه پل ارتباطیه اولیه، چقد  لذت

       بخشه و جالبه که یکی هی بخواد با صحبت کردن –به بهانه‌ی پیدا کردن موضوع و سوال بهت

        نزدیک شه، بعدش تو جز بله و نه و جواب‌های کوتاه چیزی نگی:دی آخرشم وقت خداحافظ

        به نظر خودت و مدل خودت یه جمله‌ی معمولی بگی و بعد طرف ماتش ببره:دی  

پ‌ن۲: وقتی دوستانی داشته باشی که بدونی بدون جبهه گرفتن، پایه‌ی بحث هستن خب نتیجه

         این می‌شه تا نزدیک 3نیمه‌شب یه گپ گرم و صمیمی داری.

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت12:39توسط راوی پاییز | |

 

تو هیچ می‌دانستی از سکوت هم می‌شود الهام گرفت؟

که روشنی همیشه بشارت‌بخش

و پرواز همیشه هم رهایی‌بخش نیست؟

که باید ساعت‌ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟

آری

آزادی همیشه رهایی‌بخش نیست

اسارت را بیاموز آن زمان که در اوج تمنایی!

بیاموز زیبایی ِ هم‌صحبتی با دیوار را

همدلی با سایه را

بیاموز که آفتاب همیشه هم نویدبخش نیست

بیاموز تا نو شوی

از نو بیافرینی

از بند واژه‌ها به درآیی

و جهانی دگر آفرینی

بیاموز که دیگر امید، حرفی برای گفتن ندارد

بیاموز تغییر را

تحول را

اما از بن و ریشه تغییر ده!

بیاموز که زلالی را نه فقط در آب‌های زلال

بل در گل‌آلودی مرداب‌ها هم می‌توانی بیابی

بیاموز که وفا همیشه هم وفا نمی‌آموزد

از بی‌وفایی وفا بیاموز!

از بی‌ثمری، ثمر

از خشم، مهربانی

از نفرت، عشق

از مرگ، زندگی

بیاموز که آموختن مرز ندارد

و بی‌مرزی آموزش رایگان طبیعت است

 

پ‌ن۱ : نمی‌دونم از کیه.

پ‌ن۲ :اگه به من بود کولر و تلویزیون رو از خونه حذف می‌کردم!

        سرما خوردگیه تابستونی هم خیلی لذت‌بخشه‌ها:|

        یهو هوس قژقژ برف زیر پام رو کردم!

پ‌ن۳ : خب وقتی تو یه مهمونه به قول دخترک نقاش، کلی جیغ بنفش بزنی، آخر شب صدات

        می‌گیره دیگه، اون‌وقت هی باید جیک جیک کنی:دی

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت19:46توسط راوی پاییز | |

 

ترس من اینه که روزی

روی قولم پا بذارم...

 

پ‌ن۱ : شادمهر

پ‌ن۲ : این روزا تاریکم، تاریک...

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت17:25توسط راوی پاییز | |

 

نازنين برايم سيبی بياور

كه با سيب‌های بهشت همنشين باشد

می‌خواهم بويش را حفظ كنم

برای روزهای جهنمی و بی‌سيبی!

و من در عوض،

شانه‌ام را برای سرت كنار می‌گذارم

برای روزهای بی‌بستری

تا آرامگاه چشمان خواب‌زده‌ات باشد...

 

پ‌ن1 : نمی‌دونم از کیه.

پ‌ن2 : این هفته کلی تور فامیل گردی داشتم. آقا جان من چیکار کنم که نمی‌تونم علاقم به

        قلیون رو –بعد از مدت‌ها- جلو غریبه نشون ندم:دی

پ‌ن3 : آدم‌هایی که خونسردن و هی می‌خوان نشون بدن که خونسردیشون ظاهریه، نُچ،

        در مورد شما یه نفر دیگه کاملاً مطمئن شدم! حس بدی بهم دست می‌ده هی بخوام

        با انگشت به شیشه‌ای که دور خودت کشیدی تلنگر بزنم و جز حق با تواِ چیزی نشنوم!

پ‌ن4 : با صدای ضربه به پنجره‌ی اتاق بیدار می‌شم. نگاهی به گوشی می‌ندازم، نزدیک 6صبحه.

        از پنجره بیرونو نگاه می‌کنم و می‌بینم تو حیاط یه کلاغ مرده افتاده:( نه که خیلی عاشقه

        کلاغم، واسه همونه! خلاصه بلا ملایی سرم اومد بدونید من می‌دونستم:دی

پ‌ن5 : موزیک بلاگ شد همون قبلیه:)

 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت10:9توسط راوی پاییز | |

 

تو مهمونیه دیشب که کلی بازار خنده بود و شیطونی، بحثه این شد که ما و عمو بزرگه اینا از

زندگی تو تهران بکنیم و بریم شمال! این شد سوژه ما دخترا که آقاجان حالا که اینطوره و از این

شهر خسته شدین بریم تو یه روستای دور افتاده یا اصلاً بریم قاطیه عشایر بشیم و هی کوچ

کنیم و دور هم خوش می‌گذره :دی

اینطوری صبحا بابا و عمو و شوهر دخترعمواِ می‌رن سر زمین. زن‌عمو می‌ره شیر گاوا رو

می‌دوشه، مامان هم خمیر می‌زنه به تنور و عطر نون گرم پر می‌شه تو هوا. دختر عمو بزرگه هم

که 3تا بچه داره و چهارمیش –احتمالاً به هوای پسر :دی- تو راهه با اون دامن پرچینش نخ

می‌ریسه. آبجی تپلی من و دختر عمو کوچیکه هم مشک می‌زنن و به مرغ و خروسا دونه می‌دن.

دختر عمو وسطیه هم تنها کاری که بلده و می‌کنه اینه که هی می‌ره سر چشمه آب بیاره، تا

بلکم اگه اونجا سر چشمه کسی رو با کوزه دید چی؟! آره دیگه کوزه اون رو بشکنه و «اگر با

دیگرانش بود میلی...» و اینا:دی

حالا من کجام اینجا؟! منم معلم روستا یا اون ایلم دیگه:دی

 

پ‌ن : بعد از تقسیم کارا مهم‌ترین بحث سر رنگ لباسای پرچینمون بود، بقیه هنوز به نتیجه

        نرسیدن اما لباس من آبی فیروزه‌ای و سبز زنگالیه:)

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت10:3توسط راوی پاییز | |

 

یادمه یه بار برای یه کار احمقانت یه راه کاره احمقانه‌تر به من ارائه دادی!

منم فقط تونستم خیره بشم تو چشات از این پیشنهادت

الان که یادم افتاد –میافته-

خندم می‌گیره

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت18:54توسط راوی پاییز | |

دیشب از بیکاری شروع کردم به مرتب کردن ایمیل‌هام. کلی ایمیل تبلیغاتی و دعوت‌نامه از

 سایت‌های مختلف و...رسیدم به اولین امیل‌ها. یه آی‌دی غریب ایمیل زده بود. البته بعد از

مدت‌ها سرگرمی خوبیه بشینی ایمیل‌ها رو بخونی اما این یکی...

خرداد 4سال پیش -که دخترکی بیش نبودم(!)- با یه دختری به اسم نازنین آشنا شده بودم. دچار

مشکل بزرگی شده بود. شرایطش هیچ جالب نبود. قرار بود کمکش کنم...

الان که خوب فکر می‌کنم می‌بینم کمکش کردم، اما یادم نیست نتیجه چی شد! هرچی دنبال

ایمیل دیگه‌ای ازش گشتم چیزی پیدا نکردم. هیچ یادم نیست...

بلاخره مشکلش حل شد یا نه؟! الان باید 25سالش باشه، البته امیدوارم...

 

پ‌ن : این «چشم به راهه کمکت» ِ آخر ایمیلش الان بدجور رو اعصاب و وجدانمه:(

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت10:48توسط راوی پاییز | |

 

گاهی چندین حس که قاطی بشن، نتیجش چیزی جز کلافگی و پریشونی نیست. این کلافگی

نه رنگ هیجان داره و نه ترس. این کلافگی رنگ سوال داره نسبت به خیلی چیزا که شاید در

نهایت  به تو برگرده یا دیگران. یه جور بی‌تعلقیه نسبت به همه چیز. به داشته‌ها و نداشته‌ها، به

روابطی که گاهی رنگ تعهد دارن و شاید به ظاهر خواستنی باشن اما عمیقاً پوچ باشن(!) و

حتی بی‌تعلقی به چیزهایی که با یادشون یه حسه امنیت و پاک میاد سراغت...

در این مواقع واکنشی نشون نخواهی داد و تنها می‌بینی، می‌شنوی، می‌بویی، لمس می‌کنی،

می‌چشی و در نهایت اگه خوش شانس باشی حس می‌کنی...و همه چیز رو با دقت یه جایی تو

حافظت ثبت می‌کنی...

 

پ‌ن : یه چیز تو همین مایه‌ها:|

 

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت18:17توسط راوی پاییز | |

 

قرار نبود

نه!

هرگز قرار نبود

که من به این نقطه‌ای که هم‌اکنون در آن ایستاده‌ام برسم...

قرار نبود درین برهوت

حس‌هایم دلتگی کنند...

 

پ‌ن : گاهی وقت‌ها چه ساده عروسک می‌شویم. نه حرف می‌زنیم، نه شکایت می‌کنیم.

        فقط احمقانه سکوت می‌کنیم!

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت11:55توسط راوی پاییز |